گاهی به روزهای سخت زندگیم فکر می کنم و باورم نمیشه من
این چیزهارو پشت سر گذاشتم . من تنها بچه م رو بزرگ می کنم ..
بدون مادرم . من مریضم ولی باید هم زمان هم پرستار بچه م باشم
هم پرستار الف . ناهار درست می کنم .تقریبا هر روز ظرف هارو می شورم .این روزها باید اسپری و قطره های بهار هم بدم چون هنوز
مریضه .گاهی بخت یارم نیست و مثل امروز به قدری خسته و خوابالودم
که اشتباهی اسپری بینی الف رو که برای آلرژی هست(فلوسینوز)
به جای اسپری آب نمک بهار تو بینیش ریختم .بعد به سرزنش های الف گوش دادم . «خانم توروخدا یک بار حواست رو جمع کن .»
«خانم یک بار نگاه کن داری کاری که انجام می دی درست انجام بدی»
سکوت
سکوت
سکوت
چیزی نگفتم نه بخاطر اینکه حق داشت سرزنشم کنه .
بخاطر اینکه حس کردم حقمه لیاقتمه باید بشنوم ...
آب شدم و رفتم زمین و در حالیکه سعی می کردم جلوی تپش
قلبم رو بگیرم به بچه نگاه کردم که با چشم های درشتش همه ی
حالت هام رو برداشت می کرد .لبخند زدم ..خندید و لثه هاش بیرون
اومدند .الف من باب دلجویی شروع کرد به گفتن فدای سرت و ..
رفت سرکار.
بعدش هم چندین بار بهم زنگ زد اما برای من فرقی نداشت .
به قدری ناراحت بودم که به ۱۱۵ زنگ زدم و اونها هم انگار نمیدونستن اسپری چیه با شک و تردید گفتند ببرش دکتر .
به مادرم زنگ زدم ،خوابالود جواب داد .
پشیمون شدم .
خوبی؟بهار خوبه؟؟
آره آره مامان ببخشید بخواب خداحافظ ..
دلم میخواست درک بشم .دلم میخواست یکی میفهمید چقدر وقتی
مریضم آسیب پذیر می شم .چقدر رفتارهای مخربم دست خودم
نیست .ولی اینطور نیست ..
باید کم کم تنهایی قوی شدن رو یاد بگیرم ...
ولی چه کنم ..من زنم هرچقدر خودم رو صیقل بدم باز هم حس
حمایت و درک شدن نیاز دارم .
دیشب به الف می گفتم الان اگه بچه کوچیک نداشتم برای خودم
تا شب می خوابیدم با خیال راحت و بدون هیچ دغدغه .چون این قرص های سرماخوردگی رو که می خورم خیلی خوابم می گیره .
بعد با خودم روزهای بدون وجود بهار رو مرور کردم .
فکرکردم اون روزها هم همیشه با خودم می گفتم یک چیزی کمه .
خوشحال نبودم ،دلم بچه می خواست .بچه جاریم رو که می دیدم با
خودم می گفتم کاش منم بچه دار شم ..به فکر فرو می رفتم ..
اینارو که به الف گفتم ، گفت ما اشتباه می کنیم ..باید از لحظه به لحظه
زندگیمون لذت ببریم .عمر کوتاهه ..زود پیر میشیم ..
منم با خودم فکر کردم آدمی زاد هیچوقت از داشته هاش راضی نیست .
_ولی دروغ چرا مغز آدم هم خیلی دیر با شرایط جدید کنار میاد .
تازه الان که شش ماه از مادرشدنم می گذره کم کم خو گرفتم با شرایط جدید
اتفاق های زیادی افتاد .
_الف عموش رو دعوت کرد و مادرشوهرم گفت چون تو روزه ای
من شام رو درست می کنم .بعدش ادامه داد که همینکه مراقب پسرم و بهار هستی کافیه .(کوکو سیب زمینی،فسنجون و خوروشت مرغ درست کرد .سبزی هم پاک کرد و شست و آورد.)
_بهار همچنان مریضه ،سینه ش خس خس می کنه و شب ها بخاطر پر بودن بینیش چندین بار از خواب بلند میشه و ناله می کنه .
خدا هیچ بچه ای رو مریض نکنه ،چون مادرش نابود میشه ..
_ماشینمون رو دیروز به قیمت سیصد و سی و هشت تومان فروختیم و
پولش رو به برادرشوهرم دادیم تا بدهیش رو پاس کنه .
الف هنوز سهمش رو از زمین نگرفته و هی می گه می گیرم می گیرم .
_اول الف و بعد من مریض شدیم .همین الان شربت دیفن هیدرامین خوردم و کم کم داره خوابم می گیره .
_سیزده به در با الف رفتیم لب دریا . یک دختری که انگار بارها دیده بودمش ولی نشناختم ازمون به درخواست من با گوشیم عکس گرفت .
_با گیسو دیگه حرف نمی زنم .
_شاید ماه بعد سفر کوتاهی رفتیم ... یه سفر سه چهار روز..سمت بابلسر.