اگه بابا و الف بحث سیاسی نکنند و چیزی رو مخم نره انزلی بیشتر
می مونم . باید به میم هم خبر بدم بیاد پیشم که بها ر رو ببینه .
این چهل روز همه رو پیچوندم که نیان فعلا .چون بچه ضعیف بود
دلم ریش میشد یکی نزدیکش میشد بهش دست می زد .فامیلای الف
دو سه بار اینکارو کردند و بعدش سرفه های خلط دار کردند . اعصابم
خورد میشد . شنیدم بچه که تب کنه اگه حواست نباشه یا از یه حدیش
بگذره تشنج می کنه . این چیزا برام فوبیا شده .
گیسو قبل چهل اومد . ماسک زده بود و بخاری ماشینش رو روشن کرده
بود .هرچی بهش اصرار کردم بیاد داخل نیومد .
گیسو رو دوست دارم . الان شاید یک هفته س ازش خبری ندارم
ولی بهش فکر می کنم و دوستش دارم .
هرچند خیلی بهم صمیمی نیستیم که حرف های خانوادگی زیاد بزنیم
یا خونه هم بریم ولی قلب هامون بهم نزدیکه .
امروز به تنهایی با سلام و بسم الله بهار رو حموم کردم .
اول درجه حرارت آب کل خونه رو بالا بردم بعد رفتم حموم و آب گرم رو
باز کردم . وان بهار رو پر آب ولرم کردم .
بهار رو گذاشتم داخل وان . اولش استرس داشت و داشت با نگرانی و
ابروهای خم من رو نگاه می کرد . انگار داشت می گفت : مامان می ترسم .
بعد یهو جیغ کشید . نگو آب شیر که داره می ریزه تو وان هی گرم و سرد میشه و داغیش خورده به بچه . دلم براش سوخت .
آب شیر رو کم کردم و حمومش کردم . کمرم شکست انصافا .چه کار
سخت و پر استرسی بود . کاش بچه یکم جون بگیره بتونه بشینه یکم
کارم راحت تر شه . خلاصه به الف که گفتم جای تشکر دعوام هم کرد
که چرا تنهایی رفتم . می خواستم بگم می خواستم منتظرت بمونم شب
عید نوروز میشد آقا . بعدشم که لباساشو پوشوندم و خشکش کردم
پودر بچه رو بد زدم به گردنش یک مقداریش خورده بود به لبش
میک میک میزد .:)))
پ_ن : دیگه این کارو نمی کنم واقعا بهم فشار اومد
پ_ن : اواسط حموم بهار گاهی میخندید و خوشش اومده بود :)
پ_ن :جز قسمت گرم و سرد شدن آب اصلا جیغ نکشید
پ_ن : خدا کنه سرما نخوره
دیروز نرفتم انزلی امروز غروب میرم .
بهار با امروز سه روز میشه که دستشویی بزرگ نکرده .
امروز وقت سونو لگن داره تو رشت .می ترسم محتویات این چند روز
رو ..
_دهنم سرویس شد
_هیچوقت فکر نمی کردم باید دغدغه پی پی هم داشته باشم
_عجب روزایی رو دارم میگذرونم
پدربزرگ الف داره می میره .مادرشوهرم بخاطر کینه ای که از خواهرشوهرهاش و مادرشوهرش داره حاضر نیست بره . الف هم وقتی
باهاش حرف می زنم حرف هایی تحویلم میده که کاملا مشخصه حرف ها و
افکار مادرشه که از بچگی تو ذهنش کاشته .
دیروز مادرشوهرم زنگ زد از "بهار پرسید .می خواست براش جریان رو
توضیح بدم که چطور بچه نمیتونست نفس بکشه .من هم بهش گفتم :
دیگه تموم شد و اینکه واقعا نمیخوام بهش فکر کنم .
(همین الان که یاد صورت قرمز بچه میوفتم دوست دارم بمیرم .
واقعا چقدر نادونم که از اون قطره چکون مسخره استفاده کردم . داشتم
قطره آ د میریختم دهنش یهو همش از قطره چکون خالی شد .این طفلکم
اولش به سرفه و حالت تهوع افتاد و بعدش هرچی زدیم پشتش بدتر شد .
یهو دیدیم قرمز شده . الف داد دستم بچه رو . یاد کلاس امداد هلال اهمر
افتادم و انگشتمو انداختم دهنشو و کشیدم بیرون .راه نفسش باز شد .
خدا می دونه این روزها چقدر سخت می خوابم .
واقعا بدجور پشیمونم . بچه داری اونم دست تنها چیزی جز عذاب وجدان
و فشار روانی همراه خودش نداره .
بگذریم . کلا یادم رفت چی داشتم می گفتم .
خلاصه مامان الف هم کوتاه اومد و دیگه ادامه نداد . یکم پشت قوم
شوهرش حرف زد و بعد قطع کردم. پدرشوهرم تنهایی رفت اونجا ...
دچار کمبود محبت کلامی شدیدی شدم .
پ_ن : دلم می خواد ارزشمند بودن خودمو از زبون کسی بشنوم .
در قالب متن نباشه ترجیحا جنس مذکر باشه و لزوما فقط الف عزیزم باشه .
_زن بودن گاهی خیلی غمگینه