می دونم هزارمدل بابای دیگه هم وجود داره که ممکنه هزاربرابر بدتر از بابای من باشه . ولی من بابام رو بخاطر این بی معرفتیش هرگز نمیبخشم .مگه من کجارو داشتم .
_دوباره به وقت پی ام اس .. افکار روانی کننده حال بهم زن بهم حمله می کنند .
نمی دونم چی خوشحالم می کنه .
هرچی فکر می کنم به جاهای تخیلی می رسم تا واقعی .
مثلا اینکه تو پاریس باشم ،کلاه فرانسوی قرمز دخترانه رو کله م باشه .
کروسان بخورم و آروم آروم تو یه غروب بارونی قدم بزنم .
خیلی هم خوشگل باشم و خیلی هم خوش تیپ .
فکر کنم فقط اینجوری خوشحال باشم .
البته هیچ دغدغه و دلواپسی ای هم اون لحظه نداشته باشم .
تو فیلم در انتهای شب اونجا که ماهی زندان میوفته اصلا نتونستم پارساپیروزفر رو ببخشم . که چرا اینکارو کرد ....
هرچقدر هم برای خودم توجیهش می کنم باز هم بنظرم خیلی رفتار ظالمانه ای با ماهی کرد . خدا لعنتش کنه .
زندایی می گفت دوست های فاطمه (فاطمه دخترش هست و یازده سال داره) کراش پیدا کردند .
گفتم کراشِ کی ؟
گفت یکیشون کراشش اسمش اهوراست .
اون یکی اسمش علیرضاست .
می گفت دختره به فاطمه گفته که اگه دلت خواست بگو برای تو هم کراش پیدا کنیم . دختره می گفت : من وقتی اهورا رو میبینم قلبم می ریزه توی دهنم .
_فقط خندیدم . نمی دونستم چی بگم ..
اصلا دلم نمیخواد بهار تو یازده سالگی فکر کراش داشتن بیوفته .
خدایا خودت رحم کن
اتفاقاتی برام میوفته که ممکنه برای هرکسی تو تابستون بیوفته .
مثل بیماری : که نزدیک به دو هفته طول کشید . به این صورت که نوع اول تموم شد نوع دوم رو دوباره گرفتیم .
مثل : خراب شدن کولر وسط تابستون
مثل : باشگاه رو کنسل کردن (برای بیماری)
مثل : هیچ جایی نرفتن ،هیچ کاری نکردن و دیدن تار سپید موهام .
اما این ها اتفاق هایی هستند که ممکنه برای هرکسی رخ بده . پس نباید بخاطرش به زمین و زمان جملات خیلی خیلی خیلی بد نثار کنم .
چون می گذرند .
_آره آفرین