گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

برای تو

امروز برای چند ثانیه توی پیاده رو ایستادم ..مکث کردم ..

و به دختری نگاه کردم که سوسوی چشم هاش خاموش شده بود‌.

دختری که توی دنیای دیگه ای بود ..موهای سرش رو تراشیده بود و به

هیچ کس نگاه نمی کرد .یک پسر بچه ی کوچیک بامزه همراهش بود .

ایستادم و خواستم جلو برم .اصلا متوجه من نشد ..

بیخیال شدم و از کنارش گذشتم .چند لحظه بعد به شدت دلم خواست 

راه رفته رو برگردم و سخت تو آغوشش بگیرم .


یهویی

مادرشوهرم رفت مشاور املاک و زمین رو به ما انتقال داد.

خودش امضا زد و حالا امضای ما مونده .

_ختم به خیر شد 

اولین

از اتفاقای خوب این هفته :بهار سه روز پیش تو راه برگشت از بابلسر به خونمون گفت :بابا.

و من خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم خیلی

قهر

دیشب خواب دیدم همه با هم خوبند .مادرشوهرم با ما 

می خنده و ما هم خیلی اونجا راحتیم .سرصبح دودل بودم که

بهش زنگ بزنم یا نه .با توجه به داستانای اخیر باید خیلی دیوونه 

می بودم که زنگ بزنم . اما اخیرا متوجه شدم برادر الف داره از 

قهر الف و مادرش سواستفاده می کنه و از آب گل آلود ماهی می گیره .

از خیلی از جریانات داره به نفع خودش استفاده می کنه و زیرآبی میره.

بعد هم اینکه قهر ما هیچ نفعی برامون نداره .از طرفی الف هم 

غصه دار شده بود . با همه ی این داستانا با دلهره و تپش قلب پاگذاشتم

رو غرورم و زنگ زدم .یک صدای خفه از پشت خط اومدو مادرشوهرم گفت خواب بوده و این برنامه ها .با کمی صحبت که همه ش من متکلم وحده بودم وصل شد به اینکه از دست من ناراحت نیست و از پسرهاش

گفت و اخرش زد زیر گریه .

منم با خودم گفتم این بهترین فرصته که الف و مادرش رو آشتی بدم .

بهار رو برداشتم و با کالسکه رفتیم خونه شون .

اصلا تحویل نگرفت و کاملا تو قیافه بود ‌.قیافه ی عبوس و ناراحت و 

دروغ چرا من اصلا به روی خودم نیاوردم . 

حس کردم هدفش این نیست با من سرسنگین باشه بیشتر 

ناراحت این اتفاقای اخیره .انتظار داشتم بهار رو تو بغلش بگیره و باهاش

بازی کنه .چندتا نازش داد و رفت تو آشپزخونه و دیگه به بچه محل نداد .این طفلکم هر وقت می دیدش می خندید .

هنوز به الف نگفته بودم اومدم خونه شون .

سرظهر الف زنگ زد وقتی بهش گفتم، گفت وضعیت چطوره ؟

خوبه؟ خندیدم و گفتم زیاد امیدوار نباش .

گفت :با تو خوبه ؟گفتم آره .

(فی الواقع من براش با دیوار فرقی نداشتم .)

خلاصه الف گفت واقعا اونجایی و چیشد رفتی اونجا و منم گفتم 

خواب خوب دیدم دیگه اومدم .

نمی دونم مادرش چی شنید تو مکالمه ما که یکهو صد و هشتاد درجه

برگشت . یکهو دیدم رفت تو اتاق لباس تازشو پوشید ،مهربون شد ،

بعد اومد تو آشپزخونه و خطاب به من که مشغول تدارک ناهار (عدس پلو)براشون بودم خیلی مهربون گفت عدس هارو من پاک می کنم .

شاید وقتی متوجه شد که الف در جریان نیست که من اومدم اونجا 

حس خوبی بهم پیدا کرد (نگاه ساده به قضیه)

خلاصه الف اومد و برخلاف تصورم زود با هم اخت شدند و لا به لای 

حرف ها مادرش گفت: من متن رو دادم نوشتند برو مشاور املاک امضا بزن .الف هم گفت اول تو باید امضا بزنی بعد من . زحمت بکش هر موقع امضا زدی بهم بگو .

(با تیکه گفت ،چون مادرش تعمدا زمین رو فعلا امضا نزده)

خلاصه آخر این داستان این بود که الف از من تشکر و قدردانی کرد .

بهم گفت رفتارت بخاطر این هست که توخانواده ی خوبی بزرگ شدی .

گفت با اینکه دل چرکین بودی از مادرم ولی خیلی بزرگ منشانه رفتار کردی و امثال این حرف ها .

پ_ن : فکر نکنید الان احساساتی شدم یا خر شدم نه .

من تا زمینمون رو بهم ندن به قول اون دوستم آروم نمیگیگیرم .

هرکی ازم رمز بخواد براش میفرستم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.