خدایا تو که به حساب آدم هایی که دلم رو میشکونند نمی رسی .
حداقل اونقدر بهم اتفاقات خوشبده که اینقدر تو دلم غصه ی بدجنسی
اون ها و پخمه بودن خودم رو نخورم . بگذار به همون دل خوش خنک های کوچولو خوشحال بمونم ...
اگه هوا خوب شه این جمعه میریم تا حداقل صبحانه رو لب دریا بزنیم .
بعد عکس میگیرم و اینجا میگذارم ...
راز طول عمر سالم و شاد زیستن :
_ غذای مناسب ( استفاده بیشتر از سبزیجات نسبت به گوشت)
خوردن هشتاد درصد از غذا .بیشتر از اون نه
_ورزش (ذهن سالم ،بدن سالم)
_خانواده خوب
_دوستای خوب
_طبیعت و کشاورزی (طوریکه فشار نیاره)
_داشتن هدف توی زندگی
_ من کدومشو دارم ؟ هیچکدام
دائما تصویر خودم و الف که بساط ناهار رو داریم جلوی دریا میخوریم ،بهار که داره شن بازی می کنه ،دریا که آبی روشن با موج های آرومه و آفتاب که خیلی آهسته می تابه بدون اینکه پس کلمه مون رو سوراخ کنه میاد جلوی چشم هام....نمی دونم چرا ولی انگار خوشبختی رو توی این تصویر برای خودم خلاصه می کنم .یه هوای خوب ،یه پارتنر شنونده و حامی و یه بچه ای که دنبال خوردن شن های دریا نباشه .کثیف کاری نکنه ..
یچیزی مثل این تبلیغ های تلویزیونی ...
امروز ساعت دو جاریم بچه ش رو گشنه و تشنه گذاشت خونه ما . مثل سری پیش ناهار به بچه نداده بود . منم قورمه سبزی ای که از دیروز درست کرده بودم و به اندازه دو نفر تخمین می زدم جلوی بچه ش گذاشتم و خودم غذا نخوردم تا غذا کم نیاد .
_بچه جاریم به الف زنگ زد گفت عمو میخوام بیام اونجا و الف گفت بیا .
_یک دعوای مفصل با الف گرفتم . گفت بهت حق می دم .بعد هم گفت بچه رو میگذارم خونه مامانم .
ساعت شش غروب .
_جاری زنگ زد به گوشیم گفت بچه اذیت نمیکنه ؟ گفتم نه ولی ما دوساعت دیگه می خوایم بریم بیرون . اشکال داره بچه رو بذارم پیش مامان ؟
گفت : من الان میخوام برم دنبال مامان باهاش برم خرید بچه رو بگو لباسش رو بپوشه بیاد .
الف میگفت پایین درب موقع خداحافظی گفته : ببخشید من به شوهرم گفتم اینا بچه کوچیک دارند هی مزاحم نشیم . اون میگفت(باباش_منظور برادرالف) من نمیتونم بچه رو نگه دارم بفرستش پیش عموش .
_مادرشوهر ظاهرا جوابشون کرده .(برای نگهداری بچه)
_مادرشوهر و جاری فکر می کنند من یک آدم ساده و خر هستم . خودشون می رن بیرون خرید من بمونم بچه شون رو نگه دارم !!! عجب آدم هایی .
_خدا شاهده من بچه هارو دوست دارم . همین امروز باهاش کیک درست کردم . کارهایی رو اجازه دادم انجام بده که مادرش اجازه نمی داد . اما من اصلا رو مود نبودم امروز . دلم آرامش می خواست .
یعنی الف پَرهاش ریخت وقتی دید اینقدر عصبانی شدم .بهش گفتم جاری یک بار زنگ نزده تشکر کنه بگه زهراجان مرسی بچه م رو نگه داشتی . به جاش تا جایی که تونسته توی هر موقعیتی پشتم بدگویی کرده .بعد من باید با چه دلخوشی ای اینکارو براش بکنم ؟
برای کسی که به من احترام نمیگذاره و قدردانم نیست چرا باید کاری کنم .
_طی تصمیماتی که با الف ریختیم قرار شد اگر بچه زنگ زد به الف (هرر روزی) الف بگه ما میخوایم بیرون بریم . بعد به من زنگ بزنه اگه من روی مود و اعصاب بچه داری بودم و برنامه ای نداشتم زنگ می زنم به جاری میگم بیا ،من برنامه م رو کنسل کردم بخاطر شما . اینجوری یک منتی هم سرشون می گذارم .اگه نبودم هم که هیچی
_نتیجه گیری : با آدم قدرنشناس باید با سیاست رفتار کرد