گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

اعصاب خوردی

الف تا مهمون میخواد بیاد حساب میکنه دقیقه ای که احتمال نود درصد هست که اونها برسند میذاره میره بیرون برای خرید چیزی و من اینقدر از این رفتارش ناراحت میشم و حرص میخورم که تا چند دقیقه تپش قلب میگیرم .نمیدونم چرا اینکارو میکنه .

پ_ن : بابام اومده اینجا و سربچه ها داد می زنه .اگه الف بود هرگز این کار رو نمیکرد 

همسایه طبقه پایین

زن همسایه دیروز اومد خونمون .

خیلی ناگهانی اولش تو واتس اپ بهم پیام داد با این مضمون که "سلام منزل تشریف دارید ؟چند دقیقه می خوام مزاحمتون شم .

منم به سرعت برق و باد هرچی وسایل رو مبل بود رو برداشتم چون شب 

قبلش خسته و کوفته از انزلی اومده بودیم و لباسامون روی مبل ها 

ولو شده بود .بعدشم پیشخون رو خلوت کردم و یک جارو خیلی کوچولوی 

یک دقیقه ای رو سرامیک سفید خونه کشیدم .(جاروی دستی) .

خلاصه اومد و در کمال تعجب برام یک دست جوراب صورتی خوشگل پاپیون دار با چندتا گز اصفهان آورد .اومد داخل رو مبل نشست ومشغول صحبت شدیم .

دوتا پسرش هردو رفتند تیزهوشان و مادرش هم مریضه و مشکل ریه داره .منم کمی از خودم گفتم و درباره نوع زایمانم ازش سوال کردم .

کم کم دارم فکر میکنم برم سزارین و اینکه بی هوشی هم بیهوشی کامل باشه چونکه تو بی هوشی کمر م میگن دردِ کمر تا مدت ها باهام میمونه .

البته هنوز در حال فکرم .

پ_ن : فکر می کردم معلمه ولی متوجه شدم خانه داره .

پ_ن : فکر می کردم فضوله ولی ندیدم به وسایل خونه و خود خونه نگاه کنه یا توجه نشون بده .

پ_ن : آدم ساده ای به نظرم اومد‌.

چه خوب

امروز گیسو رو دیدم .

پ_ن : خسته ام خیلی خسته و خواب آلود 

باور کن

فانی بودنِ دنیا مدت هاست که به چشم هام بزرگ و پررنگ شده .

اینکه ممکنه لحظه هایی که با عزیزانم می گذرونم همه خاطره ی شیرین یا

تلخ چندین سال بعد بشه .

دلم میخواد وقتی مادرم کنارم نشسته از اون لحظه لذت ببرم نه اینکه فکر 

کنم ممکنه روزی نداشته باشمش .نه اینکه بترسم و همین احساس ترس بیش از حد لحظاتم رو خراب کنه .

پ_ن : دیروز رفتیم انزلی . لب دریا نرفتیم و فقط تو خونه موندیم .

دم غروب متوجه شدیم آب فاضلاب آشپزخونه به یه طریقی زده بالا و فرش رو کثیف کرده .از ناراحتیشون ناراحت شدم .

سعی کردم هرکاری برام سنگین و سخت نیست برای مادرم انجام بدم .

پ_ن : بابام همیشه وقتی تو این سریال های تلویزیون رابطه پدر و دختر رو می بینه میگه آره اینا فقط فیلمه . دیشب نتونستم تحمل کنم و گفتم چرا رابطه ی دوطرفشون رو نمیبینی .چرا همش اون دخترو میبینی پدرش هم ببین .و دروغ چرا ذره ای پشیمون نشدم .

پ_ن : سین تو استوری اینستا پرسیده بود الان چی دوست داری که فکر میکنی نمیتونی انجامش بدی .من نوشتم سفر .. وخیلی دلبرانه و شاید سفیهانه به کلیپی که تو اینستا دیده بودم که یه دختر با کاپشن زردخردلی زیر بارون مِلو تو اسکاتلنداز کنار چند تا بنای تاریخی رد می شد فکر کردم .

پ_ن : دلم میخواست تو ایران زندگی نمی کردم .اینو از ته قلبم میگم

زور

یکجوری میگن بچه به دنیا اومد تا چندسال خواب و آرامش نداری دلم می خواد زور بزنم تا بیشتر بخوابم .:))))