گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

دوست

بهم گفت اتفاقا همه تو رو دوست دارند ولی تو همش فکر می کنی هیچکی دوستت نداره 

صدا

میترسم اینجا تنهایی

خونه قبلی

هوا منو یاد روزهای بعد آخرین امتحان میندازه .تو حیاط بزرگ خونه قبلی در حالیکه رزهای بزرگ صورتی کم رنگ و گل های نسترن و رز زرد دراومده بودند پشت میز چوبی زوار در رفته توی حیاط مینشستم و چای و نون پنیر میخوردم .عزیزجون عصا زنان گوشه ی حیاط خیره به جایی نامعلوم مینشست و گاهی لبخند میزد .

گاهی فکر میکنم من آینده ی اونم .من چشم ها و فکر و خیالات اونم .

_الان با خودم فکر میکنم به چی فکر میکرد .به کی...

وجدان لعنتی کثافت

صورتم پف کرده و یکطوری شدم .منتظرم این تعطیلیا تموم شه پاشم برم دکتر تا برام سونو آنومالی بنویسه .میخوام ببینم آبان ماهی چقدر 

رشد کرده چجوری شده اصلا دختره یا پسره .این روزا خیلی احساساتی 

شدم و پر از حس گناهم .حتی اگه یکی منو برنجونه و واکنش نشون بدم 

همش یچیزی تو مغزم هی آلارم میزنه "تو مقصری ،تو گناهکاری.

بعد تو خلوت خودم های های میزنم زیرگریه .

هرموقع به خانواده م فکر میکنم تو چشمام اشک میوفته و فکر میکنم بدترین دختر روی کره ی زمینم براشون .

احمقانه ست ولی حتی وقتی به زایمان طبیعی فکر میکنم با خودم میگم 

اشکاال نداره لیاقت من اینه که شکنجه شم و آزار ببینم پس‌حقمه حقمه .

هووفففف

آره

خدایا اومدم فقط بگم شکرت .

چیزی اتفاق نیوفتاده .

ولی بخاطر همین بی اتفاقی هم شکرت

_دوست دارم