آبان ماهی جان .
شاید توام روزی در مرتبه ی من و در همین لحظه ای که من توش
قرار دارم قرار بگیری .
لحظه ای که واقعا از آینده خبر نداشته باشی و جز توکل به خداوند ندونی
و نتونی کاری انجام بدی . لحظه ای که مثل دیروز استرس سراپای وجودت رو بگیره و حس کنی هیچی به خواست تو نیست و تو چاره ای نداری جز اینکه
تسلیم شی و اراده ی کارهارو دست خداوند بگذاری .
فقط خدا می دونه دیروز من و پدرت چقدر ترسیدیم.
پدرت با چند نفر تو محیط کارش دعوا کرد و من هم برام مهم نبود که
پله های خونه رو بالا برم یا نه .
دستمال کاغذی به دست نشستم تو اتاق و حتی دیگه نمیتونستم بغض کنم.
آبان ماهی جان .برای تو و همه ی بچه هایی که مادرهاشون اینقدر نگران دنیا اومدنشونند دعا می کنم .
خیلی اون تو مراقب خودت باش .
بیا با هم قوی باشیم و خودمون رو نبازیم .
باران جان لطفا بهم بگو اون بچه که دنیا اومد الان که بزرگ شده همونقدر خوشگل هست یا نیست :)))
خاله م میدونست من خونریزی داشتم حتی بهم زنگ هم نزد .
متوجه شد منبستری شدم ..
حتی حالمرو از مادرم نپرسید
الانم رفته کربلا تو راهه :))