-
امروز
شنبه 14 شهریور 1405 22:55
تراپیستم بهم گفت خودشم تراپیست داره . -نمیدونم چرا خنده م میگیره
-
امروز
شنبه 7 شهریور 1405 19:25
خوبم . از لحاظ انرژی زنانه امروز در استیبل ترین حالت ممکنم .
-
برگ ریزون
شنبه 7 شهریور 1405 13:13
دو روز پیش رفتیم سمت خلخال شب جایی خوابیدیم . چه آب و هوای خنکی بود !!!!!صبح که بیدارشدیم بریم سمت اردبیل یک مرتبه فاطی (دوست زنداییم)زنگ زد . زنداییم تو ماشین داشت باهاش صحبت می کرد و های های گریه می کرد . بابای فاطی مرده بود !بعد دیگه قرار شد یک راست برگردیم خونه هامون و زنداییم بره پیش دوستش تا دلداریش بده . تو راه...
-
کوچه
چهارشنبه 4 شهریور 1405 13:25
بهار با چندتا از این دختربچه های تو کوچه دوست شده . بچه ها یاد گرفتند زنگ خونه رو پشت هم میزنن و میگن بیا بازی کنیم .بعد باهم هی میگن بَ هار بَ هار بَ هار .اونقدر داد میزنن پشت آیفون تا منه بدبخت تو گرما شال و کلاه کنم چارپایه به دست برم پایین . بعد مادرهای هیچکدومشون تو کوچه نیستن .من نمیدونم چه کنم .از طرفی باید...
-
آره اینطوری بهتره
چهارشنبه 4 شهریور 1405 09:39
تمام دیشب استرس داشتم که میخوام صبح بچه رو ببرم شبه مهد راستش فکر نکنم دوساعتم خوابیده باشم . هی فکر می کردم زوده و بعدش فکر می کردم کار بدی دارم میکنم و این داستانا . آخرشم صبح یک مرتبه بغضم گرفت و بچه رو از روی تختش بلند کردم گذاشتم رو تخت خودم چندبار بغلش کردم وبه مربی پیام دادم که مریضه ونمیام . در صورتیکه دیشب چت...
-
بی هوشی
چهارشنبه 4 شهریور 1405 09:23
دوستم سزارین کرده بود می گفت موقع عمل آمپول بیهوشی رو بد زده بودند من هفتاد درصد درد رو حس می کردم و داشتم هی ناله میزدم و بهم آرامش بخش زدند. وای فکر کن به هوش باشی و ببینی یکی شکمت رو پاره کرده وای وای واااای . حالا دوباره حامله شده و می ترسه قضیه براش تکرار شه ...واای وااای واااای
-
نسل جدید
پنجشنبه 29 مرداد 1405 23:08
یلحظه یادم اومد بیست سالگیم که میخواستم دوست هام رو ببینم یه خط لب صورتی از بازار گیلار انزلی خریده بودم همونو با استرس می کشیدم بعد تا برسم درب خونه رو بازم کنم تا همونجا اونقدر هول میشدم اینقدر لب هامو بهم میکشوندم وگاز میگرفتم همش پاک میشد تازه بعدشم هزار بار میگفتم خدایا غلط کردم و بعدشم که نود درصدش پاک میشد با...
-
در وصف خودم
پنجشنبه 29 مرداد 1405 22:50
هزارجلسه تراپی هم برم بازم نمیتونم خودم رو دوست داشته باشم .
-
در لحظه
شنبه 24 مرداد 1405 12:49
امروز یک اشتباه بزرگ کردم و شانس آوردم در لحظه تونستم عکس العمل نشون بدم .نزدیک بود یک تریلی بزنه بهم .اینقدر ناراحتم که نزدیکه بمیرم از ناراحتی . اصلا نمیتونم گذر کنم از این اتفاق ..کاش زمین دهنشو باز می کرد من میرفتم توش
-
هزارتو
سهشنبه 13 مرداد 1405 21:07
یکجوری ام انگار چادر مامانم رو وسط یه شلوغی اشتباه گرفته باشم .بلاتکلیفم ،گمم،پر از اضطراب و آشوبم .اطرافم رنگش خاکستری تیره ست . غبارآلود ومبهمه . گوش به زنگ اتفاقی هستم که نمیدونم چیه . ترسیدم و نمیدونم از چی . انگار صدای یه آهنگ ترسناک رو پخش کرده باشند .. انگار بین اونهمه گیلاسی که خوردم یکیش رو اتفاقی باز کرده...
-
سلام به شب ابری
چهارشنبه 31 تیر 1405 02:13
دیروز هوا یک نمه بارونی شد و امشب از غروب دوباره ابری شد . الان که میخوام چشم هام رو ببندم با خودم می گم چقدر قشنگ میشه بارون بباره..من چشم هام رو به یاد بهارنارنج میبندم اون روزی که مامانم تو حیاط گوشه چادرش رو دستم داد و دونفری درخت رو تکوندیم تا گل برگاش بریزه روش .چشم هام رو به یاد سینما گل سرخ انزلی میبندم با...
-
تولید برق به روش خانگی
سهشنبه 30 تیر 1405 21:06
میگم کسی میدونه ادیسون چجوری برقو اختراع کرد ؟
-
میکسر
جمعه 26 تیر 1405 13:45
اصلا موندم از کجا شروع کنم . خدایی هیچ دوره ای اندازه دوره ما این حجم از چالش و استرس رو تجربه کرده بودن ؟هر روز یه خبر جدید .یک بار میخوان براندازی بشه ،یکبار قرار هست جنگ بشه ،یکبار قرار هست زیرساختو بزنن ،یکبار می گن آب و گاز و برق رو می زنن .مادر عمو پورنگ میمیره اون یکی خواننده می میره . ازونور یکجا آتیش میگیره...
-
مغزم هرشب و هر روز
جمعه 17 بهمن 1404 02:23
چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه...
-
دلتنگی نصف شبی
جمعه 17 بهمن 1404 02:11
نمیدونم بعد اینهمه مدت چرا اومدم و اینجا نوشتم . زندگی پر از روزهای غمگین و شاده . اگرچه قسمت غمگینش مارو ول نمیکنه . فکر نمی کنم دیگه کسی این روزها شاد باشه . اگر شاد باشه توی این شرایط یا واقعا انسان بی خرد و بی وجدانیه یا کلا شوته و جای بحثی نیست . گاهی فکر می کنم اگر تو این شرایط بهار رو نداشتم قطعا کمتر دغدغه...
-
بعد از انزلی
سهشنبه 18 شهریور 1404 13:31
کل دیشب که رفتیم انزلی تو قیافه بودم . دست خودم نبود .وقتی دیدم بابام اینقدر ریلکس برخورد میکنه خون خونم رو خورد .اون موقع هم داداشم گفته بود که بابا اون روز خودش رو به طور کامل تخلیه کرد و دیگه مشکلی باهات نداره و تو داری فقط برای خودت سختش میکنی . الان دارم فکر میکنم با وجود اینکه در بدو ورود یک جعبه شیرینی خامه ای...
-
خانواده ای که درد شد
دوشنبه 17 شهریور 1404 16:21
یک ماهه انزلی نرفتم . ماه پیش سالگرد پسرعموم بود . من خونه داییم بودم با الف میریم خونه ی بابام . قرار بود بریم سالگرد و بعد بریم سوار قایق موتوری شیم . من داشتم برنامه ریزی می کردم تو ذهنم .فکر کنم بار سوم بود که می پرسیدم ساعت چند باید بریم . اینو از الف پرسیدم . بابام یک مرتبه بین ما پرید و جلوی زنداییم و الف و...
-
دوسال و نه ماه
شنبه 28 تیر 1404 01:00
بهار داره بزرگ میشه و من شروع کردم به گوش دادن و آموختن از ورکشاپ های روانشناسی . ورزش رو سه ماه هست می رم و به شدت روی روند امید به زندگیم و رضایت از خودم تاثیر مطلوب داشته . الان خیلی چیزهارو در مورد خودم می دونم و از همه مهم تر اینه که خردادماه من سی ساله م شد .و بلاخره رسیدم به این سن ... از همون بچگی هام همیشه...
-
بله
پنجشنبه 26 تیر 1404 22:53
نمیدونم چی و از کجا بنویسم . فی الواقع الان که دارم تایپ می کنم در بی حوصله ترین حالت ممکنم. دلم میخواد جرعه ای آب بنوشم و بعدش چشم هام رو ببندم وبه خواب عمیقی برم . اما نمیتونم بهار رو همینجوری پایین رها کنم و برم . متاسفانه دو هفته پیش موقع عاشورا وقتی انزلی بودم بهار توی راه پله ها تنها بوده و خواهرم بهش اجازه داده...
-
چه ترسناک که دیگه حتی نمی تونم بنویسم
پنجشنبه 6 دی 1403 23:52
و من فرو رفتم به قعر دریاها که قعر دریاها پر از مزار شده
-
مائده کبرائی
دوشنبه 12 آذر 1403 07:44
کاش اتفاق دزدیده شدن مائده کبرائی تو شهر ما هرگز پیش نمیومد . یادمه از همه جای شهر جلوی خونه شون آدم ریخته بود .مادرش سرگردان بود . من همیشه خدا این ترس توی جونم هست و بهش فکر می کنم . چون تو محله ما دزدیده شد . درست تو همون مدرسه ای که من می رفتم . از مدرسه که بیرون اومد دزدیدنش. وای وقتی تصور می کنم به قدری حالم بد...
-
کابوس
سهشنبه 6 آذر 1403 01:16
بابام این سری که رفته بودیم انزلی من رو فرستاد اتاق داداشم تا باهاش حرف بزنم . گفت می خوام این مغازه کنار خونه رو بدم تا باهاش دستگاه فتوکپی راه بندازه و کار کنه و بارها بهش گفتم و برو باهاش حرف بزن و فلان و بهمان . هیچی به ما نمیگه و این حرفا..چقدر میخواد بیکار بمونه و پشت لپ تاپش بازی کنه . داداشم اون شب تو اتاق به...
-
کانال تلگرامی
جمعه 11 آبان 1403 22:39
https://t.me/Mojblogsky
-
کانال تلگرامی
جمعه 11 آبان 1403 15:26
کانال بزنم جوین میشی ؟ اگه جواب مثبته لایک زیرپست رو بزن .
-
.
جمعه 27 مهر 1403 22:23
-
واگویه
چهارشنبه 25 مهر 1403 11:48
دوباره چاقی .رسیدن به هفتادو یک کیلو . دوباره رژیم . وزن کردن هر روزه روی ترازو ...شصت و نه و پانصد دو کیلو کم کردم و جاش روزی ده مشت از موهام می ریزه و این رژیم رو ادامه می دم . همینکه هله هوله نمیخورم خودش کلی جلوم انداخته . این زن چاق و بدقواره من نیستم و نخواهم بود . من مادر بچه م هستم باید خوش تیپ و خوشگل باشم...
-
شکلک گیج
چهارشنبه 25 مهر 1403 00:02
نمیدونم .. اومدم بیام این و بنویسم و بعد برم . چون واقعا نمیدونم
-
خدا لعنتتون کنه
سهشنبه 10 مهر 1403 21:38
اگه جنگ بشه چی .. اگه آمریکا به اسرائیل کلی موشک بده تا ایران رو بزنند چی .. اگه مردم ایران دین اسلام رو نخوان چی .. اگه مردم پشت حکومت در نیان چی .. اگه سربازهای روس و انگلیس و آمریکا بریزن تو ایران چی . من یه دختر دارم ..,دلهره دارم ..کاش ایرانی نبودم ..
-
بیش از این نمی نویسم
جمعه 6 مهر 1403 02:55
نمیدونم چرا اینجا که میام خیلی علاقه دارم احساسات منفیم رو تخلیه کنم .من آدم شادی نیستم اما آدم ماتمی هم نیستم .در هر لحظه از زندگیم سعی می کنم شاد باشم. فیلم و سریال هایی که تهش بد تموم میشه رو نگاه نمیکنم . با آدم های بدبین و منفی رابطه م رو کم میکنم . دنبال انرژی و هدف و حس های خوب هستم . فکر کنم آدم سالمی ام .فقط...
-
سمی
چهارشنبه 4 مهر 1403 09:32
خانواده سمی : خانواده ای که نمیتونی توش عقایدت رو مطرح کنی .مجبور میشی سکوت کنی و تحمل کنی و این آزارت می ده . خدایا چه خوب شد ازدواج کردم و رفتم .خدایا کمکم کن هرگز چنین خانواده ای برای یدونه دخترم نباشم..نباشیم.