داشتم فکر می کردم حتی اگر بهار به اندازه من بزرگ شه ، حتی اگه
ازدواج موفقی کنه یا توی شغلش بهترین هم باشه .
حتی اگر همه جی به ایده آل ترین صورت ممکن بگذره باز هم خیال من
مثل روزهای قبل از اومدن بهار به زندگیم راحت نمیشه ..
رفت و آمدم که به انزلی زیاد میشه خوف برمی دارم .
مخصوصا این سری که بعد از ۲۲ بهمن می خوام برم اونجا .
همش می ترسم الف و بابا بازم بحث سیاسی کنند .
یا چیزی بشه که الف خوشش نیاد .
امیدوارم بخیر بگذره چون واقعا از استرس و تشویش خوشم نمیاد
اگه فحشم نمی دید به سرم زده آدرس وب رو دوباره عوض کنم .
مادرشوهرو پدرشوهرم سرما خوردند .
براشون یک قابلمه بزرگ سوپ درست کردم و دادم الف براشون
ببره .بیشتر این محبتم برای این بود که الف رو دوست داشتم .
بخاطر خوشحالیش اینکار رو کردم ♡