گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

قبل ترها

یکهو یاد پدرم افتادم .ماه پیش برای اولین بار ازم تقاضا کرد یکی از داستان های گذشته م رو که به صورت تایپ شده توی ورق آچهار بود و داده بودم الف بخونه بهش بدم و بخونه .در حالیکه مضطرب از دست الف برگه رو می گرفتم و دست پدرم می دادم با خودم فکر می کردم کاش داستان بهتری پیدا کرده بودم .

با خودم فکر کردم از بچگی تا الان برای هیچ کدوم از موفقیت هام حاضر نبود. نه برای برنده شدن تو مسابقه داستان نویسی ,

نه موقع جایزه گرفتن تو مسابقات قرانی تو جشنواره ها,نه موقع جایزه 

گرفتن تو مسابقه ی عکاسی . هیچکدوم نبود .هیچوقت ازم نخواست داستانم رو براش بخونم .هیچ موقع سعی نکرد بهم نزدیک شه .

دلم گرفت ...

کاش جور بهتری بود .کاش مادرش بهش عشق ورزیدن رو یاد می داد .

ادامه

خدایا ...

به من قوت بده ...

لطفا ..

به من نیرویی بده که بتونم از پسش بربیام .


دوست هام۲

کامنت های پستی که رمزدار بود ...

غربت نشین ،مریم،خانم ف،رضوان عزیزم و مامان آرش

قلبم درد می کرد ..با حرف هاتون بهتر شدم .

نیاز به شنیده شدن داشتم ..نیاز به اینکه کسی درکم کنه 

یا بفهمتم .ممنون که با حرف هاتون سعی کردید بهم آرامش بدید .

دوست های خوبم 

مادرانه

موقع نشون دادن زخم های روی پام به مادر لحظه ای تصور کردم

که این بلا سر بهار اومده .اخم کردم و جورابم رو پام کردم تا نبینه .

بهار


این عکس رو در نهایت بدخلقی و بی تابی و حال بد گرفتم .

وقتی انزلی بودیم و با الف رفته بودم پارک .

ده دقیقه بعد از گرفتن این عکس به پهنای صورتم اشک می ریختم .

نپرسید چرا ..چون نمیگم