یکی بهم پیام داده که میخواد برا مغازه ش عکس بگیره .
بهش گفتم دو هفته دوربین دست نگرفتم و فعلا شرایط عکاسی رو ندارم.
دروغ گفتم .دو هفته بیشتر بود .
حقیقت اینه که در حال حاضر فقط دلم میخواد تمام پیج های اینستام رو
ببندم و در سکوت مطلق بنشینم و کتاب هام رو بخونم
پ_ن : شوهر آهو خانم داره دقم میده .
من اصلا برام مهم نبود امروز اون پیرمردی که پایین مطب تو اتاقک کوچیک نگهبانیش نشسته بود جواب سلامم رو نداد .
حتی قبلش یادم بود که وقتی چهارشنبه ازش پرسیدم دکتر فلانی چرا امروز نیومد مطب و کی میاد چند دقیقه فقط طول کشید تا لود شه و جواب من رو بده .امروزم با این بک گراند ذهنی بهش سلام کردم و دکمه ی آسانسور رو زدم ولی نمیتونم اینو پنهون کنم که یچیزی در گوشم بهم گفت وقتی نفهمید و نمیفهمه و اینقدر پیره چرا بهش سلام کردی؟تا جوابتو نده؟
تو دلم به این ندای شیطانی گوشه چشمی نشون دادم و دکمه ی طبقه سه رو فشار دادم .
جمعه قرار بود با دایی بریم انزلی پیش پدرو مادرم اما شب قبلش من
وقتی از خونه والدین الف برگشتیم درد خفیفی حس کردم و کم کم حس تهوع پشتش اومد و ...
چقدر وقتی بالا آوردم حالم بد شد .نمیدونم چطوری به صورتم اینقدر فشار
اومده بود که سراسر صورتم از قرمزی به کبودی زده بود و پراز خون مردگی شده بود به قدری که وقتی الف من رو دید ترسید .
گلوم زخم و خونی شده بود و حتی قورت دادن آب دهنم برام مثل یک
شکنجه بود . اون شب با چه بدبختی ای خوابیدم .
مدام بیدار میشدم.چندین بار مجددا دستشویی رفتم و آخرین بار تا حس کردم واقعا میتونم بخوابم اذان صبح زد .
از موقعیت استفاده کردم و بعد نماز چند تکه نون و کمی آب رو به زور قورت دادم .چون معده م خیلی خالی بود وحس کردم بچه اذیت میشه .
وقتی آب خوردم بعد از چند ساعت رفته رفته حالم بهتر شد و منم به ریز ریز آب خوردن ادامه دادم .تا ده صبح مدام تو خواب و بیداری می دیدم که به مادرم زنگ زدم و بهش گفتم نمیتونم بیام .
اما وقتی بیدار شدم و زنگ زدم به جای واکنش همدردی یا دلداری هجمه ای از تشویش و نگرانی گرفتم . این روزها به این فکر می کنم که کم کم باید یسری حقایق رو ازش پنهان کنم چون حالش رو خراب می کنم .
بعد از یک ساعت زنگ زده میگه بیا و اشکالی نداره و من مراقبت هستم و فلان و بهمان .گفتم حالم خوب نیست و متقاعد نشد و کمی حرف زدیم و قطع کردیم .دفعه بعد به الف زنگ زد و باز دوباره به من که بیا اینجا و.. .
بهش گفتم صورتم داغون شده و حقیقت اینه تا عکس صورتم رو براش نفرستادم باور نکرده بود چقدر اوضاعم وخیمه .
عکسم رو که تو واتس اپ باز کرد گفت جگرم کباب شد .
من به جای اینکه ناراحت باشم خیلی شرورانه انگار که مازوخیسم داشته باشم دلم خنک شد. چون تازه فهمید واقعا چه بلایی سرم اومده . البته کیفیت دوربینم خوب نبود و پنجاه درصد زشتی اون لک ها و کبودی ها تو عکس نبود .اونو میدید فک کنم دور از جونش کُپ می کرد و دروغ چرا بدم نمیومد ببینه چطور شدم تا فکر نکنه دارم ناز میکنم .
خلاصه الان دارم فکر میکنم این صورت هیولاییم رو چطوری درمان کنم .
چقدر باید بگذره تا این لک ها و کبودی ها و ورم از بین بره .
خسته و خواب آلودم و بیشتر از هر موقع دیگه دلم میخواد خودم رو تو بغل مادرم بندازم و نفس بکشم .