گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

باری الهی

آبان ماهی جان .

شاید توام روزی در مرتبه ی من و در همین لحظه ای که من توش 

قرار دارم قرار بگیری .

لحظه ای که واقعا از آینده خبر نداشته باشی و جز توکل به خداوند ندونی

و نتونی کاری انجام بدی . لحظه ای که مثل دیروز استرس سراپای وجودت رو بگیره و حس کنی هیچی به خواست تو نیست و تو چاره ای نداری جز اینکه 

تسلیم شی و اراده ی کارهارو دست خداوند بگذاری .

فقط خدا می دونه دیروز من و پدرت چقدر ترسیدیم.

پدرت با چند نفر تو محیط کارش دعوا کرد و من هم برام مهم نبود که 

پله های خونه رو بالا برم یا نه .

دستمال کاغذی به دست نشستم تو اتاق و حتی دیگه نمیتونستم بغض کنم.

آبان ماهی جان .برای تو و همه ی بچه هایی که مادرهاشون اینقدر نگران دنیا اومدنشونند دعا می کنم .

خیلی اون تو مراقب خودت باش .

بیا با هم قوی باشیم و خودمون رو نبازیم .

خاطرات باران

باران جان لطفا بهم بگو اون بچه که دنیا اومد الان که بزرگ شده همونقدر خوشگل هست یا نیست :)))

تنفر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بسته

دلم میخواد برم خونمون 

خاله

خاله م میدونست من خونریزی داشتم حتی بهم زنگ هم نزد .

متوجه شد من‌بستری شدم‌ .. 

حتی حالم‌رو از مادرم نپرسید 

الانم رفته کربلا تو راهه :))