برای بیستم برنامه ای چیدم که خیلی پشیمون شدم .
چون باید بهار رو پیش مادرم بگذارم اونم برای یک روز تمام .
تو این کتاب ها که میخونم نوشته بچه ها تو هفت ماهگی اضطراب
جدایی از مادر دارند .اونوقت بچم رو دارم میگذارم میرم .
خداییش با خودم چه فکری کردم.غروب میرم و بهار من رو فردا صبحش می بینه .خیلی خیلی خیلی پشیمونم .نمی دونم به مادرم اینا عادت می کنه چون جدیدا زود اُنس نمیگیره داره هوش و حواس میگیره .
الان که دارم مینویسم قلبم درد میگیره .به الف هم نمیتونم چیزی بگم
چون برنامه رو خودم چیدم.گاهی یادم میره یک بچه کوچیک دارم و دیگه شرایط با قبل خیلی خیلی فرق کرده .اگه بهار یک روز مادر شد و این رو خوند باید بفهمه چه احساس بدی داشتم چقدر پشیمون بودم .احتمالا سفر هرگز بهم خوش نگذره .هزینه زیادی هم براش دادیم .کاش یطوری کنسل شه .
چه اشتباهی کردم .
الان متوجه شدم از روی آمار وبلاگ میشه متوجه شد کی وبلاگت اومده .
چرا خب ...حریم شخصی کجا میره ..:))
شوهرخاله الف از دعانویس های خیلی قدَر این شهر هست .
به قدری که تایم مراجعه ی دیگران رو زوج و فرد کرده.جلوی
خونه شون ماشین های شاسی بلند پارک می کنند و دکتر مهندس ها میرن پیشش.
الف کلا به این چیزها اعتقادی نداره و برای اینکه بیشتر شوهرخاله ش
رو بکوبه می گه این تریاکی هست ،قبلا دزد بوده ،تو عمرش یک رکعت نماز نخونده .بعد می گه مردم از فرط بیچارگی میرن پیشش چون مشکل و گرفتاری دارند ..چون خودش زندگی داغونی داره ،میگه ما دعانویس ها نمی تونیم برای خودمون دعابنویسیم چون جن ها اذیتمون می کنند.
چندی پیش با الف حرف می زدیم .من بهش گفتم جهان خیلی بزرگ تر از اینه که اتفاقات رو محدود کنیم به بنا و پایه علمی یک قضیه .
بعدشم اگه مردم جواب نمیگیرن چرا از شهرهای مختلف میان پیش این .
الف به من می توپه که اگر اعتقاد به این چیزا داشته باشی داری شرک می کنی.
حالا اینو گفتم که بگم وقتی مقدمات دندونی رو خونه مادرشوهر بنا می کردیم دوست نزدیکِ مادرشوهر با خنده به جاریم گفت آقای دکتر دعا نوشته روش .(البته مبهم تر از این جمله بود)وقتی من پرسیدم چیشده یکهو دست پاچه شدند و موضوع رو عوض کردند . خیلی می ترسم اگه واقعا این اتفاق افتاده باشه چون حس می کنم بی تابی های بهار بیشتر شده .
تا الان حرفی نزدم و بنارو بر نگرانی های مادرانه م گذاشتم.
دلم نمیخواد دیگه بهش فکر کنم واقعا .
این دندون درآوردن چه پروسه ی سخت و طاقت فرسایی هست .
بچه دیشب پنج بار از خواب پرید و با میل شدیدی به گاز گرفتن
بالش و پتو بی تابی و ناله می کرد . آخ چقدر دلم براش سوخت ..
هرچی دارم بیشتر کتاب میخونم به این نتیجه می رسم
کلا کتاب های شناخت بچه هارو بگذارم کنار و شروع کنم به خوددرمانی .
خیلی راه ها دارم تا تبدیل به انسان بهتری شم .
این بچه من رو میخواد الگوی خودش قرار بده ؟ وا اَسَفا