من چقدر الان خوشحالم .
امروز یسری کارای عقب مونده م رو انجام دادم .یسری لباس های بهار رو که گذاشته بودم کنار تا با دست بشورم شستم .خونه رو جاروبرقی کشیدم ،اتاق بهار رو تمیز کردم .کلی لباس شسته شد و خشک شد و دوباره یسری دیگه شسته و آویزون شد .
بهار هم حموم کردم .خونه نسبتا تمیزه .بهار خوابیده ..
صفحه صدو پنجاه و فلانِ کتاب نیمه غائب حسین سناپور بهم چشمک
میزنه .یک برنامه بازی پازل هم دانلود کردم که خیییلی خوبه .
اول میرم سروقت این بعد کتاب .
الف رفته بیرون تا جایی و سریع برگرده .
من تنهام ...بهار خوابه ...بهار خوابه ...بهار آروم خوابیده ..
چقدر خوشحالم .
فراغت و آسودگی و سکوت چقدر خوبه ..
انجام دادن کارها چقدر ذهن خسته م رو آروم تر کرد .
گیسو زنگ زد .نزدیک یک ساعت حرف زدیم..
حقیقت این بود که نتونستم سر تصمیمم بمونم و باهاش قهر باشم.
یکی از اقوامش فوت کرده بود و دپرس بود . باهاش همدردی کردم،
همدلی کردم .در مورد آینده حرف زدیم ،در مورد دوست پسرش صحبت کردیم ..دعوتش کردم همین فردا بیاد خونمون .
نمی دونم بیاد یا نه .. خوب نبود .. برای این زندگی خیلی سگ دو می زنه .
خسته س .. مادرش شبانه روز داره گریه می کنه . همه رو اعصابش هستند .
منم دلم گرفته بود ..از خودم گفتم ..از پوچی و بی برنامگی .
سعی کرد بهم روحیه بده اما خودش داغون تر بود . خداحافظی کردیم .
#علی_امیدیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موج
حرف پشیمانی
که تا لب دریا آمده بود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهار روبه رومه .تو روروئک ایستاده و داره یکی از اسباب بازی هاش رو تو دهنش می اندازه .دیشب علت بیدار شدن مکررش رو پیدا کردم .علت ذله شدن های نصفه شبی،بیخوابی ها و کم اشتها شدنش رو .
دندون پایینی (کنار اون دوتا دندون وسط پایینی که درومده )سمت چپ تیزی دندونش زده بالا و همین باعث درد بچه و بی تابی و بی قراریش شده بود .
خندیدیم و بغلش کردیم . دلمون براش سوخت .چون گاهی از فرط
استیصال و درموندگی داد می زدیم که وای بازم این بیدار شد ...
وای خسته شدم،وای مردم اینقدر بیدار شدم ،وای یک بار دوبار سه بار شیش بار در طول شب بیدار شی .وای ....