کل دیشب که رفتیم انزلی تو قیافه بودم .
دست خودم نبود .وقتی دیدم بابام اینقدر ریلکس برخورد میکنه خون خونم رو خورد .اون موقع هم داداشم گفته بود که بابا اون روز خودش رو به طور کامل تخلیه کرد و دیگه مشکلی باهات نداره و تو داری فقط برای خودت سختش میکنی . الان دارم فکر میکنم با وجود اینکه در بدو ورود یک جعبه شیرینی خامه ای دستم بود و یه لبخند زورکی رو لبم کل راه رو درگیر بودم با خودم . بابام فهمیده بود که تو قیافه م و اصلا دیگه باهام حرف نزد به جاش با الف حرف می زد . این رفتارم درست نبود .ولی دیگه هرگز گول محبت هاش رو نمیخورم و باهاشخوب نمیشم که بخواد تو یک لحظه همه نفرتش رو سر من خالی کنه و من لال مونی بگیرم .
چهار صبح با الف برگشتیم فومن
یک ماهه انزلی نرفتم .
ماه پیش سالگرد پسرعموم بود . من خونه داییم بودم با الف میریم خونه ی بابام . قرار بود بریم سالگرد و بعد بریم سوار قایق موتوری شیم .
من داشتم برنامه ریزی می کردم تو ذهنم .فکر کنم بار سوم بود که می پرسیدم ساعت چند باید بریم . اینو از الف پرسیدم .
بابام یک مرتبه بین ما پرید و جلوی زنداییم و الف و بقیه سرم داد زد .
-دیگه مسخرشو دراوردی .یعنی چی این حرکتت میخوای بیا نخوای نیا خیلی جدی دارم بهت می گم و یسری چیزای دیگه .
من یه لبخند زدم و اروم گفتم با الف بودم .
دوباره یسری حرف رو با نفرت بهم بست و منم چون شوهرم جلوم بود هیچی دیگه نگفتم .
راستش بدجور شکستم . از همه ی وجودم نفرت می بارید . داییم از بابام بدش میاد . بابام بهشون درست حسابی احترام نمیگذاره . از نظر بابام خانواده مامانم زیاد لایق احترام نیستند و خانواده مسخره خودش که تره هم براش خورد نمی کنند خیلی لایق احترام هستند.
گرچه رابطه دایی و بابای من دوطرفه هست . داییم هم همچین خیلی خوب و اکی نیست رفتارش ولی خیلی بهتر از بابامه .
بگذریم . من کلی صحبت کرده بودم با اونا که بریم سالگرد پسرعموم .
اونا هم بهم گفته بودند باشه . چون میخواستم اینجوری به بابام احترام بگذارم و بابام حال کنه برا خودش . اما بابام اون لحظه قشنگ شکل و شمایل من رو جلوی همه قهوه ای کرد .
یک ماه نرفتم . مادرم دلش برای بهار تنگ شده . با من سرد برخورد می کنه و میگه بهارو بیار . سه روز جواب تلفنم رو نداد برای اینکه میخواست تحت فشارم قرار بده که برم انزلی . دیروز بهش پیامک دادم مامان این رفتار خوب یادم میمونه خداحافظ . امروز به الف پیام داده که چه زود از ما دلسرد شدین و شما سرقبر من بیاین هم برام فاتحه نمیخونین و از این چیزا .من هم دیگه گفتم بریم .
این لحظات به زبان بدنم خوب فکر می کنم . از زمانیکه قرار شد بریم انزلی دست هام بی رمق شد ،بی اشتها شدم و تپش قلب گرفتم .
پدرم آدم خودشیفته ای هست و مادرم با سالها سکوت علاوه بر اینکه هرگز نتونست اون رو تغییر بده بلکه همیشه بابام هر رفتاری می کرد بهم می گفت باباته باید چیزی نگی .بعد با من قهر می کرد و تا خودم از بابام معذرت نمیخواستم برای چیزی که تقصیرم نبود ولم نمیکرد .
بهار نمیذاره ادامه بدم . باقیش رو بعد مینویسم .
بهار داره بزرگ میشه و من شروع کردم به گوش دادن و آموختن از ورکشاپ های روانشناسی . ورزش رو سه ماه هست می رم و به شدت روی روند امید به زندگیم و رضایت از خودم تاثیر مطلوب داشته .
الان خیلی چیزهارو در مورد خودم می دونم و از همه مهم تر اینه که خردادماه من سی ساله م شد .و بلاخره رسیدم به این سن ...
از همون بچگی هام همیشه بهش فکر می کردم . یادمه قبلا هرجا می رفتم من از همه کوچکتر بودم ولی الان من از همه بزرگترم .
در مورد بهار هم زیاد کتاب خوندم و الان خیلی چیزهارو می دونم .اگرچه هنوز یاد نگرفتم سر بچه داد نزنم و یک مرتبه واکنش شدید نشون ندم .و کلا با این مساله درگیرم و میدونم اشتباه می کنم اما نمیتونم جلوی عصبانیتم رو بگیرم .
-الان می دونم که موقع رفتن به رستوران باید دفتر نقاشی یا یک وسیله بازی برای بهار به همراه داشته باشم .
-می دونم که وقتی با یک اسباب بازی درگیره و میبینم که نمیتونه انجامش بده نباید برم جلو کمکش کنم ،نباید خودم رو به در بیخیالی بزنم و ازش دور شم ،نباید بهش بگم تو میتونی و فلان . فقط باید دستش رو بگیرم و ازش کاری رو بخوام که میتونه انجامش بده . چون پیروزی های مکرر براش به منزله خودباوری و اعتماد به نفسه و این باور رو توی ذهنش به وجود میاره که حالا که اینارو تونستم پس اونم می تونم .
-می دونم که به جای کلمه اشکال نداره باید از جمله تا همینجاش هم عالی بود استفاده کنم
-می دونم نباید بهش برچسب بزنم . تو دختر باهوشی هستی . تو دختر بدی هستی و... به جاش باید از کارش تعریف کنم .
-می دونم اگر کار بدی کرد باید بگم از کارت بدم اومد وگرنه تو رو دوست دارم .
-می دونم که قبل از رفتن از جایی باید زودتر مطلعش کنم تا تبدیل به فاجعه نشه
-میدونم هیچوقت جلوی دیگران نباید بدش رو بگم و حتی باید ازش خوب بگم و تعریفش رو هم کنم.
و تنها مشکلم الان تغذیه شه ..چون خیلی بدغذاست و گوارشش هم خیلی بد کار می کنه ....
نمیدونم چی و از کجا بنویسم .
فی الواقع الان که دارم تایپ می کنم در بی حوصله ترین حالت ممکنم.
دلم میخواد جرعه ای آب بنوشم و بعدش چشم هام رو ببندم وبه خواب عمیقی برم . اما نمیتونم بهار رو همینجوری پایین رها کنم و برم .
متاسفانه دو هفته پیش موقع عاشورا وقتی انزلی بودم بهار توی راه پله ها تنها بوده و خواهرم بهش اجازه داده تنهایی بیاد پایین ،بهار هم پاش لیز خورده وچونه ش خط عمیق ولی کوتاهی برداشت و سه تا بخیه خورد . حالا دلم نمیخواد با هیچکس تنها بگذارمش . حقیقتا وقتی خانواده شوهر می پرسیدند به دروغ میگفتم داداشم پیشش بود . ولی به خودم که نمیتونم دروغ بگم. باید میدونستم نباید به اونها بسپرم .
اونها حوصله خودشون هم ندارند . اما خب این فکر که اگه نمیخواسته با بچه بیاد از پله ها پایین چرا به خودم نگفته و ولش کرده آزارم میده .
نمیخوام دیگه بیشتر از این بنویسم ...یکجا باید این حقیقت رو بنویسم که خواهر برادر من انسان های نرمالی نیستند و قابل اعتماد هم نیستند . اونها تقصیری ندارند و تقصیر من اسکله که همش این حقیقت رو یادم میده .