بعد از زایمان و گذشت ده روز غسل نفاس بعد استحاضه .
در حالیکه لیوان لیوان ازت خون میره آخوندا برات تفسیر کردند که
تو باید نماز بخونی .برای هرنماز یک غسل .
_به دهن سرویسی اعظمی مبتلام .
امروز روز دوم هست که برگشتم .
مادرم از نبود نوه ش تو انزلی افسرده شده .زنگ میزنه و بغض میکنه .
من از بی خوابی و شیرمادری که نمیخوره دارم داغون میشم.
تنها کسی که حالش از همه بهتره الفه .خوش به حالش
پ_ن : عذاب وجدان شدیدی دارم .به خودم میگم تقصیر من نیست که
این بچه شیرخشکی شده ،تقصیر من نیست که زردی گرفت و دکتر گفت
بذار شیر خشک بخوره وگرنه خوب نمیشه .
امروز دو ساعت باهاش کلنجار رفتم .احساس یاس و خستگی مفرط دارم .
مدام دارم چهره ی بهار رو تجسم میکنم که وقتی بزرگ شد زود به
زود سرما میخوره و من تو دلم به خودم فحش میدم ..
بچم نمیتونه شیرمادر بخوره به دلایلی .
و این دلایلی که نام نمی برم داره تمام اعصاب منو بهم می ریزه .
تنهام و هیچ راه نجاتی پیدا نمیکنم.
چه کنم .....
می خوام جمع کنم برگردم خونه ی خودم و الف تو شهرمون .
انزلی فقط بهم احساس تعلق و وابستگی می ده . من رو یاد مجردی و کافه گردی و کنار دریا و عکاسی با گیسو می اندازه . یاد مشتری های آتلیه م .
گلدون های آتلیه ،روزهای شروع عاشقی و نامزدبازی .دچار حسرت ،رخوت ،تنهایی و کسالت می شم .
از طرفی مادرم خیلی کمک می کنه تو ترو خشک کردن بهار .
در صورتیکه مادرشوهرم از همون اول خودش رو کنار کشید و گفت من
از بچه می ترسم . گفت بچه های خودم رو مادرم بزرگ کردن .
حتی وقتی بچه جاریم دنیا اومد با اونم به یه بهانه قهر کرد
اون بنده خدا هم مادر نداشت بچه رو تنها بزرگ کرد .
الان جاریم هرجا میره میگه ..الف طرف مادرش رو میگیره .
اما من فکر می کنم جاریم هرکاری هم کرده باشه خارج از حس انسان
دوستانه بود رفتار مادرشوهرم .
به مادرم گفتم یک روز میرم و فرداش دوباره میام انزلی .
اما امیدوارم حالا حالاها برنگردم. امیدوارم بتونم از پسش بربیام .