امروز برای چند ثانیه توی پیاده رو ایستادم ..مکث کردم ..
و به دختری نگاه کردم که سوسوی چشم هاش خاموش شده بود.
دختری که توی دنیای دیگه ای بود ..موهای سرش رو تراشیده بود و به
هیچ کس نگاه نمی کرد .یک پسر بچه ی کوچیک بامزه همراهش بود .
ایستادم و خواستم جلو برم .اصلا متوجه من نشد ..
بیخیال شدم و از کنارش گذشتم .چند لحظه بعد به شدت دلم خواست
راه رفته رو برگردم و سخت تو آغوشش بگیرم .
مادرشوهرم رفت مشاور املاک و زمین رو به ما انتقال داد.
خودش امضا زد و حالا امضای ما مونده .
_ختم به خیر شد
از اتفاقای خوب این هفته :بهار سه روز پیش تو راه برگشت از بابلسر به خونمون گفت :بابا.
و من خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم خیلی
دیشب خواب دیدم همه با هم خوبند .مادرشوهرم با ما
می خنده و ما هم خیلی اونجا راحتیم .سرصبح دودل بودم که
بهش زنگ بزنم یا نه .با توجه به داستانای اخیر باید خیلی دیوونه
می بودم که زنگ بزنم . اما اخیرا متوجه شدم برادر الف داره از
قهر الف و مادرش سواستفاده می کنه و از آب گل آلود ماهی می گیره .
از خیلی از جریانات داره به نفع خودش استفاده می کنه و زیرآبی میره.
بعد هم اینکه قهر ما هیچ نفعی برامون نداره .از طرفی الف هم
غصه دار شده بود . با همه ی این داستانا با دلهره و تپش قلب پاگذاشتم
رو غرورم و زنگ زدم .یک صدای خفه از پشت خط اومدو مادرشوهرم گفت خواب بوده و این برنامه ها .با کمی صحبت که همه ش من متکلم وحده بودم وصل شد به اینکه از دست من ناراحت نیست و از پسرهاش
گفت و اخرش زد زیر گریه .
منم با خودم گفتم این بهترین فرصته که الف و مادرش رو آشتی بدم .
بهار رو برداشتم و با کالسکه رفتیم خونه شون .
اصلا تحویل نگرفت و کاملا تو قیافه بود .قیافه ی عبوس و ناراحت و
دروغ چرا من اصلا به روی خودم نیاوردم .
حس کردم هدفش این نیست با من سرسنگین باشه بیشتر
ناراحت این اتفاقای اخیره .انتظار داشتم بهار رو تو بغلش بگیره و باهاش
بازی کنه .چندتا نازش داد و رفت تو آشپزخونه و دیگه به بچه محل نداد .این طفلکم هر وقت می دیدش می خندید .
هنوز به الف نگفته بودم اومدم خونه شون .
سرظهر الف زنگ زد وقتی بهش گفتم، گفت وضعیت چطوره ؟
خوبه؟ خندیدم و گفتم زیاد امیدوار نباش .
گفت :با تو خوبه ؟گفتم آره .
(فی الواقع من براش با دیوار فرقی نداشتم .)
خلاصه الف گفت واقعا اونجایی و چیشد رفتی اونجا و منم گفتم
خواب خوب دیدم دیگه اومدم .
نمی دونم مادرش چی شنید تو مکالمه ما که یکهو صد و هشتاد درجه
برگشت . یکهو دیدم رفت تو اتاق لباس تازشو پوشید ،مهربون شد ،
بعد اومد تو آشپزخونه و خطاب به من که مشغول تدارک ناهار (عدس پلو)براشون بودم خیلی مهربون گفت عدس هارو من پاک می کنم .
شاید وقتی متوجه شد که الف در جریان نیست که من اومدم اونجا
حس خوبی بهم پیدا کرد (نگاه ساده به قضیه)
خلاصه الف اومد و برخلاف تصورم زود با هم اخت شدند و لا به لای
حرف ها مادرش گفت: من متن رو دادم نوشتند برو مشاور املاک امضا بزن .الف هم گفت اول تو باید امضا بزنی بعد من . زحمت بکش هر موقع امضا زدی بهم بگو .
(با تیکه گفت ،چون مادرش تعمدا زمین رو فعلا امضا نزده)
خلاصه آخر این داستان این بود که الف از من تشکر و قدردانی کرد .
بهم گفت رفتارت بخاطر این هست که توخانواده ی خوبی بزرگ شدی .
گفت با اینکه دل چرکین بودی از مادرم ولی خیلی بزرگ منشانه رفتار کردی و امثال این حرف ها .
پ_ن : فکر نکنید الان احساساتی شدم یا خر شدم نه .
من تا زمینمون رو بهم ندن به قول اون دوستم آروم نمیگیگیرم .