الف تا مهمون میخواد بیاد حساب میکنه دقیقه ای که احتمال نود درصد هست که اونها برسند میذاره میره بیرون برای خرید چیزی و من اینقدر از این رفتارش ناراحت میشم و حرص میخورم که تا چند دقیقه تپش قلب میگیرم .نمیدونم چرا اینکارو میکنه .
پ_ن : بابام اومده اینجا و سربچه ها داد می زنه .اگه الف بود هرگز این کار رو نمیکرد
زن همسایه دیروز اومد خونمون .
خیلی ناگهانی اولش تو واتس اپ بهم پیام داد با این مضمون که "سلام منزل تشریف دارید ؟چند دقیقه می خوام مزاحمتون شم .
منم به سرعت برق و باد هرچی وسایل رو مبل بود رو برداشتم چون شب
قبلش خسته و کوفته از انزلی اومده بودیم و لباسامون روی مبل ها
ولو شده بود .بعدشم پیشخون رو خلوت کردم و یک جارو خیلی کوچولوی
یک دقیقه ای رو سرامیک سفید خونه کشیدم .(جاروی دستی) .
خلاصه اومد و در کمال تعجب برام یک دست جوراب صورتی خوشگل پاپیون دار با چندتا گز اصفهان آورد .اومد داخل رو مبل نشست ومشغول صحبت شدیم .
دوتا پسرش هردو رفتند تیزهوشان و مادرش هم مریضه و مشکل ریه داره .منم کمی از خودم گفتم و درباره نوع زایمانم ازش سوال کردم .
کم کم دارم فکر میکنم برم سزارین و اینکه بی هوشی هم بیهوشی کامل باشه چونکه تو بی هوشی کمر م میگن دردِ کمر تا مدت ها باهام میمونه .
البته هنوز در حال فکرم .
پ_ن : فکر می کردم معلمه ولی متوجه شدم خانه داره .
پ_ن : فکر می کردم فضوله ولی ندیدم به وسایل خونه و خود خونه نگاه کنه یا توجه نشون بده .
پ_ن : آدم ساده ای به نظرم اومد.
فانی بودنِ دنیا مدت هاست که به چشم هام بزرگ و پررنگ شده .
اینکه ممکنه لحظه هایی که با عزیزانم می گذرونم همه خاطره ی شیرین یا
تلخ چندین سال بعد بشه .
دلم میخواد وقتی مادرم کنارم نشسته از اون لحظه لذت ببرم نه اینکه فکر
کنم ممکنه روزی نداشته باشمش .نه اینکه بترسم و همین احساس ترس بیش از حد لحظاتم رو خراب کنه .
پ_ن : دیروز رفتیم انزلی . لب دریا نرفتیم و فقط تو خونه موندیم .
دم غروب متوجه شدیم آب فاضلاب آشپزخونه به یه طریقی زده بالا و فرش رو کثیف کرده .از ناراحتیشون ناراحت شدم .
سعی کردم هرکاری برام سنگین و سخت نیست برای مادرم انجام بدم .
پ_ن : بابام همیشه وقتی تو این سریال های تلویزیون رابطه پدر و دختر رو می بینه میگه آره اینا فقط فیلمه . دیشب نتونستم تحمل کنم و گفتم چرا رابطه ی دوطرفشون رو نمیبینی .چرا همش اون دخترو میبینی پدرش هم ببین .و دروغ چرا ذره ای پشیمون نشدم .
پ_ن : سین تو استوری اینستا پرسیده بود الان چی دوست داری که فکر میکنی نمیتونی انجامش بدی .من نوشتم سفر .. وخیلی دلبرانه و شاید سفیهانه به کلیپی که تو اینستا دیده بودم که یه دختر با کاپشن زردخردلی زیر بارون مِلو تو اسکاتلنداز کنار چند تا بنای تاریخی رد می شد فکر کردم .
پ_ن : دلم میخواست تو ایران زندگی نمی کردم .اینو از ته قلبم میگم
یکجوری میگن بچه به دنیا اومد تا چندسال خواب و آرامش نداری دلم می خواد زور بزنم تا بیشتر بخوابم .:))))