دیروز هوا یک نمه بارونی شد و امشب از غروب دوباره ابری شد . الان که میخوام چشم هام رو ببندم با خودم می گم چقدر قشنگ میشه بارون بباره..من چشم هام رو به یاد بهارنارنج میبندم اون روزی که مامانم تو حیاط گوشه چادرش رو دستم داد و دونفری درخت رو تکوندیم تا گل برگاش بریزه روش .چشم هام رو به یاد سینما گل سرخ انزلی میبندم با چیپس فلفلی و دوغ آبعلی وقتی با سپیده همونجا قهربودیم و درجا آشتی کردیم چون نمیخواستیم اون لحظه رو از دست بدیم .بعدش سپیده یک پاشنه کفشش افتاد و غر زد و باز مثل همیشه گفت بدشانسه و بعد گفت فیلمش بد بود و زمستون بود و برف بود و برای همین چسبیدیم به هم تا یکم سرما بره .چشم هام رو به یاد راه مدرسه میبندم .به یاد امتحان نهایی وقتی به مریم یاد میدادم چه نکته هایی از ادبیات مهم اند و میان و اصرار می کردم شعری که حفظ نکرده بود رو با من تکرار کنه تا حفظ شه . به یاد اولین آشنایی قبل از ازدواجم میبندم .روزی که با الف حرف زدیم و دست هام رو که میلرزید زیر میز قایم میکردم وبعدش بیرون از کافه دوک قدم زدیم و باز بارون میبارید برگ ها هی اینطرف اونطرف میرفتند و چتر باز کرده بودیم .
به یاد معصومیت لبخند و فکرهای گذشته م میبندم .به یاد سادگی هام .به یاد کنار دریا و اون روزی که بادبادک هوا کردم و بارون تو چش و چالم می رفت و بعد با ذوق و شوق پستش کرده بودم اینستا .
می بندم به یاد عکاسی تو روزهای پاییزی و بارونی بدون خبرهای چرت و بد . بدون دلهره و استرس و هر آنچه که به واقعیت شوم و مسموم نزدیکم می کنه . حقیقت ترسناکه ..گذر زمان از حقیقت ترسناک تره و اینکه معلوم نیست چی میشه و چی میخواد بشه از همه ی اینا هم بدتره . شب بخیر
اصلا موندم از کجا شروع کنم . خدایی هیچ دوره ای اندازه دوره ما این حجم از چالش و استرس رو تجربه کرده بودن ؟هر روز یه خبر جدید .یک بار میخوان براندازی بشه ،یکبار قرار هست جنگ بشه ،یکبار قرار هست زیرساختو بزنن ،یکبار می گن آب و گاز و برق رو می زنن .مادر عمو پورنگ میمیره اون یکی خواننده می میره . ازونور یکجا آتیش میگیره .ازین یکی ور یکی گم میشه چند روز بعد می گن پیدا شد . ازینور میگن سربازها رو کشته ن . کلیپ هاشون میاد ..ازونور کلیپ جوون های مردم رو میبینم که چجوری ۱۸/۱۹دی قتل عام شدن . خداشاهده دیگه این حجم از بدبختی و بلا زیاده . اصلا آدم فکرش رو که میکنه مخش می ترکه . آخه چطوری ممکنه واقعا ما این همه جا بیوفتیم اینجا .توی ایران ...خداییش چه شانسیه ......یعنی هرچی سه نقطه بگذارم برای شانس کمه .
نمیدونم بعد اینهمه مدت چرا اومدم و اینجا نوشتم . زندگی پر از روزهای غمگین و شاده . اگرچه قسمت غمگینش مارو ول نمیکنه . فکر نمی کنم دیگه کسی این روزها شاد باشه . اگر شاد باشه توی این شرایط یا واقعا انسان بی خرد و بی وجدانیه یا کلا شوته و جای بحثی نیست .
گاهی فکر می کنم اگر تو این شرایط بهار رو نداشتم قطعا کمتر دغدغه آینده و نگرانی بلاوصف زندگیش رو داشتم .ولی مگه میشه زندگی بدونش ؟ بعد از بچه دار شدن یکجوریه که هرکاری می کنی تهش برای بچه ست . حتی وقتی با کلی بدبختی جور میکنی با دوست هات بری بیرون بازم یک ور قضیه بچه ست .وقتی غذا می پزی و اون میخوره با خودت میگی روز خوبیه . شکمش کار می کنه میگی راحت شدم . کلاس ورزشی می بریش و اسمش رو از پشت در اتاق میشنوی دلت ضعف میره لبخند می زنی . ساعت ها توی سایت ها دنبال لباس های قشنگ براش می گردی . در مورد آینده ش هزار مدل فکر می کنی بعد به خودت می گی چکاریه بذار هرچی دوست داره بشه . نگرانی براش . من اینجوری ام . من اضطرابی ام . و این اضطرابی بودن آزارم میده . نمیتونم لذت کافی رو ببرم. پوست کنار ناخنم همیشه یا کنده س یا خونین و مالین.
گاهی شبیه بابام رفتار می کنم و بعد از خودم بدم میاد .آدم که نمیتونه خودش رو هی بکوبه و از نو بسازه . تهش بتونم یکم شل کنم . سخته ..خیلی سخته ...باقی حرفا بمونه واسه بعد