اشک افتادن زود به زود چشم هام، غصه های شدیدو ناگهانی ، خندیدن های یهویی و شدید شاید بیشتر شکل و شمایل یک نوع افسردگی جدید باشه که درگیرش باشم . ولی دروغ چرا همش پس ذهنم آرزو می کنم از علائم بارداری باشه .
پناه بر تو که بی واژه مرا می شناسی
دیروز تخت ،کمد و دراور بچه رو آوردند .
از دو روز پیش مادرم گفته بود که خریدند و قرار هست بیارند .
من حسابی شرمنده و ناراحت شدم .
مادرم گفت درگیر قسط و شهریه دانشگاه خواهر برادرمه وگرنه بیشتر
برام می خرید .الف طفلک کمد و دراور رو تنهایی تا آسانسور و بعد تا اتاق بچه حمل کرد .من هم کمکش کردم ولی چه کمکی .با اینکه کار خاصی نکردم اما به همه اعضا و جوارحم فشار وارد شد و اذیت شدم .
هوا هم خفه و گرم بود و نمیتونستیم درست نفس بکشیم .
سرشب بچه لگد می زد اما الان خبری نیست و شکمم سنگین شده و دروغ
چرا یکم استرس گرفتم.
تخت کنار آسانسور موند و شب همسایه طبقه پایینی زنگ زد وکلی
بهم تبریک گفت و بعدشم گفت اگه کمک خواستم روش حساب کنم .
یکم بعد هم زنگ زد وگفت پسرش بیاد تا کمک کنه؟
منم رو هوا قبول کردم .با وجود اینکه این موقع ها اصلا روم نمیشد
اما واقعا دوست داشتم هرچه زودتر تخت بیاد بالا و نمیتونستم منتظر بمونم پدر الف بیاد چون ساعت یازده دوازده میومد .
دوتا پسر خیلی لاغر داشتند که پوست و استخون بودند .
دلم سوخت .واقعا ارتباط با همسایه نیازه :)))
بعد از همه ی چیزهایی که گفتم اینم اضافه می کنم که دیروز با الف رفتیم لب دریا و بعد از مدت ها یکم دلم باز شد و احساس آرامش کردم .
اونجا زوج هایی رو دیدم که روی زیرانداز نشستند و سه نفری یا بیشتر به افق خیره شدند .بعضی زوج ها با وجود داشتن یک بچه با هم گرم صحبت و لبخند بودند و بعضی ها هم مثل اون کسی که کمی اونورتر از ما نشسته بود مردِ خیلی جدی با دخترش مشغول بود و اصلا توجهی به زنش نداشت .
نمی دونم چندسال آینده ما به کجا برسیم ولی واقعا من این سبک از زندگی کردن رو هیچ وقت نمیپسندم . هیچوقت . اینکه فقط یک بچه دو نفرو به هم وصل کنه و بین زن و شوهر محبت تبدیل به عادت و وابستگی پوچ بشه ...
مسخره س .