دیگه حالم از سیاست و بحث های سیاسی بهم می خوره .
خونه الف که می ریم شروع می کنند به توهین و فحش و فحش کشی
به این داستان ها که شد .
خونه پدر مادر منم کاملا برعکس انگار مدینه فاضله و بیت المقدسه .
طرفدار سفت و سخت نظام اند و عقیده دارند مسئول ها بدند وگرنه
همه چیز خوبه .کار کارِ آمریکاست و این داستانا .
این وسط منم اعصابم خورد میشه پدر مادرم چشماشون رو به روی خیلی
چیزها بستند و نمی خواند که ببینند یک عمر راهی رفتند که تهش پوچ
بوده .چند روزپیش داشتم می گفتم ناراحتم الف زیاد کار می کنه و اون هایی
که بالا نشستند کار نمی کنند و بهترین امکانات رو دارند .
بابام گفت زندگی همینه و انتظاراتت رو بیار پایین .
تو مخش کاشتند که توقعت باید پایین باشه و همیشه باید شکرکنی و
این چیزا .این وقت ها دوست دارم داد بزنم یا برم ازونجا .
حالم بد میشه اینقدر حق به جانب حرف می زنه. نه حرف های من رو
می شنوه نه دوست داره بشنوه .
باید کمتر برم اونجا .
بیشتروقت ها اونقدر تو خیالات خودم سر می کنم که نصف حرف های
طرف مقابلم رو نمی شنوم . نمونه ش دیشب که الف بهم گفت این آهنگ
رو به افتخار تو گذاشتم و من هردوبار که پلی شد جایی دیگه سیر می کردم .
جایی بین گذشته و آینده ..بین حرف ها و آدم ها وکلمه ها ..
الف پرسید چطور بود ؟
_واقعا قشنگ بود ممنون
بهار عزیزم .
امروز واکسن چهار ماهگیت رو زدیم .
من و مادرم بودیم.زنی که واکسنت رو زد چون به عنوان میهمان اینکار
رو کردیم خیلی برای ما قیافه گرفت .اول قطره فلج اطفال
بعد ران راست و پیرو اون ران چپ که موقع زدن ران چپ با ترس و جیغ
به اون زن نگاه می کردی و فهمیده بودی انگار خطری در راهه .
بعد از فرو کردن سوزن به رانِت نفست رفت و من ده برابر تو درد
کشیدم .همه ی وجودم درد گرفت و نتونستم گریه نکنم .
چندین بار سعی کردم در همون حال بغلت کنم ولی مادرم پنبه رو روی زخمت نگه داشته بود تا خون شلوارت رو کثیف نکنه .
احساس ضعف آزارم می داد .احساس قوی نبودنم و درد کشیدنت
اگرچه کمی بعد یادت رفت هنوز توی وجود من نشسته و قلبم رو می شکونه .
این رو جدی می گم .