وقتی بچه رو میدم دست مامانم و برمیگردم اتاقم حس میکنم همه ی اتفاقات وحشتناک و دردسرها تموم شده .فکر میکنم یک حامی بغلم کرده و میگه همش یه کابوس بود . ولی وقتی بچه دستمه با وجود اینکه تک تک سلول های بدنم عاشقانه طلبش میکنند از احساس سنگین مسئولیت می ترسم .از درست از پسش برنیومدن از درست مراقبش نبودن ..
بدجور می ترسم .
پ_ن: متخصص اطفال،دکتر مامام،پرستارهای بخش نوزادان همه ازم پرسیدن که چرا اینقدر می ترسی؟ از بچه می ترسی ؟چرا اینقدر استرسی هستی؟
دکتر ماما وقتی در مورد افسردگی بعد از زایمان ازش پرسیدم بهم
گفت دوره ش ده روز هست یک مکث کوتاه کرد به صورتم نگاه کرد و گفت برای شما دوازده روز گذشته ؟بعدش نیاز به دارو درمانی هست .
متخصص اطفال بهم گفت بیخیال باش. بعد به الف نگاه کرد به من اشاره کرد و گفت و اینو ولش کنی الان گریه میکنه .
قبول می کنم که بدجور خودم رو باختم .
اونجا که فروغ میگه "نجات دهنده در گور خفته است .
شاید حال الان من بوده باشه .
شاید در آستانه مسیری قرار گرفته بود که نمی دونست چجوری شروعش
کنه ...یا چجوری ..تمومش کنه .
پ_ن : با وجود این بچه فکر می کردم هرگز دیگه آرزوی مرگ نکنم .
اما نمیتونم انکارش کنم نمیتونم مخفیش کنم ...تا حالا بارها بهش فکر کردم .به نبودنم ..به الف که بدون من چه می کنه ..به بچه ..
بعدشم چونه هام لرزیده و اشک هام بالش رو خیس کرده .
_معمولا شب ها اینطور میشم ..یا ظهرها ..
بدیش اینه که مثلا ساعتو میذاری زنگ که سه ساعت دیگه بلندشی بهش شیر بدی .یک ساعت و چهل دقیقه بعد صدای گریه و اهن اهن میشنوی.
بعدش فقط شیر دادن نیست که هی قطع و وصل میشه و نیم ساعت وقتتو میگیره اونم در حالت خمیده و قوز کرده . باید آروغشم بگیری وگرنه ترش می کنه یا دل درد می گیره یا گریه می کنه ...تازه بعدشم باید ببریش دستشویی و بشوریش چون صد درصد موقع شیرخوردن یا قبلش ادرار کرده .
اینطور که بوش میاد بهار باید تا ماه آتی همچنان آزمایش زردی بده .
من باید مدام غصه بخورم که بچم رو سوزن سوزنی می کنند .
کاش همون سوزن تو دست های من می رفت .
دلم خیلی درد می گیره ..
واقعا نمیتونم تحمل کنم ..