گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

مغزم هرشب و هر روز

چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟چی میشه ؟ چی قرار هست بشه؟

دلتنگی نصف شبی

نمیدونم بعد اینهمه مدت چرا اومدم و اینجا نوشتم . زندگی پر از روزهای غمگین و شاده . اگرچه قسمت غمگینش مارو ول نمیکنه . فکر نمی کنم دیگه کسی این روزها شاد باشه . اگر شاد باشه توی این شرایط یا واقعا انسان بی خرد و بی وجدانیه یا کلا شوته و جای بحثی نیست .

گاهی فکر می کنم اگر تو این شرایط بهار رو نداشتم قطعا کمتر دغدغه آینده و نگرانی بلاوصف زندگیش رو داشتم .ولی مگه میشه زندگی بدونش ؟ بعد از بچه دار شدن یکجوریه که هرکاری می کنی تهش برای بچه ست . حتی وقتی با کلی بدبختی جور میکنی با دوست هات بری بیرون بازم یک ور قضیه بچه ست .وقتی غذا می پزی و اون میخوره با خودت میگی روز خوبیه . شکمش کار می کنه میگی راحت شدم . کلاس ورزشی می بریش و اسمش رو از پشت در اتاق میشنوی دلت ضعف میره لبخند می زنی . ساعت ها توی سایت ها دنبال لباس های قشنگ براش می گردی . در مورد آینده ش هزار مدل فکر می کنی بعد به خودت می گی چکاریه بذار هرچی دوست داره بشه . نگرانی براش . من اینجوری ام . من اضطرابی ام . و این اضطرابی بودن آزارم میده . نمیتونم لذت کافی رو ببرم. پوست کنار ناخنم همیشه یا کنده س یا خونین و مالین.

گاهی شبیه بابام رفتار می کنم و بعد از خودم بدم میاد ‌.آدم که نمیتونه خودش رو هی بکوبه و از نو بسازه . تهش بتونم یکم شل کنم . سخته ..خیلی سخته ...باقی حرفا بمونه واسه بعد

بعد از انزلی

کل دیشب که رفتیم انزلی تو قیافه بودم . 

دست خودم نبود .وقتی دیدم بابام اینقدر ریلکس برخورد میکنه خون خونم رو خورد .اون موقع هم داداشم گفته بود که بابا اون روز خودش رو به طور کامل تخلیه کرد و دیگه مشکلی باهات نداره و تو داری فقط برای خودت سختش میکنی . الان دارم فکر میکنم با وجود اینکه در بدو ورود یک جعبه شیرینی خامه ای دستم بود و یه لبخند زورکی رو لبم کل راه رو درگیر بودم با خودم . بابام فهمیده بود که تو قیافه م و اصلا دیگه باهام حرف نزد به جاش با الف حرف می زد . این رفتارم درست نبود .ولی دیگه هرگز گول محبت هاش رو نمیخورم و باهاش‌خوب نمیشم که بخواد تو یک لحظه همه نفرتش رو سر من خالی کنه و من لال مونی بگیرم .

چهار صبح با الف برگشتیم فومن 

خانواده ای که درد شد

یک ماهه انزلی نرفتم . 

ماه پیش سالگرد پسرعموم بود . من خونه داییم بودم با الف میریم خونه ی بابام . قرار بود بریم سالگرد و بعد بریم سوار قایق موتوری شیم .

من داشتم برنامه ریزی می کردم تو ذهنم .فکر کنم بار سوم بود که می پرسیدم ساعت چند باید بریم . اینو از الف پرسیدم .

بابام یک مرتبه بین ما پرید و جلوی زنداییم و الف و بقیه سرم داد زد .

-دیگه مسخرشو دراوردی .یعنی چی این حرکتت میخوای بیا نخوای نیا خیلی جدی دارم بهت می گم و یسری چیزای دیگه .

من یه لبخند زدم و اروم گفتم با الف بودم .

دوباره یسری حرف رو با نفرت بهم بست و منم چون شوهرم جلوم بود هیچی دیگه نگفتم .

راستش بدجور شکستم . از همه ی وجودم نفرت می بارید . داییم از بابام بدش میاد . بابام بهشون درست حسابی احترام نمیگذاره . از نظر بابام خانواده مامانم زیاد لایق احترام نیستند و خانواده مسخره خودش که تره هم براش خورد نمی کنند خیلی لایق احترام هستند‌.

گرچه رابطه دایی و بابای من دوطرفه هست . داییم هم همچین خیلی خوب و اکی نیست رفتارش ولی خیلی بهتر از بابامه .

بگذریم . من کلی صحبت کرده بودم با اونا که بریم سالگرد پسرعموم .

اونا هم بهم گفته بودند باشه . چون میخواستم اینجوری به بابام احترام بگذارم و بابام حال کنه برا خودش . اما بابام اون لحظه قشنگ شکل و شمایل من رو جلوی همه قهوه ای کرد .

یک ماه نرفتم . مادرم دلش برای بهار تنگ شده . با من سرد برخورد می کنه و میگه بهارو بیار . سه روز جواب تلفنم رو نداد برای اینکه میخواست تحت فشارم قرار بده که برم انزلی . دیروز بهش پیامک دادم مامان این رفتار خوب یادم میمونه خداحافظ . امروز به الف پیام داده که چه زود از ما دلسرد شدین و شما سرقبر من بیاین هم برام فاتحه نمیخونین و از این چیزا .من هم دیگه گفتم بریم .

این لحظات به زبان بدنم خوب فکر می کنم . از زمانیکه قرار شد بریم انزلی دست هام بی رمق شد ،بی اشتها شدم و تپش قلب گرفتم .

پدرم آدم خودشیفته ای هست و مادرم با سالها سکوت علاوه بر اینکه هرگز نتونست اون رو تغییر بده بلکه همیشه بابام هر رفتاری می کرد بهم می گفت باباته باید چیزی نگی .بعد با من قهر می کرد و تا خودم از بابام معذرت نمیخواستم برای چیزی که تقصیرم نبود ولم نمیکرد .

بهار نمیذاره ادامه بدم . باقیش رو بعد مینویسم .


دوسال و نه ماه

بهار داره بزرگ میشه و من شروع کردم به گوش دادن و آموختن از ورکشاپ های روانشناسی . ورزش رو سه ماه هست می رم و به شدت روی روند امید به زندگیم و رضایت از خودم تاثیر مطلوب داشته .

الان خیلی چیزهارو در مورد خودم می دونم و از همه مهم تر اینه که خردادماه من سی ساله م شد .و بلاخره رسیدم به این سن ...

از همون بچگی هام همیشه بهش فکر می کردم . یادمه قبلا هرجا می رفتم من از همه کوچکتر بودم ولی الان من از همه بزرگترم .

در مورد بهار هم زیاد کتاب خوندم و الان خیلی چیزهارو می دونم .اگرچه هنوز یاد نگرفتم سر بچه داد نزنم و یک مرتبه واکنش شدید نشون ندم .و کلا با این مساله درگیرم و میدونم اشتباه می کنم اما نمیتونم جلوی عصبانیتم رو بگیرم .

-الان می دونم که موقع رفتن به رستوران باید دفتر نقاشی یا یک وسیله بازی برای بهار به همراه داشته باشم .

-می دونم که وقتی با یک اسباب بازی درگیره و میبینم که نمیتونه انجامش بده نباید برم جلو کمکش کنم ،نباید خودم رو به در بیخیالی بزنم و ازش دور شم ،نباید بهش بگم تو میتونی و فلان . فقط باید دستش رو بگیرم و ازش کاری رو بخوام که میتونه انجامش بده . چون پیروزی های مکرر براش به منزله خودباوری و اعتماد به نفسه و این باور رو توی ذهنش به وجود میاره که حالا که اینارو تونستم پس اونم می تونم .

-می دونم که به جای کلمه اشکال نداره باید از جمله تا همینجاش هم عالی بود استفاده کنم

-می دونم نباید بهش برچسب بزنم . تو دختر باهوشی هستی . تو دختر بدی هستی و... به جاش باید از کارش تعریف کنم . 

-می دونم اگر کار بدی کرد باید بگم از کارت بدم اومد وگرنه تو رو دوست دارم .

-می دونم که قبل از رفتن از جایی باید زودتر مطلعش کنم تا تبدیل به فاجعه نشه

-میدونم هیچوقت جلوی دیگران نباید بدش رو بگم و حتی باید ازش خوب بگم و تعریفش رو هم کنم.

و تنها مشکلم الان تغذیه شه ‌..چون خیلی بدغذاست و گوارشش هم خیلی بد کار می کنه ....