پدربزرگ الف داره نفس های آخرش رو میکشه .
الف نمیخواد بره با اونا خوب نیست مدت ها قطع رابطه کردند خانوادشون
با اینا .من بهش میگم برو ،گوش نمیده
بچه کم مونده بود خفه شه .
_فردا می رم انزلی ،تنهایی نمی تونم
_وای چه لحظات سختی
خریدای خونه رو جدیدا من میکنم .
پیشنهاد خودم بود و تنها راه ارتباطم با محیط بیرون .
به این صورت که الف با ماشین من رو جلوی فروشگاه می بره و بعد من
هم می رم و می خرم و میام سوار ماشین میشم .
این وسط بهار هم به صورت بقچه پیچ و پف کرده تو دست های الف میمونه .
فکر می کردم میتونم دلم رو به این کارا خوش کنم ولی اوضاعم وخیم تر
از این حرف هاست .طوری گیر کردم که اگر هم بگن میتونی بری سفر
میتونی بری پیاده روی و خرید یا اینکه دور بزنی من هستم حتی اگر
مادرم هم باشه خیالم جمع نیست .دلهره میگیرم ..
این دلهره داره رفته رفته برام به یه غول بی شاخ و دم تبدیل میشه .
گاهی چشم هام رو میبندم وآرزوی نیستی میکنم .
بعد به این بچه نگاه میکنم و سریعا آرزوم رو پس میگیرم .
خدایا
خدایا ..
کمکم کن از پسش بربیام ...
همه ی وجودم سراسر آشفتگیه
چقدر دوست دارم کل خیابون سپه رو قدم بزنم .
دوست دارم از میدان رو تا آخرخط پیاده برم .
_جوونی هم زمانی بود و بگذشت
حقیقت اینه حس می کنم تو بد منجلابی افتادم و دروغ چرا دوست
دارم چشمام رو برای لحظاتی ببندم وبه خیلی چیزها فکر کنم مثلا : به پاییز پیش دانشگاهی فکر کنم .
به احساسات قشنگم _به پیاده روی سمت دبیرستان شرف و ردیف درخت هاش که برگ هاش پایین می ریخت .به مقنعه و شلوار اتو کرده و بخاری توی صبح زمستونی که صورتم رو شسته بودم و بهش چسبیده بودم تا برم مدرسه _ به اون روزی که با سین راه می رفتیم و اون ماشین که پیچید و راننده ش_ به دانشگاه و آقای ر که فکر می کردم عاشقم شده و چندباری که کرایه ماشینم رو حساب کرد .
به میم و داستان های کلاس زبانش و مربیش که میم حتی بعد ازدواجش مدام
خوابش رو می دید و بهش فکر می کرد (حتی حالا که طلاق گرفته هم به اون فکر می کنه)
به کلاس نقاشی و مُحی موقشنگ_ به والیبال و روزهای بارونی و انجمن داستان و اون آقای تئاتری که جلوی همه بلند شد و برام دست زد .
به اون روزی که تنهایی رفتم کافه ،اون روزی که نمره ی اصول فقهم از همه کلاس بالاتر شده بود اون روزی که سوالی که استاد پرسید رو فقط من جواب دادم و اون دختره ساحره حسودیش گرفت و پشتم حرف زد .
به کلاس زبان وقتی موقع لکچر از گوشه ی چشم متوجه شدم یکی به چال لپم اشاره می کنه و به دوستش لبخند می زنه .
دلم خسته ست از روال .
از تکرار.
از بیداری و شیردادن و آروغ گرفتن و دوباره تکرار ..
از فکر دستشویی و سلامتی بهار و از تنهایی از تنهایی از تنهایی ..
دلم تنگه و محبت می خواد .تعریف می خواد .حمایت میخواد .
اونقدر قوی نیستم که بتونم از پسش بر بیام واقعا اونقدرها قوی نیستم