گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

هجدهم

امروز سالگرد ازدواجمون بود . و من امروز خیلی حرص خوردم .

تمام مسائل عمودی و افقی مخم رو خراشید و اذیتم کرد.

با این حال این که دوسال هست متاهلم چیزی نیست که دیگه نتونم 

باورش کنم . الف بخشی از زندگیم شده و طوری درونم پیش رفته که دوران مجردی برام مثل یه هاله کدر و خاکستری موهوم و مبهمه . 

نه نمیتونم

پست (با تو۱) رو یک بار دیگه خوندم .

یک مرتبه تو رو تصور کردم بین گروه های اجتماعی با این پسرا 

نشستی و سیگار می کشی بعدش چیزهای دیگه هم تصور کردم 

مثلا با این تیپ های پاره پوره تو خیابون می گردی و ..

می خواستم بگم من دیگه در اون حد روشن فکر نیستم شرمنده .

خواستم همین الان برای حرفی که زدم چند تا تبصره صادر کنم و بگم 

انتظار نداشته باشی ازم با این جملاتی که گفتم رهات کنم و بگذارم هرکاری 

خواستی بکنی .فهمیدییی؟

محرم

تاسوعا عاشورای امسال مراسم نرفتم ..

نوحه گوش ندادم . هیچ کلیپی ندیدم .

تنها کاری که کردم سر زدن به یکی از مساجد این شهر بود برای 

اینکه تو تهیه غذای نذری کمکشون کنم که واقعا هم چه آدم های 

مهربون و ساده دلی بودند که من رو تو تیمشون راه دادند .

متوجه شده بودند باردارم و اصلا نمیگذاشتند کار سنگینی کنم.

تو بسته بندی غذای نذری کمکشون کردم .روز اول بهمون قیمه دادند و

روز دوم بهمون قرمه سبزی .ما هم هردوتاش رو دادیم به مامان بابای 

الف .بعدظهر دیروزم که ظهر عاشورا بود با الف رفتیم که دسته ببینیم 

اما چه دسته دیدنی با شنیدن صدای تبل و این چیزا یهو چنان تپش قلبی 

گرفتم و دچار تنگی نفس شدم که اصلا پشیمون شدم با این حالم اومدم

بیرون .آبان ماهی هی لگد می زد وحس کردم با این صداهای بلند داره 

اذیت میشه ..خلاصه به نیم ساعت نکشیده برگشتیم خونه .

با تو(۱)

دارم فکر می کنم همونطور که من بعضی اوقات سر نماز دعا می کنم که 

دوست دارم تو فلان جور بشی . حتما مادر خودم و مادربزرگ و جدم هم اینکارو برای بچه تو دلشون کردند .

اینکه دوست دارم تو پرفکت باشی و تصورت کنم تو محیط کار یا تو 

برخوردهای اجتماعیت یا تو مدرسه چطور هستی برام شیرین و لذت بخشه .

اما دلم نمیاد تو با ایده آل های من بزرگ شی میخوام سعی کنم روشن 

فکر باشم و راحتت بگذارم تا خودت باشی .تا خودت خودتو پیدا کنی و من 

مجبورت نکنم راهی که من دوست دارم رو بری فقط دستتو بگیرم و 

کمک و راهنماییت کنم .

میخوام سعی کنم خودخواه نباشم و این رو بپذیرم که تو آدم جدا از منی و 

مسئول براورده کردن آرزوهای ناکام من نیستی .

دوست دارم این مساله رو بارها به خودم یادآور شم .

ولی نمیتونم از این حقیقت که بهترین چیزها رو برات آرزو می کنم 

دست بردارم . هرلحظه که بیشتر تو وجودم غلت می زنی بیشتر بهت 

فکر می کنم .دلم میخواد بتونم از پست بربیام .

میخوام که قوی باشم و بزرگ ..‌می خوام اگه یک روز کم آوردم جلوی خودم 

رو بگیرم و هیچ وقت جلو روت گریه نکنم .می خوام که توسالم و عاقل باشی .

این مهم ترین خواستمه که همیشه به خدا میگم .

تردید

تو اینستاگرام یه اکانت هست sun_kids22  اسمش هست .

از بالا فکر کنم نهمین پستش یه لباس سرهمی مدل رنگین کمانه که 

از این پشمی هاست و بالاش کلاه خرگوشی داره .خیلی خوشگله .

ولی دارم فکر میکنم اینو براش کی بخرم ... 

لباس گرم هنوز براش نخریدیم .اینم اگه بخریم خیلی زود واسش کوچیک میشه .

قیمتشم  بالاست.

به خود پیج پیام دادم گفت : الان کوچکترین سایزش که الان همه دارند واسه سیسمونی میبرند سایز اولش هست

تا 5 الی6 ماه هم میخوره

اما زنداییم گفت: اگه خوشت اومده باید برای ۱۲ ماه تا ۱۸ ماه بگیری که سال بعد بپوشه .