گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

خدایا

هربار خوشحال می شم می ترسم که اتفاق بدی بیوفته .

می ترسم که دنیا تلافی کنه و حالم رو بگیره .

می ترسم که ..

با ما چیکار کردند ..

با ما چیکار کردید 

چهارماهگی

-این روزها وقتی نگاهت میکنه دقت رو تو چشمای درشتش میبینی.

-هراز گاهی میخنده 

-رو شکم خوابیدن رو دوست نداره

-دائم دست کوچولوش رو مشت میکنه و بهش با دقت و حالت خمار نگاه میکنه

-گاهی موقع تعویض کهنه لب هاش به قدری غنچه ای میکنه که یه دایره ی

کوچیک صورتی میشه 

-یاد گرفته بگه آ آ .و چقدر اینو با صدای قشنگ و آرامش بخشی میگه .

-جیغ جیغاش روز به روز داره بلندتر میشه

-دائم دستش تو دهنشه و آب دهنش میریزه رو شونه ام .

-گاهی صداش می کنم شیر شیری من .چون بخاطر شیر همش داد وبیداد میکنه از گشنگی 

-موقعی که چراغ اتاق خاموش میشه چشماش اونقدر درشت میشه از حدقه میزنه بیرون و آدم دوست داره یک فصل بخنده .

-موقع خواب رِم میخنده .

پ_ن : مادرم گفت اینارو بنویس بعدها یادت میره

بدون موضوع

تو زندگی زناشویی حرفی که به کرّات تکرار شه و باز هم طرف 

مقابلت رفتار قبلش رو در پیش بگیره و تو باهاش هربار دعوا کنی و 

اون دوباره همون رفتار رو تکرار کنه حرفی هست که ارزش خودش رو 

از دست داده .

اینجور موقع ها آدم دعای توسل هم بخونه رو شخص مقابلش اثری نداره.

گناهکار

این دو روز و نیم مادر و پدرم کنارم بودند ..

بهار بیشتر دست مادرم بود و من هم به اندازه ی قبل عذاب وجدان 

نمی گیرم . سعی می کنم کمتر به این فکر کنم که حق فرزندی رو در حق 

مادرم ادا نمی کنم و باهاش وقت نمیگذرونم .

دیروز عمو هام از انزلی اومدند اینجا و هم کادوی خونه رو دادند هم کادوی 

بهار رو . زن عموم جلوی بقیه ازم پرسید شیر خودتو میدی دیگه ؟

منم گفتم نه .. گفت چرا بچه گناه داره ؟ حالا همه جمع داشتند دهن من رو 

نگاه می کردند . گفتم : چیزی وجود نداره که بدم ..

یکم حرف زد و بعد دیگه موضوع عوض شد. منم اعصابم دوباره خراب شد .

واقعا اون موقعا که باردار بودم یا مجردیم اصلا روحمم خبر نداشت که چالش و موضوع بحث برانگیز بعد از مادر شدن شیر مادر هست که طرف میده یا نه .حالا انگار من از قصد به بچه م شیر ندادم.

یا مثلا انگار حرف هایی که زن عمو زد رو بارها خودم به خودم نزدم و گریه نکردم .یا مثلا من اصلا تلاش نکردم انگار ..یا مثلا انگار اون دید که وقتی یک عالمه شیر داشتم بچه م زردی داشت و بستری بود و کلی داستان دیگه پیش اومد .بگذریم ...کاش حداقل تو خلوتی ازم میپرسید .اینجوری حس میکنم گناهکارم

هِیت

از اینکه یکی بهم بگه حالا خداروشکر فلان جور نشد اینجور شد متنفرم