گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

بیمارستان ۲

الف رو بیدار کردم .

وقتی فهمید چیشده شروع کرد به تحلیل این اتفاق تو ذهنش .

اون هم مثل من گنگ و گیج و بدتر از همه تو حالت گنگی بعد از خواب بود و 

نمیدونست چطور باید هضمش کنه .نرفت سرکار و از ساعت شیش تا هشت ونیم  صبح مدام من رو دلداری میداد .ساعت شیش خودم زنگ زده بودم به موبایل منشی مطب و بهش وضعم رو گفته بودم .

گفت بیا .

هشت با الف رفتیم دکتر و دکتر به محض شنیدن وضعیتم گفت باید بستری شم با یسری توضیحات اضافه درمورد بیمارستان ها ،کار سنگین،هزینه ها که من هیچی ازش نفهمیدم .یعنی نمیتونستم هضم کنم .گفتم میشه همسرم هم بیادو براش توضیح بدین گفت مشکلی نیست .زنگ زدم الف اومد بالا .

نتیجه این شد که باید حتما همین امروز بستری شم .

من و الف رفتیم خونه و یک مقدار وسایل برداشتیم .

هردومون تو ماشین وقتی عازم بیمارستان رشت بودیم هول و نگران بودیم .

با این حال الف من رو دلداری می داد و من باز گریه می کردم .

وقتی رسیدیم بیمارستان آفتاب تندی بالا زده بود.

دو تا زن و یک مرد هرکدوم زیر سایه روی نیمکت نشسته بودند و سهم من شد نیمکتی که قسمت آفتاب بود .

یک لحظه فکر کردم چقدر تنهاییم .

چقدر احساس غربت کردم .همه آدم ها سردرگم و به فکر خودشون بودند و هرکی از مصیبت یا ترسی که به قلبش وارد شده بود ناراحت ،بهت زده یا سرگردان به اطراف نگاه میکرد .

دلم پر از غم بود و خودداری و خودخوری برام جایز نبود .تا جایی که تونستم صدای گریه هام رو خفه کردم و اگر رهگذری از اونجا رد می شد شاید فقط از حرکت شونه هام متوجه میشد دارم گریه می کنم .

بیمارستان ۱

دو روز توی بیمارستان بستری بودم .

وقتی لکه خونی رو دیدم اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که 

همین حالا دارم یک خواب بد می بینم .یک خواب خیلی بد.

چندبار وسط هال دور خودم گشتم .برای نماز از خواب بیدار شده بودم و تا نیم ساعت اشیا خونه ،ساعت دیواری ،فرش،پیشخون و باقی چیزها زیرنور لامپ ال ای دی برام کدر و بی نور بود .همین حالا که دارم این رو مینویسم نفس هام تند شده .

بعد از نیم ساعت چادر نماز رو رو سرم انداختم و هیچی از هیچ کدوم از ذکرهایی که خوندم نفهمیدم .گیج و مبهم به رسم این یکی دو هفته ای که بعد از نماز قران باز می  کردم قران باز کردم و باز هم چیزی نفهمیدم .

بین آیه های قران بخشی از زندگی حضرت نوح اومده بود و جایی نوشته بود چیزی که به آن علم نداری (از خدا نپرس یا نخواه یا پیروی نکن)واقعا یادم نیست کدومش بود .

وقتی زنگ گوشی الف صدا خورد فهمیدم یک ساعته دارم تو خیالات خودم پرسه می زنم .

بقیش رو بعد می نویسم ..

امروز

خون ..

لکه خونی 

در ادامه

بعد از تایمی که مامان بابا از بازار اومدند منم حالم خوب شده بود و برگشتم به حالت قبل .باقی تایم با هم بودنمون قشنگ و به یاد موندنی بود .

تُن صدای بابا پایین اومده بود .خندیدیم و انگار همه چیز فراموش شد ...

پ_ن : جدیدا هر موقع بابا رو میبینم دعا میکنم اعصابم از دستش خورد نشه 

بحث

بابا اینا ساعت یازده و نیم اومدند .

تا اومد مامانم کار خونه رو دست گرفت و سبزی هایی که پاک کرده بودم رو

شست و بابام مشغول تعمیرات خونه شد . خب این حس که اینقدر من 

رو دوست دارند که حواسشون بهم هست قشنگه .از طرفی بابا از انزلی 

رفته بود رشت تا چند تا یراق برای تخت گهواره ای بخره چون انگار تو حمل و نقل شکسته بود . 

اینم قشنگ بود .ولی وقتی رفت اتاق و شروع کرد به بلند حرف زدن و 

داد زدن و تعمیرات واقعا روی روح و روانم تاثیر منفی گذاشت .

بعدم به الف زنگ زدم و وقتی دلخوریم رو بابت نبودنش گفتم وسط حرفم 

طبق معمول دست پیش گرفت حتی وقتی اومد خونه داشت جلوی مامانم باهام بحث می کرد که وقتی متوجه شد سریع جمعش کرد .

حالا مامانم تو آشپزخونه داره منو دلداری میده .

بابامم بعد تعمیرات هی با صدای بلند حرف می زد .وقتی هیجانی میشه

تن صداش خیلی میره بالا واین واقعا رو مخ منه .

گنگ و سردرگم فقط منتظر یک راه فرار بودم تا ازون محیط برای لحظه ای 

دور شم .وقتی فهمیدم بازار هم نمیخوان برن حرص خوردم .چون رو اون تایم حساب کرده بودم که با الف درباره ی برخوردش حرف بزنم .

خوشبختانه الف پیِ قضیه رو گرفت و قرار شد اونا پشت ماشین ما بیان بازار و منم با الف حرف زدم و الف هم هرچی گفتم به جای مقابله به مثل سعی کرد من رو آروم کنه و واقعا اینطور شد .

ازش قول گرفتم که دیگه وقتی مهمون میاد نذاره بره .البته با زبان تهدید :|||

پ_ن : کاش مادرم نمی دید که ما با هم بحث می کنیم طفلک ناراحت شده بود.