یکجوری ام انگار چادر مامانم رو وسط یه شلوغی اشتباه گرفته باشم .بلاتکلیفم ،گمم،پر از اضطراب و آشوبم .اطرافم رنگش خاکستری تیره ست . غبارآلود ومبهمه . گوش به زنگ اتفاقی هستم که نمیدونم چیه . ترسیدم و نمیدونم از چی .
انگار صدای یه آهنگ ترسناک رو پخش کرده باشند ..
انگار بین اونهمه گیلاسی که خوردم یکیش رو اتفاقی باز کرده باشم و دیدم که توش کرمه .
انگار ...
انگار...