گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

یه دلم می گه ..

اگه بابا و الف بحث سیاسی نکنند و چیزی رو مخم نره انزلی بیشتر 

می مونم . باید به میم هم خبر بدم بیاد پیشم که بها ر رو ببینه .

این چهل روز همه رو پیچوندم که نیان فعلا .چون بچه ضعیف بود 

دلم ریش میشد یکی نزدیکش میشد بهش دست می زد .فامیلای الف

دو سه بار اینکارو کردند و بعدش سرفه های خلط دار کردند . اعصابم 

خورد میشد . شنیدم بچه که تب کنه اگه حواست نباشه یا از یه حدیش 

بگذره تشنج می کنه . این چیزا برام فوبیا شده .

گیسو قبل چهل اومد . ماسک زده بود و بخاری ماشینش رو روشن کرده 

بود .هرچی بهش اصرار کردم بیاد داخل نیومد . 

گیسو رو دوست دارم . الان شاید یک هفته س ازش خبری ندارم 

ولی بهش فکر می کنم و دوستش دارم . 

هرچند خیلی بهم صمیمی نیستیم که حرف های خانوادگی زیاد بزنیم 

یا خونه هم بریم ولی قلب هامون بهم نزدیکه .



حمام

امروز به تنهایی با سلام و بسم الله بهار رو حموم کردم .

اول درجه حرارت آب کل خونه رو بالا بردم بعد رفتم حموم و آب گرم رو 

باز کردم . وان بهار رو پر آب ولرم کردم .

بهار رو گذاشتم داخل وان . اولش استرس داشت و داشت با نگرانی و 

ابروهای خم من رو نگاه می کرد . انگار داشت می گفت : مامان می ترسم .

بعد یهو جیغ کشید . نگو آب شیر که داره می ریزه تو وان هی گرم و سرد میشه و داغیش خورده به بچه . دلم براش سوخت .

آب شیر رو کم کردم و حمومش کردم . کمرم شکست انصافا .چه کار 

سخت و پر استرسی بود . کاش بچه یکم جون بگیره بتونه بشینه یکم

کارم راحت تر شه . خلاصه به الف که گفتم جای تشکر دعوام هم کرد 

که چرا تنهایی رفتم . می خواستم بگم می خواستم منتظرت بمونم شب 

عید نوروز میشد آقا . بعدشم که لباساشو پوشوندم و خشکش کردم 

پودر بچه رو بد زدم به گردنش یک مقداریش خورده بود به لبش 

میک میک میزد .:)))

پ_ن : دیگه این کارو نمی کنم واقعا بهم فشار اومد 

پ_ن : اواسط حموم بهار گاهی میخندید و خوشش اومده بود :)

پ_ن :جز قسمت گرم و سرد شدن آب اصلا جیغ نکشید

پ_ن : خدا کنه سرما نخوره 

سونو لگن

دیروز نرفتم انزلی امروز غروب میرم .

بهار با امروز سه روز میشه که دستشویی بزرگ نکرده .

امروز وقت سونو لگن داره تو رشت .می ترسم محتویات این چند روز 

رو ..

_دهنم سرویس شد 

_هیچوقت فکر نمی کردم باید دغدغه پی پی هم داشته باشم

_عجب روزایی رو دارم میگذرونم 

دلی که پاره شد

پدربزرگ الف داره می میره .مادرشوهرم بخاطر کینه ای که از خواهرشوهرهاش و مادرشوهرش داره حاضر نیست بره . الف هم وقتی 

باهاش حرف می زنم حرف هایی تحویلم میده که کاملا مشخصه حرف ها و

افکار مادرشه که از بچگی تو ذهنش کاشته .

دیروز مادرشوهرم زنگ زد از "بهار پرسید .می خواست براش جریان رو 

توضیح بدم که چطور بچه نمیتونست نفس بکشه .من هم بهش گفتم :

دیگه تموم شد و اینکه واقعا نمیخوام بهش فکر کنم .

(همین الان که یاد صورت قرمز بچه میوفتم دوست دارم بمیرم .

واقعا چقدر نادونم که از اون قطره چکون مسخره استفاده کردم . داشتم 

قطره آ د میریختم دهنش یهو همش از قطره چکون خالی شد .این طفلکم 

اولش به سرفه و حالت تهوع افتاد و بعدش هرچی زدیم پشتش بدتر شد .

یهو دیدیم قرمز شده . الف داد دستم بچه رو . یاد کلاس امداد هلال اهمر 

افتادم و انگشتمو انداختم دهنشو و کشیدم بیرون .راه نفسش باز شد .

خدا می دونه این روزها چقدر سخت می خوابم .

واقعا بدجور پشیمونم . بچه  داری اونم دست تنها چیزی جز عذاب وجدان

و فشار روانی همراه خودش نداره .

بگذریم . کلا یادم رفت چی داشتم می گفتم .

خلاصه مامان الف هم کوتاه اومد و دیگه ادامه نداد . یکم پشت قوم 

شوهرش حرف زد و بعد قطع کردم‌. پدرشوهرم تنهایی رفت اونجا ...


برای الف عزیزم

دچار کمبود محبت کلامی شدیدی شدم .

پ_ن : دلم می خواد ارزشمند بودن خودمو از زبون کسی بشنوم .

در قالب متن نباشه ترجیحا جنس مذکر باشه و لزوما فقط الف عزیزم باشه .

_زن بودن گاهی خیلی غمگینه