روز تعطیلی سه شب خوابیدم شیش و نیم بیدارشدم برای بهار شیر
درست کردم ...الان ساعت چنده بگذار ببینم هفت و چهل و نه، میگیریم هشت هست مثلا.الان خوش شانس باشم ده از خواب بلند شه دوباره شیر بخواد .حالا این دو ساعت که می تونم بخوابم رو خارش بینی و آلرژی نمیگذاره بخوابم .
هربارم فین میکنم بچه می پره .
واقعا به هر دری زدم آلرژیم خوب نشده . نمی دونم چه بلایی سرم اومد .
دقیقا از روزی شروع شد که الف اولین دُز واکسن کرونا رو زد .
آلرژی به جا به جایی هواست
حتی شب بهمن ماه که از سرما سانچو می زدیم وقتی به اجبار من تا دکه ی باقلی فروشی ته ته بلواررفتیم و جز یک قایق کوچیک ماهیگیری که اواسط دریا حامل دو ماهیگیر تور به دست بود ،هیچ موجود زنده ای اون حوالی نبود. به محض اینکه به دکه ی خاموش و بسته رسیدیم یادم اومد خواب اینجا هم دیده بودم ..برگشتنی ماه بالای سرمون خیلی شفاف می تابید .
الف پشت من و من جلوتر از اون از ترس و عجله برای برگشتن تند تند قدم برمی داشتم .
زمانی که عاشق الف شده بودم مدام خوابش رو می دیدم .
نصف خواب هایی که در موردش دیدم تو زندگی واقعیم تعبیرشد
و این واقعا برام عجیبه
خواهرم دوباره خوابگاه رو باید رزرو می کرده نکرده .
روز آخری دوستش بهش خبر داده بعد خواهرم
پشت تلفن وایستاده میگه : وات دفاعک .پشمام!!
(از دیالوگ هایی هست که تو دانشگاه یاد گرفته و دائم میگه)
مامانم از اونور با تعجب داره نگاه می کنه این چی می گه .
به من نگاه می کنه که چی گفت ؟؟؟ بعد سعی می کنه کلمه رو تو ذهنش حلاجی کنه .با یه مکث کوتاه .وات دِ فاز؟
میگم وات د فاز نیست یچیز دیگه ست .یک اصطلاحه . یعنی مثلا
چه چیز گندی اتفاق افتاده :))))
از اونور سر سفره ناهار بابام به خواهرم می گه اولین چیزی که به بهار
یاد میدی چیه ؟
خواهرم گفت : فکر کنم اولین چیزی که یادش بدم" پشمام هست .
:)))))
نمی دونم چرا یکهو یاد قیافه ی مامانم افتادم خنده م گرفت .
دیشب بابا صداش رو یکلحظه زیر کرد و قربون صدقه بهار رفت .
بهار به قدری ترسید و جیغ کشید که نزدیک بود بمیرم از ناراحتی .
بچه رو دیگه صندلی پشت تو کری یِر نگذاشتم . تمام طول راه تو بغلم بود .
مادرم می گفت قلبش مثل قلب گنجشک تند تند می زد .
بمیرم براش