این هفته تمامی احساساتم خروش بیشتری پیدا کرده بود .
حتی لگد زدن های این بچه هم بیشتر شده بود .
_بابام میخواد دوربین من رو ببره کربلا _(پیاده روی اربعین)_میخواد از افراد کاروانشون عکس بگیره . از من درخواست کرد و من هم چی می تونستم بگم ... بعد از اینکه بهش اکی دادم کلی دپرس شدم و گریه کردم . چون خوارِ دوربین و لنزم تو اون خاک و خوله و گرمای شدید آفتاب صلوات داده میشه .الوداع خاطره ها_چه شات هایی که بیهوده هدر نمیره .
بنظر الف من نباید غصه ی مال دنیارو بخورم بهم میگه واست بهترشو میخرم .ولی من مثل بچه از دوربینم تا الان مراقبت کردم .خیلی حس بدی دارم .
_مشتری بهم گفت بیا آلاچیق درختی خمام . چون قدیمی بود و تا الان هرسال تولدش باهاش بودم و عکاسی کردم ازش هزینه ایاب ذهاب نگرفتم .
بهش گفتم زنگ بزنه بپرسه ورودیش چجوریه باید هزینه داد یا اینکه بازه یا بسته . گفت که بازه و فلان . وقتی رسیدیم اونجا دیدیم نوشته به علت تعمیرات بسته است .بردمش بین شالیزارهای برنج و آسمون آبی ازش کلی عکس گرفتم . مادرش هم بود .
الف غر می زد . برگشتنی به درخواست خودشون از ما (من و الف)چندتا عکس گرفتند و تو راه مامانم زنگ زد . بهش گفتم مامان توروخدا ببین میتونی غیرمستقیم بری رو مخ بابا که دوربین رو بیخیال بشه . مامانم هم مخالف دوربین بردن بود . ولی فکر نکنم بتونه کاری کنه
_وقتی نزدیک خونه رسیدیم رفتم از یه لباس فروشی برای تولد دایی تیشرت بخرم که کلی با تردید مواجه شدم .
_به گیسو زنگ زدم و احوالش رو پرسیدم کل خانواده ش مشکل معده گرفتند .
اینو نمینویسم که کسی بگه تو چقدر اسکلی که تا ساعت شش غروب
ناهار نخوردی و منتظر الف موندی .
فقط دارم این روزهارو ثبت می کنم . و میخوام ببینم آیا چهل پنجاه سال
بعد هم میتونم اینقدر عاشقانه منتظرش بمونم تا باهم غذا بخوریم .
گرچه من الان یه بچه تو دلم دارم و گرچه با اینکارم مرتکب گناه هم شدم .
فی الواقع حماقت .
کتاب شوهر آهو خانم رو تموم کردم .
یعنی واقعا دلم درد اومد .
اوج بدبختی و تو سری خوری یک زن بود آهو .
در اوج اینهمه بی مهری شوهرش بازم با بدبختی تمام و از روی
بی چارگی و بی کسی تو اون خونه موند در حالیکه زن دوم شوهرش
هر روز با لباس ها وزیور آلات جدید می گشت این با چهارتا بچه که
شوهرش حتی دیگه نگاهشون هم نمی کرد باید هی غصه می خورد .
همش منتظر بودم یکجوری شرّ هووش از زندگیش کم شه ولی نمیشد .
هرچی جلوتر می رفتم می دیدم اوضاع بدتر میشه .
خلاصه اینکه خون دل خوردم . الانم که تموم شده دست ودلم نمیره
کتاب جدید باز کنم اعصابشو ندارم دیگه .
زندایی و دخترداییم هم کرونا گرفتند .
زنداییم امروز پیام داد که حالش بده و فاطمه سرُم زده .
من و الف فعلا هیچ مشکلی نداریم .ولی صد در صد ناقل هستیم .
عجب داستانی شد بابا
حقیقت اینه که دست و پام برای عکاسی کردن درد میکنه ولی خیلی
دوست دارم انجامش بدم . تا الان چندتا از مشتری هام رو از دست دادم و رد کردم .آخرینش همین آرایشگره بود که اخیرا پیام داد و گفتم پنج ماهه باردارم و نمیتونم . درصورتیکه اخیرا دو نفر دیگه پیام دادند و یکیشون رو قبول کردم . شش مرداد تولدشه و قبلش باید ازش عکاسی کنم ظاهرا .
قیمت هم باید بالا ببرم . تو این پیجا هی عکاسایی مثل من رو که با شاتی پنجاه تومن عکاسی می کنند مسخره می کنند و کارشون رو زیر سوال می برند .بدبختی اینجاست موقع گفتن قیمت هم کلی خجالت می کشم .
همین دو دقیقه پیش پسره دوتا عکس گذاشته بود یکی با کیفیت و اون یکی بی کیفیت و گفت شما میرید با پنجاه تومن من قیمت رو گذاشتم پونصد تومن .که یعنی مثلا اونی که پنجاه تومنه عکس بی کیفیت و بد میگیره .
تا وقتی من واسه کارم ارزش قائل نشم کس دیگه هم نمیشه .
تازه هزینه ایاب ذهاب رو هم نمیگیرم وفایل عکس رو میدم . چه خلی ام بخدا
ولی خب از طرفی شرایطم هم بده . نه جرات تبلیغ دارم که بعد مشتری بیاد نه از لحاظ جسمی اکی ام . همین الان پاهام بی قرار شده و درد می کنه و شکمم خیلی سفت و سنگین شده .
اه
چه حس مزخرفی پیدا کردم .