گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

آلرژی

روز تعطیلی سه شب خوابیدم شیش و نیم بیدارشدم برای بهار شیر

درست کردم ...الان ساعت چنده بگذار ببینم هفت و چهل و نه، میگیریم هشت هست مثلا.الان خوش شانس باشم ده از خواب بلند شه دوباره شیر بخواد .حالا این دو ساعت که می تونم بخوابم رو خارش بینی و آلرژی نمیگذاره بخوابم .

هربارم فین میکنم بچه می پره .

واقعا به هر دری زدم آلرژیم خوب نشده . نمی دونم چه بلایی سرم اومد .

دقیقا از روزی شروع شد که الف اولین دُز واکسن کرونا رو زد .

آلرژی به جا به جایی هواست 


ماه

حتی شب بهمن ماه که از سرما سانچو می زدیم وقتی به اجبار من تا دکه ی باقلی فروشی ته ته بلواررفتیم و جز یک قایق کوچیک ماهیگیری که اواسط دریا حامل دو ماهیگیر تور به دست بود ،هیچ موجود زنده ای اون حوالی نبود. به محض اینکه به دکه ی خاموش و بسته رسیدیم یادم اومد خواب اینجا هم دیده بودم ..برگشتنی ماه بالای سرمون خیلی شفاف می تابید .

الف پشت من و من جلوتر از اون از ترس و عجله برای برگشتن تند تند قدم برمی داشتم .


خواب

زمانی که عاشق الف شده بودم مدام خوابش رو می دیدم .

نصف خواب هایی که در موردش دیدم تو زندگی واقعیم تعبیرشد‌

و این واقعا برام عجیبه

خواهرم

خواهرم دوباره خوابگاه رو باید رزرو می کرده نکرده .

روز آخری دوستش بهش خبر داده بعد خواهرم

 پشت تلفن وایستاده میگه : وات دفاعک .پشمام!!

(از دیالوگ هایی هست که تو دانشگاه یاد گرفته و دائم میگه)

مامانم از اونور با تعجب داره نگاه می کنه این چی می گه .

به من نگاه می کنه که چی گفت ؟؟؟ بعد سعی می کنه کلمه رو تو ذهنش حلاجی  کنه .با یه مکث  کوتاه .وات دِ فاز؟

میگم وات د فاز نیست یچیز دیگه ست .یک اصطلاحه . یعنی مثلا 

چه چیز گندی اتفاق افتاده :))))

از اونور سر سفره ناهار بابام به خواهرم می گه اولین چیزی که به بهار 

یاد میدی چیه ؟ 

خواهرم گفت : فکر کنم اولین چیزی که یادش بدم" پشمام هست .

:)))))

نمی دونم چرا یکهو یاد قیافه ی مامانم افتادم خنده م گرفت .


چرا واقعا

دیشب بابا صداش رو یکلحظه زیر کرد و قربون صدقه بهار رفت .

بهار به قدری ترسید و جیغ کشید که نزدیک بود بمیرم از ناراحتی .

بچه رو دیگه صندلی پشت تو کری یِر نگذاشتم . تمام طول راه تو بغلم بود .

مادرم می گفت قلبش مثل قلب گنجشک تند تند می زد . 

بمیرم براش