گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

سکوت مطلق

یکی بهم پیام داده که میخواد برا مغازه ش عکس بگیره .

بهش گفتم دو هفته دوربین دست نگرفتم و فعلا شرایط عکاسی رو ندارم.

دروغ گفتم .دو هفته بیشتر بود .

حقیقت اینه که در حال حاضر فقط دلم میخواد تمام پیج های اینستام رو 

ببندم و در سکوت مطلق بنشینم و کتاب هام رو بخونم 

پ_ن : شوهر آهو خانم داره دقم میده .

بارون

حس خوب مثل بارونِ تندِ یهویی :)

مثل همین الان . :)

واقعا میگم

این چه اخلاق گندیه که همیشه فکر میکنی حق با خودته؟!

پیرمرد گیج

من اصلا برام مهم نبود امروز اون پیرمردی که پایین مطب تو اتاقک کوچیک نگهبانیش نشسته بود جواب سلامم رو نداد .

حتی قبلش یادم بود که وقتی چهارشنبه ازش پرسیدم دکتر فلانی چرا امروز نیومد مطب و کی میاد چند دقیقه فقط طول کشید تا لود شه و جواب من رو بده .امروزم با این بک گراند ذهنی بهش سلام کردم و دکمه ی آسانسور رو زدم ولی نمیتونم اینو پنهون کنم که یچیزی در گوشم بهم گفت وقتی نفهمید و نمیفهمه و اینقدر پیره چرا بهش سلام کردی؟تا جوابتو نده؟

تو دلم به این ندای شیطانی گوشه چشمی نشون دادم و دکمه ی طبقه سه رو فشار دادم .

صورت هیولایی

جمعه قرار بود با دایی بریم انزلی پیش پدرو مادرم  اما شب قبلش من 

وقتی از خونه والدین الف  برگشتیم درد خفیفی حس کردم و کم کم حس تهوع پشتش اومد و ...

چقدر وقتی بالا آوردم حالم بد شد .نمیدونم چطوری به صورتم اینقدر فشار 

اومده بود که سراسر صورتم از قرمزی به کبودی زده بود و پراز خون مردگی شده بود به قدری که وقتی الف من رو دید ترسید .

گلوم زخم و خونی شده بود و حتی قورت دادن آب دهنم برام مثل یک 

شکنجه بود . اون شب با چه بدبختی ای خوابیدم .

مدام بیدار میشدم.چندین بار مجددا دستشویی رفتم و آخرین بار تا حس کردم واقعا میتونم بخوابم اذان صبح زد .

از موقعیت استفاده کردم و بعد نماز چند تکه نون و کمی آب رو به زور قورت دادم .چون معده م خیلی خالی بود وحس کردم بچه اذیت میشه .

وقتی آب خوردم بعد از چند ساعت رفته رفته حالم بهتر شد و منم به ریز ریز آب خوردن ادامه دادم .تا  ده صبح مدام تو خواب و بیداری می دیدم که به مادرم زنگ زدم و بهش گفتم نمیتونم بیام .

اما وقتی بیدار شدم و زنگ زدم به جای واکنش همدردی یا دلداری هجمه ای از تشویش و نگرانی گرفتم . این روزها به این فکر می کنم که کم کم باید یسری حقایق رو ازش پنهان کنم چون حالش رو خراب می کنم .

بعد از یک ساعت زنگ زده میگه بیا و اشکالی نداره و من مراقبت هستم و فلان و بهمان .گفتم حالم خوب نیست و متقاعد نشد و کمی حرف زدیم و قطع کردیم .دفعه بعد به الف زنگ زد و باز دوباره به من که  بیا اینجا و.. .

بهش گفتم صورتم داغون شده و حقیقت اینه تا عکس صورتم رو براش نفرستادم باور نکرده بود چقدر اوضاعم وخیمه . 

عکسم رو که تو واتس اپ باز کرد گفت جگرم کباب شد . 

من به جای اینکه ناراحت باشم خیلی شرورانه انگار که مازوخیسم داشته باشم دلم خنک شد. چون تازه فهمید واقعا چه بلایی سرم اومده . البته کیفیت دوربینم خوب نبود و پنجاه درصد زشتی اون لک ها و کبودی ها تو عکس نبود .اونو میدید فک کنم دور از جونش کُپ می کرد و دروغ چرا بدم نمیومد ببینه چطور شدم تا فکر نکنه دارم ناز میکنم .

خلاصه الان دارم فکر میکنم این صورت هیولاییم رو چطوری درمان کنم .

چقدر باید بگذره تا این لک ها و کبودی ها و ورم از بین بره .

خسته و خواب آلودم و بیشتر از هر موقع دیگه دلم میخواد خودم رو تو بغل مادرم بندازم و نفس بکشم .