مشاور بهم گفت که اصرار نکنم بچه اون کلاسو بره .
به جاش ببرمش جایی که حس می کنم توانایی بهتری تو اون حرکات داره
چند وقتیه بهار کمی نگران و بهانه گیر و آماده ی گریه بود . احساس میکردم وقتی باشگاه میبرمش اضطراب جدایی داره . حتی دیشب پرسید که مامان فردا میرم باشگاه و وقتی گفتم نه یه نفس عمیق کشید و گفت آخیش . همیشه دم رفتن به باشگاه بغض میکرد و بهانه میاورد.دو شب پیش بهم گفت مامان میشه بغلم کنی؟
میدونستم اگه الان بیام بغلش کنم هم اون وهم من برامون جدا شدن سخته اما یه حسی گفت این دفعه اشکال نداره .وقتی بغلش کردم یکم بعد گفت که تو باشگاه همه بچه ها میتونن دوتا حرکت(چرخ فلک و بالانس) رو بزنن ولی اون هرکاری میکنه نمیشه .بعد گفت تو یکی از حرکت ها که تو یه جای مرتفع بودند مربی دست همه رو گرفته اما دست اونو نگرفته و بهار خیلی ترسیده بود همه اینارو با هق هق میگفت و به پهنای صورتش اشک میریخت .سرش رو به قلبم فشار می داد و گاهی یجوری هق هق میکرد نزدیک بود منم گریه م بگیره .
حقیقتا من خیلی جا خورده بودم .حدود دو هفته این بچه چهارساله با این قلب کوچیکش خودش رو با دیگران مقایسه کرده بود و احساس ناتوانی و مقایسه قلب کوچیکش رو به درد میاورد اما غرورش اجازه نمیداد بهم بگه و چه میدونم شاید من به اندازه کافی خوب نبودم که بیاد بهم بگه . من سعی کردم دلداریش بدم و احساسش رو به رسمیت بشمارم .بهش گفتم میفهمم گفتم حق داری ناراحت بشی . گفتم درستش میکنیم تمرین میکنیم .اونا از تو بزرگترند ،اونا زودتر از تو اومدند .
فرداش زنگ زدم به مربیش .گفت آره بهار اینطور شده و خودش رو داره مقایسه میکنه .گفت دستاش هنوز برای انجام این حرکات قدرت کافی نداره و باید تمرین کنه . دیروزم وقتی رفت باشگاه کمی مضطرب بود و هی ازم سوال میکرد و چندبارگفت نمیخوام برم اما فرستادمش.
شبش مربیش پیام داد و گفت بهار خوبه؟ و این چیزا..
کلی تشکر کردم که پیگیری کرده و براش نوشتم تو کلاس چی ازش دیده اگه نکته ای دیده بهم بگه که من روی بهار کار کنم .گفت حرف ها و تذکرهارو خیلی جدی نگاه میکنه و به خودش میگیره و زود ناراحت میشه . منم ازش تشکر کردم دیشب (که البته جوابی نداده تا الان)
و بهش گفتم نمیارمش دیگه (بخاطر همین فکر کنم جواب نداده).
میخوام اگه بهار سوالی پرسید بهش بگم که بخاطر تعمیرات کلاستون برگزار نمیشه .