پنجشنبه ها همیشه مردد میشم که انزلی برم یا نرم .
از اونجایی که همیشه با بابام حالت پیشبینی نشده دارم بیشتر اوقات
از دیدار مجدد واهمه دارم چون نمیدونم چه حرفی بهم بزنه و واکنش
اعصاب من چطور باشه .
پ_ن:چند روز پیش یک کلیپ از خودش و مادرم درست کرده بود و تو گروه خانوادگیمون فرستاد . من خیلی خوشحال شدم و برام قشنگ و بامزه بود .♡
همین که هنوز مادرم رو دوست داره و مادرم هم اونو برام بسته .
هرچند که خیلی از رفتارهای بابام و گذشت های مادرم برام غیرمنطقی و غیرقابل تحمله.
فردا تولد الف هست .
تمام هفته ی پیش تو سرم کلی برنامه براش پیاده کرده بودم
ولی حالا عملا هیچی به هیچی ام.نه حال دارم از جام بلند شم ودستی
به سر و روی خونه بکشم نه حوصله ی رفتن به بیرون و خرید دارم .
کادوش رو هم اینقدر هول بودم از ده روز پیش بهش دادم .نمیدونم چرا .
اصلا نتونستم تحمل کنم.
پ_ن : دیشب خواب دیدم آبان ماهی دنیا اومده ..با دست کوچولوش انگشت اشاره م رو محکم گرفته و تکون میده .منم اینقدر ذوق کرده بودم مدام سرم رو اینور اونور تکون می دادم تا ببینم گوشیمو کجا گذاشتم که از این صحنه عکس بگیرم .
پ_ن بی ربط: یادمه روزهایی که عاشق الف شده بودم تقریبا هر شب خوابش رو می دیدم .
تو مطب اعصاب نداشتم .یه دختر بچه خیلی خوشگل با مادرش اومد تو .خیلی آروم و خوش اخلاق بود . از بین اونهمه آدم منو نگاه کرد وبهم لبخند زد .منم بهش لبخند زدم و اونورو نگاه کردم .دوباره سرم رو برگردوندم و دیدم با لبخند همچنان داره نگاهم میکنه .دلم یکهو دختر خودمو خواست .حسودیم شد و دوست داشتم زودتر داشته باشمش ....
لحظات طاقت فرسایی داشتم .
مادرم بارها بهم گفته قوی باش و من توانش رو نداشتم .
بعد از کمی نشستن به منشی گفتم بیرون میشینم و تنگی نفس دارم .
الف که زنگ زد یکهو قلبم پاره شد و زدم زیر گریه تا قبل از اون هی اشک
تا سر چشم هام میومد .از شونها و دست هام جمع میشد و باز برمیگشت
پایین .بعد از یک ساعت و خورده ای نوبت من شد .
دکتر با خوشرویی فشارم رو گرفت و جواب آزمایش هام رو گفت نرماله و
جای نگرانی نیست .گفت خوبه که سرچ میکنی و بعد میای میپرسی .
بهم گفت واریس گرفتم .
و گفت که قرص آهن رو دوبار در روز بخورم .
بعدشم مادرشوهرم زنگ زد و گفت نگرانم بوده .دروغ چرا من خوشحال
شدم یکی یاد منه .ولی بعد که فهمیدم ت ر ز حرف های منو گفته به جاریم و جاریم هم حاملگی خودش رو با من مقایسه کرده و شرایط خودش رو گفته و یجوری برخورد کرده انگار من ناز میکنم یا چی اعصابم خراب شد . فقط همینو کم داشتم . بیشترم از این ناراحت شدم که چرا اون اصلا باید بیاد در مورد من اظهارنظر کنه .دیگه به مادرشوهرم چیزی درباره شرایطم نمیگم .
خیلی سخته مطب دکتر یا سونوگرافی تنهایی بیای .
اونقدر سخته که نمیتونم بر اضطرابم غلبه کنم .شونه ها ،گردنم و تمام قلبم می لرزه و درد میکنه .می خوام گریه کنم .
آبان ماهی بیداره .