-
بعد از انزلی
سهشنبه 18 شهریور 1404 13:31
کل دیشب که رفتیم انزلی تو قیافه بودم . دست خودم نبود .وقتی دیدم بابام اینقدر ریلکس برخورد میکنه خون خونم رو خورد .اون موقع هم داداشم گفته بود که بابا اون روز خودش رو به طور کامل تخلیه کرد و دیگه مشکلی باهات نداره و تو داری فقط برای خودت سختش میکنی . الان دارم فکر میکنم با وجود اینکه در بدو ورود یک جعبه شیرینی خامه ای...
-
خانواده ای که درد شد
دوشنبه 17 شهریور 1404 16:21
یک ماهه انزلی نرفتم . ماه پیش سالگرد پسرعموم بود . من خونه داییم بودم با الف میریم خونه ی بابام . قرار بود بریم سالگرد و بعد بریم سوار قایق موتوری شیم . من داشتم برنامه ریزی می کردم تو ذهنم .فکر کنم بار سوم بود که می پرسیدم ساعت چند باید بریم . اینو از الف پرسیدم . بابام یک مرتبه بین ما پرید و جلوی زنداییم و الف و...
-
دوسال و نه ماه
شنبه 28 تیر 1404 01:00
بهار داره بزرگ میشه و من شروع کردم به گوش دادن و آموختن از ورکشاپ های روانشناسی . ورزش رو سه ماه هست می رم و به شدت روی روند امید به زندگیم و رضایت از خودم تاثیر مطلوب داشته . الان خیلی چیزهارو در مورد خودم می دونم و از همه مهم تر اینه که خردادماه من سی ساله م شد .و بلاخره رسیدم به این سن ... از همون بچگی هام همیشه...
-
بله
پنجشنبه 26 تیر 1404 22:53
نمیدونم چی و از کجا بنویسم . فی الواقع الان که دارم تایپ می کنم در بی حوصله ترین حالت ممکنم. دلم میخواد جرعه ای آب بنوشم و بعدش چشم هام رو ببندم وبه خواب عمیقی برم . اما نمیتونم بهار رو همینجوری پایین رها کنم و برم . متاسفانه دو هفته پیش موقع عاشورا وقتی انزلی بودم بهار توی راه پله ها تنها بوده و خواهرم بهش اجازه داده...
-
چه ترسناک که دیگه حتی نمی تونم بنویسم
پنجشنبه 6 دی 1403 23:52
و من فرو رفتم به قعر دریاها که قعر دریاها پر از مزار شده
-
مائده کبرائی
دوشنبه 12 آذر 1403 07:44
کاش اتفاق دزدیده شدن مائده کبرائی تو شهر ما هرگز پیش نمیومد . یادمه از همه جای شهر جلوی خونه شون آدم ریخته بود .مادرش سرگردان بود . من همیشه خدا این ترس توی جونم هست و بهش فکر می کنم . چون تو محله ما دزدیده شد . درست تو همون مدرسه ای که من می رفتم . از مدرسه که بیرون اومد دزدیدنش. وای وقتی تصور می کنم به قدری حالم بد...
-
کابوس
سهشنبه 6 آذر 1403 01:16
بابام این سری که رفته بودیم انزلی من رو فرستاد اتاق داداشم تا باهاش حرف بزنم . گفت می خوام این مغازه کنار خونه رو بدم تا باهاش دستگاه فتوکپی راه بندازه و کار کنه و بارها بهش گفتم و برو باهاش حرف بزن و فلان و بهمان . هیچی به ما نمیگه و این حرفا..چقدر میخواد بیکار بمونه و پشت لپ تاپش بازی کنه . داداشم اون شب تو اتاق به...
-
کانال تلگرامی
جمعه 11 آبان 1403 22:39
https://t.me/Mojblogsky
-
کانال تلگرامی
جمعه 11 آبان 1403 15:26
کانال بزنم جوین میشی ؟ اگه جواب مثبته لایک زیرپست رو بزن .
-
.
جمعه 27 مهر 1403 22:23
-
واگویه
چهارشنبه 25 مهر 1403 11:48
دوباره چاقی .رسیدن به هفتادو یک کیلو . دوباره رژیم . وزن کردن هر روزه روی ترازو ...شصت و نه و پانصد دو کیلو کم کردم و جاش روزی ده مشت از موهام می ریزه و این رژیم رو ادامه می دم . همینکه هله هوله نمیخورم خودش کلی جلوم انداخته . این زن چاق و بدقواره من نیستم و نخواهم بود . من مادر بچه م هستم باید خوش تیپ و خوشگل باشم...
-
شکلک گیج
چهارشنبه 25 مهر 1403 00:02
نمیدونم .. اومدم بیام این و بنویسم و بعد برم . چون واقعا نمیدونم
-
خدا لعنتتون کنه
سهشنبه 10 مهر 1403 21:38
اگه جنگ بشه چی .. اگه آمریکا به اسرائیل کلی موشک بده تا ایران رو بزنند چی .. اگه مردم ایران دین اسلام رو نخوان چی .. اگه مردم پشت حکومت در نیان چی .. اگه سربازهای روس و انگلیس و آمریکا بریزن تو ایران چی . من یه دختر دارم ..,دلهره دارم ..کاش ایرانی نبودم ..
-
بیش از این نمی نویسم
جمعه 6 مهر 1403 02:55
نمیدونم چرا اینجا که میام خیلی علاقه دارم احساسات منفیم رو تخلیه کنم .من آدم شادی نیستم اما آدم ماتمی هم نیستم .در هر لحظه از زندگیم سعی می کنم شاد باشم. فیلم و سریال هایی که تهش بد تموم میشه رو نگاه نمیکنم . با آدم های بدبین و منفی رابطه م رو کم میکنم . دنبال انرژی و هدف و حس های خوب هستم . فکر کنم آدم سالمی ام .فقط...
-
سمی
چهارشنبه 4 مهر 1403 09:32
خانواده سمی : خانواده ای که نمیتونی توش عقایدت رو مطرح کنی .مجبور میشی سکوت کنی و تحمل کنی و این آزارت می ده . خدایا چه خوب شد ازدواج کردم و رفتم .خدایا کمکم کن هرگز چنین خانواده ای برای یدونه دخترم نباشم..نباشیم.
-
باز هم مشکل خواب
چهارشنبه 4 مهر 1403 05:42
مامان بابام اینجان . من کل شب رو خواب و بیدار بودم . گاهی بچه داری اونقدر شیرینه که تو فقط میخوای بمیری از خوشی. به خصوص وقتی بچه ت دست هاش رو به نشونه ی آغوش سمتت باز می کنه و لبخند می زنه و خودش میخواد بغلش کنی . حالتش هم طلب آغوش نیست . حالتش مثل انسان های مستقل و بااعتماد به نفسه که میدونه تو چقدر دوستش داری و می...
-
ته تاریکی
دوشنبه 2 مهر 1403 14:21
رفتارهایی گاهی به صورت ناخوداگاه ازم سر می زنه که وقتی بهش فکر می کنم میبینم دقیقا شبیه رفتارهای پدرمه . همونقدر بد و آزاردهنده . همونقدر کمال گرا با خشونت و داد و صدا بلند کردن.با تهدید و دادن احساس گناه به بچه .گاهی اونقدر کلافه و بی صبرو حوصله میشم که برای کوچکترین چیزهایی با بهار دادو بیداد راه می اندازم . یادمه...
-
دغدغه مند
چهارشنبه 28 شهریور 1403 10:21
از وقتی مادر شدم چیزی نیست که حرص و جوشش رو نخورم در مورد بهار . بهم میگن سخت میگیرم. میگن ولش کن بذار بچه برا خودش بزرگ میشه . راست میگن من زیادی ایده آل گرا شدم . هی رو نمودار وزن و قد میچرخم .هی نگران خواب شبشم . نگران یبوستشم . نگران غذاخوردنش و اضطراب و .. یک روز هم نشده برای خودم زندگی کنم . به شدت خسته ام و...
-
امشب
دوشنبه 26 شهریور 1403 01:26
دید من گریه می کنم و رفت بیرون از اتاق. _بهم زنگ زد .وقتی بهش گفتم گفت : من ندیدم و متوجه نشدم داری گریه می کنی . اصلا چرا گریه می کردی نمیفهمم . گفت من سرت داد نزدم .کِی داد زدم . گفت : اینا ساخته و پرداخته خیالات خودت هستند . اینطوری نبود . من باور نکردم . اما قبول کردم و تمومش کردم . خیلی وقته هیچ سلاحی تو جیب هام...
-
خشم هیولا
پنجشنبه 22 شهریور 1403 17:48
سالگرد مادربزرگ شوهرم بود . من با الف رفته بودیم سرخاک و بعدش هم رفتیم خونه زندایی الف . چون میخواستند اونجا شام بدند و مارو دعوت کرده بودند . تنها عنصر مذکر بین خاله ها و دخترخاله ها و دختر دایی ها الف بود که کنار من نشسته بود . چون من با اونا راحت نبودم و یه جای دورتر از اونا نشسته بودم . بعد حس کردم صحیح نیست و از...
-
انزلی
پنجشنبه 15 شهریور 1403 23:27
زایمان تو قایق موتوری در انزلی . خداییش با خودت چی فکر کردی نشستی تو قایق بنده ی خدا .
-
کم کم ..
پنجشنبه 15 شهریور 1403 01:18
داره میگذره روزهایی که تو آرزوهای کودکیم تو بهترین لول خودم بودم .روزهایی که فکر می کردم خیلی دوره . اما افسوس ... چقدر این فاصله ی دور بهم نزدیکه .
-
کارخونه
سهشنبه 6 شهریور 1403 13:09
نمی دونم اون تایم چی نوشته بودم ولی صبح تا حالا نسبت به روزهای دیگه اکتیوتر بودم . هود رو تمیز کردم . اون لباس سفیدرو شستم .رفتم اتاق بهار رو نسبتا تمیز کردم . اسباب بازی هاش رو مرتب تو دکورش چیدم .لوازم آرایشیم هام رو سامان دادم و دیدم یسری چیزهارو اصلا استفاده نکردم .همونطوری مونده بودن . دکور پذیرایی رو خلوت کردم و...
-
فکر
سهشنبه 6 شهریور 1403 08:57
به قدری خونه کثیفه که حس می کنم توی انبوهی از چرک غرق شدم . وسواس نیستم ولی بهم ریختگی واقعا دیوونم می کنه . قدم اول :ظرف های دیشب رو شستم قدم دوم : گاز رو تمیز کردم قدم سوم : ؟ هنوز هیچی نشستم دارم فکرمیکنم واقعا یک روزِ می تونم خونه رو تمیز کنم ؟ کارهایی که باید کنم : -دستمال کشیدن کابینت ها که پر از لکه غذا و اثر...
-
فکرهای مزخرف
چهارشنبه 24 مرداد 1403 01:23
حوصله ندارم . بدم میاد این جا دائما چس ناله کنم . اما واقعا حوصله ندارم . بچه رو تا می برم بیرون مریض میشه . تب می کنه .. تا تو اینستا عکس تحفم رو پست می کنم بچه به بغل هزارجور بلا سرم میاد .بهار دست پرش رو خونی می کنه،میوفته زمین ،الف پشه آئتس نیشش می زنه ، بهار تب می کنه . سرخودم بلا میاد . الان چرا باید وصلش کنم...
-
تکرار
چهارشنبه 10 مرداد 1403 17:28
می دونم هزارمدل بابای دیگه هم وجود داره که ممکنه هزاربرابر بدتر از بابای من باشه . ولی من بابام رو بخاطر این بی معرفتیش هرگز نمیبخشم .مگه من کجارو داشتم . _دوباره به وقت پی ام اس .. افکار روانی کننده حال بهم زن بهم حمله می کنند .
-
تنها تصویرشاد بودن
چهارشنبه 10 مرداد 1403 17:28
نمی دونم چی خوشحالم می کنه . هرچی فکر می کنم به جاهای تخیلی می رسم تا واقعی . مثلا اینکه تو پاریس باشم ،کلاه فرانسوی قرمز دخترانه رو کله م باشه . کروسان بخورم و آروم آروم تو یه غروب بارونی قدم بزنم . خیلی هم خوشگل باشم و خیلی هم خوش تیپ . فکر کنم فقط اینجوری خوشحال باشم . البته هیچ دغدغه و دلواپسی ای هم اون لحظه...
-
در انتهای شب
پنجشنبه 4 مرداد 1403 14:04
تو فیلم در انتهای شب اونجا که ماهی زندان میوفته اصلا نتونستم پارساپیروزفر رو ببخشم . که چرا اینکارو کرد .... هرچقدر هم برای خودم توجیهش می کنم باز هم بنظرم خیلی رفتار ظالمانه ای با ماهی کرد . خدا لعنتش کنه .
-
کراش
پنجشنبه 4 مرداد 1403 14:01
زندایی می گفت دوست های فاطمه (فاطمه دخترش هست و یازده سال داره) کراش پیدا کردند . گفتم کراشِ کی ؟ گفت یکیشون کراشش اسمش اهوراست . اون یکی اسمش علیرضاست . می گفت دختره به فاطمه گفته که اگه دلت خواست بگو برای تو هم کراش پیدا کنیم . دختره می گفت : من وقتی اهورا رو میبینم قلبم می ریزه توی دهنم . _فقط خندیدم . نمی دونستم...
-
تلقین
پنجشنبه 4 مرداد 1403 13:58
اتفاقاتی برام میوفته که ممکنه برای هرکسی تو تابستون بیوفته . مثل بیماری : که نزدیک به دو هفته طول کشید . به این صورت که نوع اول تموم شد نوع دوم رو دوباره گرفتیم . مثل : خراب شدن کولر وسط تابستون مثل : باشگاه رو کنسل کردن (برای بیماری) مثل : هیچ جایی نرفتن ،هیچ کاری نکردن و دیدن تار سپید موهام . اما این ها اتفاق هایی...