گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

غم

مادرشوهر بعد از جریان اون زمین کلا از چشم من افتاد و دل الف هم به شدت از مادر خودش پره اما رفتار ما هیچ تغییری تو برخورد نکرده .فقط کمتر اونجا می ریم و من دیگه اصلا به مادرشوهر زنگ نمی زنم تا احوال پرسی کنم . گاهی خودش زنگ می زنه و منم خیلی‌ مهربون و مودب جوابش رو می دم اما اینکه بعد اون مسخره بازی تحویلش بگیرم ؟هرگز.از این خبرها نیست . ما هنوز گاهی درباره اون اندک سرمایه مون که به فنا دادیم بخاطر برادر الف و نصف یه زمین زپرتی در ناکجا آباد سهممون شد که حتی نمی تونیم یه انگشت بزنیم بهش ناراحتیم و گاهی در مورد اینکه کاش با اون پول یه خونه کوچولو می گرفتیم یا شریکی با داییم جایی رو می خریدیم حرف می زدیم و من بیشتر حالم از مادرشوهر بهم می خوره .جالبه که فاصله ش تا خونه ما ده دقیقه هم نیست اما نمی گه عروس دلم برای نوه م تنگ شده بیارش ببینم .اونوقت مادر من وقتی میایم انزلی قبل از اینکه زنگ آیفن رو بزنم در رو باز می کنه اینقدر بهار رو دوست داره . در موردش به شدت دل چرکینم اما دعای بد و نفرینش نمی کنم . نباید به اینجور مسائل تک بعدی نگاه کرد حتما اونم از دیدگاه خودش به رفتارای سردش حق می ده . مهم نیست ..

حتی مادرشوهر هم به اندازه خواهرم ناراحتم نکرد .

غم خواهرم ..اینکه اونجور باهام حرف زد و اینکه اونجور جوابش رو دادم ..هنوز قلبم رو میشکنه .


شرح

اتفاقات زیادی پیش اومد که حول محور تولد یک سالگی بهار و شام و ناهار دادن جدا جدای ما به دو خانواده بود که نوشتنش چندان چنگی به دل نمی زنه چون چیز خاصی نبود و دونستنش هم مهم نیست .


_بهار این روزها راه می ره و خودش رو لوس می کنه و وقتی دراز کشیدی خودش رو روت می اندازه .دالی باز می کنه ..دلم می خواد حرف بزنه اما هنوز هیچ چیز خاصی جز دد یا ماما نمی گه . که فکر نمی کنم معنیشون رو بدونه ...

_دروغ چرا اما گاهی روشن کردن تلویزیون برام اجتناب ناپذیره چون نه اعصاب بچه داری دارم اون لحظات ،نه قدرت تحلیل مسائل رو که الان داره بهانه می گیره چه کنم تا آروم شه و بتونم به کارهام برسم .


_تقریبا برنامه خوابش رو منظم کردم و سعی می کنم رو همون روال باهاش کنار بیام


_در مورد الف هم تا وقتی من هورمون هام قاطی نکنه همه چی خوبه اما متاسفانه وقتی من عصبانی ام اونم عصبانی میشه و اونجا با هم به تیک و تاک می خوریم و در نهایت اونیکه باب صحبت و مصالحه رو باز می کنه منم .منم که نمیخوام چیزی تو دلش ازم بمونه و حرفاش رو بزنه و بیشتر اوقات متوجه میشم اون چیزی که الف برداشت کرده با چیزی که من انجام دادم زمین تا آسمون فرق داره و این باعث میشه ته دعوامون هیچوقت به نتیجه نرسیم و آخرش این باشه که در مورد این موضوع تفاهم نداشتیم .

یک

اول بگم که دیگه مثل قبل رژیم نمیگیرم اما چون هله هوله رو خیلی کم کردم معده م کوچیکتر شده غذای کمتری نسبت به قبل میخورم و وزنم هنوز روی ۶۸ مونده .کلا خودم رو کشتم سه کیلو کم کردم .لغزش داشتم اما بعدش دوباره رعایت میکردم .


دوم این رو دارم تو زندگیم متوجه می شم که آدما فقط با استمرار موفق میشن به اهدافشون برسند .توی هیچ زمینه ای نباید بگی چون امروز وا دادم پس دیگه نمی تونم .اگر وا دادی از فردا دوباره شروع کن .اگه نتونستی از فردا، از هفته بعد شروع کن .


سوم  من هنوز کتاب خوندن رو ترک نکردم و به واسطه همون استمرار که گفتم دارم ادامه می دم وجالب اینجاست که در کمال تعجب منی که همیشه ول می کردم و چندین ماه بعد تا چی میشد میخواستم کتاب بخونم الان نه که بگم هر روز می خونم ولی اگه یک روز نخونم مثل یک وسواس ذهنی یچی میاد تو مغزم که ای وای نخوندیا و در مورد کتاب یک سوپرایز برای خودم دارم که چندین سال بعد اگه پیش اومد اینجا مینویسم.


چهارم خیلی برام جالبه . یسریا هستند وقتی یکی جذب ارگانی میشه و استخدام میشه از شدت حسادت پاره میشند و میشینن های های به حال خودشون گریه می کنند که چرا اون شد من نشدم . زیاد دیدم این مدل افراد رو تو دوستام . خب تو اگه ...ش رو داشتی می نشستی درس می خوندی وقت می گذاشتی برای خودت تا توام بتونی . اینقدر بدم میاد یکجا می نشینند و حرف مفت می زنند .بلند شو توام دستی به صورتت بزن. کی گفته اگه بخوای نمی تونی انجامش بدی ؟ اونو همین الان خفه کن و شروع کن .من هنوز تصمیمی بابت استخدامی ندارم ولی بعد جذب چهار نفر از آشناهامو دوستام خیلی برای خوندن انگیزه گرفتم .شاید استارت زدم .


پنجم حال این روزهام زیاد تعریفی نداره . بعد از جریان خواهرم دیگه خوشحال نیستم .گاهی خواب های آشفته می بینم .توی خواب هام معمولا از دست من مثل همیشه ناراحته یا کینه داره .نه که بگم در روند زندگیم خللی وارد کرده .اما غمش همیشه تو دلم هست و جالب تر اینجاست که تمامی پست هایی که جدیدا می بینم همش در مورد خواهرانه هاست و حالم بیشتر بد میشه .


ششم‌ مامان و بابا نسبت به قبل با احتیاط تر باهام رفتار می کنند . مامانم دیگه بغلم نمی کنه و توجه و علاقه ش رو معطوف بهار کرده .منم دیگه جلوی مامانم بچه بازی در نمیارم تا محبتش رو جلب کنم و اینکه بیام همه چیز رو بهش بگم.اگر چیز خوبی باشه می گم ..چیز خوبی نباشه (مثل مریضی و این چیزا که دو هفته قبل گریبانگیر الف بهار و من شده بود)تا خودش زنگ نزنه و متوجه نشه و نپرسه نمیگم .


میشه

الان فقط نیاز دارم به اینکه یکی دعا کنه همه چی خوب شه . 

مامان قضاوتگر

بعد از اون جریان هربار مامانم زنگ زد یکجوری باهام سنگین بود .منم دیگه سنگین شدم و مثل خودش جواب می دم .کافیه یک لحظه از خودم ضعف نشون بدم تا محکومم کنه به بد بودن.