گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

مادرانه هام

از وقتی دکتر گفت قطره کلوی کیدز رو به جای نصف یک قطره چکون کامل بهش بدم تکامل بهار بهتر شده. نگاهش دقیق تر شده . اخیرا وقتی ذوق می کنه سرش رو به طرفین تکون میده و دست می زنه.

صبح ها وقتی از خواب بلند میشه دستش رو میگیره به لبه ی تختش و بلند میشه و چشم هات رو که وا می کنی میبینی داره می خنده و میگه :

هه ..هه..یعنی من اینجاما ببین، توام دارم می بینم . 

یاد گرفته وقتی صدات می خواد بکنه نگات می کنه میگه هه :))

هنوز شبا یا چهار صبح ممکنه با نق نق بیدار شه .دهنم سرویس شه 

تا بخوابونمش.ناخناشو باید خیلی زود بگیرم چون میزنه گوشه چشم و نزدیک بینیش رو خونین و مالی می کنه .

امروز داشتم فکر می کردم کی بزرگ شه باهاش برم تو پارک بدوام .

مثلا پنج شیش سالش شد من جون دارم پا به پاش تو پارک بدوام ,؟

مثلا میشه صبح زود باهاش برم پارک برگ هارو نشونش بدم .مورچه هارو .ازونا یک داستان بسازم و ساعت ها با اون داستان خیالی باهاش زندگی کنم .با هم زندگی کنیم ..

کاش زندگی باهاش مهربون باشه .کاش بتونم قوی و مقاوم بارش بیارم ..


وقتی پا روی غرورت می گذاری

بنارو گذاشتیم بر فراموشی .

با گفتگو حل شد .

ولی شروع گفتگو از جانب من بود .. 

وگرنه ممکن بود از همین امروز تا سال ها مکدر بشیم .

آره

اونم نمیتونه ..

دیروز

نمی تونم ببخشمش ‌.


اندکی بی ادبی

یکی از داستان هام رو دادم به یک دوست .

به مدیر تحریریه شون نشون داد و اونم خیلی استقبال کرد و 

پیشنهاد همکاری داد . گفت بیا آنلاین حرف بزنیم ‌.

اومدم آنلاین دو سه تا ازین دخترای مذهبی پرمدعا هم بودند اونجا .

قرار بود یسری مصاحبه هارو بده به ما تبدیل به داستانش کنیم.

نمونه کارم بفرسته . حالا نمونه کار چی بود ؟

یه خاطره نویسی مزخرف از یه آخوند که یک کار بدردنخور کرده .

دخترِ علاوه بر اینکه فرق داستان نویسی با خاطره یا روایت رو نمی دونست اون گروه دربه داغونشون هم که زیر نظر صداسیماست 

فرق قصه رو با داستان تشخیص نمی دادند . اینارو دیدم و دم نزدم 

تا خود امروز که دیدم یکیشون یک پست چرت و پرت عقیدتی فرستاده 

با مضمون اینکه یزید زمانه ادکلن خارجی می زنه و آهنگ گوش میده و طرفدار سلبریتی هاست و از این مزخرفات که فقط قصدش این بود که طرف حکومت رو بگیره .

با خودم گفتم خدااییش من چه اسکلی ام برای آخوندا بخوام متن قشنگ بنویسم . ریییییی...م به اون متن . 

امروز به دوستم پیام دادم گفتم خط فکریم کلا فرق می کنه و نمیتونم 

در مورد طلبه ها مثبت فکر کنم چه برسه به اینکه بیام یه محتوای شیرین بیان از کارشون با زبان داستان بنویسم .

بعد هم از گروه لفت دادم .

می تونست گزینه خوبی برای پیشرفتم باشه .

ولی اینجور نون خوردن ها حلال نیست .