یکهو یاد پدرم افتادم .ماه پیش برای اولین بار ازم تقاضا کرد یکی از داستان های گذشته م رو که به صورت تایپ شده توی ورق آچهار بود و داده بودم الف بخونه بهش بدم و بخونه .در حالیکه مضطرب از دست الف برگه رو می گرفتم و دست پدرم می دادم با خودم فکر می کردم کاش داستان بهتری پیدا کرده بودم .
با خودم فکر کردم از بچگی تا الان برای هیچ کدوم از موفقیت هام حاضر نبود. نه برای برنده شدن تو مسابقه داستان نویسی ,
نه موقع جایزه گرفتن تو مسابقات قرانی تو جشنواره ها,نه موقع جایزه
گرفتن تو مسابقه ی عکاسی . هیچکدوم نبود .هیچوقت ازم نخواست داستانم رو براش بخونم .هیچ موقع سعی نکرد بهم نزدیک شه .
دلم گرفت ...
کاش جور بهتری بود .کاش مادرش بهش عشق ورزیدن رو یاد می داد .
کامنت های پستی که رمزدار بود ...
غربت نشین ،مریم،خانم ف،رضوان عزیزم و مامان آرش
قلبم درد می کرد ..با حرف هاتون بهتر شدم .
نیاز به شنیده شدن داشتم ..نیاز به اینکه کسی درکم کنه
یا بفهمتم .ممنون که با حرف هاتون سعی کردید بهم آرامش بدید .
دوست های خوبم 
موقع نشون دادن زخم های روی پام به مادر لحظه ای تصور کردم
که این بلا سر بهار اومده .اخم کردم و جورابم رو پام کردم تا نبینه .

این عکس رو در نهایت بدخلقی و بی تابی و حال بد گرفتم .
وقتی انزلی بودیم و با الف رفته بودم پارک .
ده دقیقه بعد از گرفتن این عکس به پهنای صورتم اشک می ریختم .
نپرسید چرا ..چون نمیگم