بارون شدیدی میاد .الف تواتاق خوابه ..
من چهل دقیقه پیش بهار رو خوابوندم و احتمال می دم دو ساعت
دیگه بیدارشه .درد دندون درآوردن امون بچه رو بریده و بی تابش کرده .تو هال رو کاناپه نشستم ..
نرفتم توی اتاق ..دلم میخواد به صدای بارون گوش بدم ..
مغزم قفل کرده .نه توان تحلیل کردن دارم نه توان فکر کردن به
گذشته و آینده ..چهار ماه و احتمالا پانزده روز هست که برای خودم
زندگی نکردم.جوونیم به سرعت باد داره می گذره .
حس می کنم بدنم داره از خستگی من رو پس می زنه .
روحم مدام دنبال برابری و عدالت می گرده .
نمی تونم از فکر اینکه برای چی باید هشتاد درصد کارهای بچه
رو هندل کنم و الف به بهانه سرکار رفتن و خسته برگشتن
خودش رو معاف بدونه از بچه داری آروم بگیرم .از طرفی وقتی منم
شش صبح بلند شم و پنج بعدظهر بیام ممکنه همینقدر خسته باشم .
ولی باز هم آروم نمی گیرم .
بازم دارم فکرهای اعصاب خورد کن می کنم . حال خودم رو خراب کردم .
من رفتم بخوابم . شب بخیر خودم .. شب بخیر بارون ..
فردا می رم انزلی .
+همه ی وجودم خسته ست .
کاش مادرم می فهمید چقدر به کنارش بودن نیاز دارم .
این دفعه بدجور به فنا رفتم.
درد سرشونه، درد کمر ،درد گردن،درد زانو ...
خوبه به بچه شیر هم ندادم که اینطور شدم .
فکر کنم یکی باید جنازه م رو اونجوری جمع می کرد .
«به یاد روزهایی که لباسم رو به نشانه اعتراض از یکنواختی
برعکس می پوشیدم سلانه سلانه از پله های حیاط پایین می اومدم،
در عقبی ماشین بابا رو باز می کردم و اونجا دراز کش تا ساعت ها به آسمون زل می زدم و فکر می کردم .
به هوا ،به حرکت ابرها،به دنیای توی آسمون یا بال زدن آهسته ی
پرنده ها ..و به آینده فکر می کردم .به بیست و چند سالگی ،به کار کردن و پول درآوردن ، به عاشق شدن .گاهی شمار آدم هایی که
فکر می کردم دوستم دارند جلوی چشم هام میومد..
اغلب مواقع به حس بلاتکلیفی می رسیدم .
به رضایت نداشتن از وضعیت فعلی به استرس و ترس و چه کنم
چه کنم که آینده م چطور پیش می ره .
ابرها که کم کم ناپدید می شدند به خودم می اومدم .دستم دستگیره
درب ماشین رو فشار می داد و دوباره زندگی ادامه داشت .
فقط وقتی به اون روزها فکر می کنم دختر آشفته ای رو به یاد می یارم
که واقعا از زندگی خسته بود .
این روزها حتی از پشت اتفاق های خوب هم یک چیز بد پایین میوفته.
به قدری اشتباهاتم زیاد شده که بهتره یک گوشه بنشینم و با کسی حرف نزنم .
_توی مکالماتم باید با وسواس بیشتری حرف بزنم تا کسی نرنجه.
_نباید زود قاطی کنم
_نباید ساده باشم
_نباید با کسی صمیمی شم
_باید یک راه آرامش خیال پیدا کنم ..
مثلاً نوشتن یا ... ؟؟؟ یا چی .. نمیدونم ..
پ_ن : کامنت های پست قبل رو تایید نمی کنم . اکثرا پرسیده
بودید چرا .حوصله ی به اشتراک گذاشتنش رو ندارم.
بیشتر دوست دارم فراموشش کنم.