کم کم دارم سعی می کنم به کارهام برسم .
امروز هال رو جارو زدم .حتی زیرمبل ها و پشت گلدون ها و زیر کابینت هارو .بهار خواب بود و سعی کردم هرجا که جارو برقی میزنم اون رو ازونجا
دور نگه دارم .هرچند صدای جارو برقی بچه هارو میخوابونه .
ناهار درست کردم .(ماهی گذاشتم سرخ شه).
برنجم داره دم میاد .
زندگی در جریانه .
ما هنوز (من و الف) آدم های قبلی نیستیم .زندگیمون عوض شده .
هرکاری میکنم هرچی که میگم هیچی مثل قبل نمیشه ..
اون مرحله از زندگیمون گذشت ...
ما رفتیم مرحله جدید با برنامه های جدید..
با یه شروع جدید ..
این رو بارها با خودم تکرار می کنم .
من میتونم ..من پشت سرش میگذارم ..
من باید باید باید از این دوران لذت ببرم ..
من باید تموم کنم دلهره و غصه خوردنو .
ولی کاش یه کمکی داشتم شب ها بچه دست اون بود .صبح ها هم تا بعدظهر دستش بود . واقعا چیز کمی میخوام میدونم .
بهار یه دختر با موهای مشکی پرپشت ،با پیشونی پر از پُرز،با چشم های
مشکی قشنگ ،چونه و لب و دهن کوچولو و صورت گرده .
_یک روزی یکی بهم می گفت همه ی مادرا فکر میکنند بچه شون
قشنگترینه.
میخواستم بگم واقعا همینطوره .نمیتونم چیزی رو نگاه کنم و بگم این نقصه .
وجودم سراسر از دوست داشتنه .
واقعا این روند شیر دادن رو مخه .
مخصوصا آروغ گرفتن بعدش .
مخصوصا شب ها که از خواب بلند میشی و باید شیر بدی و ...
_این روزا برام یطوریه انگار همه ی فرداها تو دانشگاه امتحان دارم و
باید شبانه بلند شم .
_تنبل هم شدم وایمیستم بچه گریه کنه بعد بهش شیر میدم .