دیروز پدربزرگ الف مُرد و مهمونی من کنسل شد .
_الان اگه نه ناراحت باشم نه خوشحال بدجنسیه ؟
_دروغ چرا ....یکمم ...
چقدر آدم می تونه نفهم باشه .
فامیلای الف بعد ازدواج یک بار مارو خونشون دعوت نکردند حالا که
بچه دار شدیم یهو زنگ زدند اونم به ما نه به مادرشوهرم که ما میخوایم
شام بریم اونجا(خونه ما).
حالا مادرشوهرم هم گفته بفرمایید وجالب اینجاست که یک خانواده
پنج شش نفره نیستند . نزدیک پونزده نفر آدم هستند .
واقعا این احمق ها با خودشون چی فکر کردند .
چیزی هم که دستگیرم شده اینه که اصلا کمک نمیکنند به آدم .
دریغ از اینکه یک لیوان آب بیارند .
من چجوری با یک بچه کوچیک که وقتی گرسنه ش بشه یا نفخ داشته
باشه آسمون رو به زمین بیاره ازشون پذیرایی کنم .
زنگ زدم به مادرم گفتم .گفت بگو برن رستوران بعد برای شیرینی و
میوه بیان پیش شما .
فکر کردم چقدر اینجوری بهتره .دیگه نیازی نیست یک ساعت ظرف بذارم
ظرف بشورم (الف هم یه اخلاقی داره میخواد همه چی سرسفره باشه مثلا میره زیتون و ماست و گردو و پیاز وخیارهمه چی میگیره .
حالا فکر کن دست تنها بخوای اینارو هم دونه دونه درست کنی بعد ظرفاشون رو بشوری . بعد این وسط بچه گریه کنه .بعد کِی خونه رو تمیز کنم .انگار تو یه باتلاق افتادم .خود مادرشوهرمم هیچ کاری نمیکنه و کمرش رو بهونه میکنه .
دلم میخواد بمیرم .
به الف جریان رستوران رو گفتم گفت همه کارارو خودم میکنم .این ها
رسمشون نیست رستوران برن برا ناهار وقتی خودشون خودشونو دعوت میکنند .
دلم میخواست بگم اینا چقدر خرن چقدر بیشعور وخودخواه و عوضی اند .
ولی فقط گفتم کاملا مشخصه ما چقدر براشون ارزشمندیم .
پ_ن : حالا ازونور پشت تلفن دارم با مامانم حرف میزنم در این مورد
بابام داره گوش میده نظر میده . یهو بابام اسممو از پشت خط صدا زد که جواب حرفمو بده به مامانم توپیدم که چرا میذاری رو آیفون و گوشی رو با عصبانیت قطع کردم .طفلک بابا
وقتی الف از سرکار برگشت و در چوبی خونه رو زد فکر کردم حتما برام دسته گل خریده . این حس وقتی جلوی در ایستاد و تو چشم هام نگاه کرد و گفت
سلام پر رنگ تر شد چون دستش پشتش بود .
یه پوزخند زدم و گفتم : می دونستم .
دستش اومد جلو و دیدم گوشی دستشه وبا تعجب گفت : چی رو میدونستی؟
وقتی دیدم گل نخریده خدا میدونه چقدر ضایع شدم ،یهو چشم هام
خورد به پلاستیک پی پی های بهار که پشت در گذاشته بودم و قرار بود الف ببره پایین تا بندازه سطل آشغال .
سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : این پلاستیکارو میگم که فراموش کردی ببری .
گفت : آهان و این چیزا
اما بعدش طاقت نیاوردم و بهش گفتم .
خدا می دونه بدجنش چقدر بهم خندید .دیگه آخراش خودمم از
خنده اشکم درومده بود . این روزها الف تو ابراز محبت بهم (البته کلامی)
خیلی کم کاری می کنه ولی به قول اون پیرزنه که تو سونوگرافی دیدم
می گفت : آدم بخواد وایسته تا کسی مراقبش باشه به هیچ جا نمی رسه
خودت حواست به خودت باشه .
گرچه بعد از اون مکالمه بارها فکر کردم پس چرا آدم ها ازدواج می کنند
فقط برای تولید مثل؟ و البته آخر فکرهام به هیچ نتیجه ای نرسیدم
بهارِ من در حین سونوی لگن خواب بود .
زاویه یکی از پاهاش یا لگنش یا هرچی _ یک درجه از اون یکی قسمت بیشتر بود .دکتر بهم گفت باید از یه پوشک خاص استفاده کنم تا طی پنج هفته دیگه خوب شه .
_انزلی ام ..بهار تو اتاق مادرمه_ باید بخوابم ...ولی بیدارم
_فردا میم میاد پیشم دیدنِ بچه .
_امروز غروب الف خونه رو سم پاشی کرد تا مورچه ها بمیرند . دیگه داشتند خیلی زیاد می شدند .