الف رو ندارم یک مدت .
از وقتی باردار شدم بدجور احساس می کنم نیاز دارم کنار و همراهم
باشه . وقتی حضورش رو میبینم به قدری خوشحال میشم که باقی نبودن هاش برام کمرنگ میشه .
نمیدونم چرا شرایط کارش اینطور شده که شبانه روز فقط پنج شش ساعت با هم باشیم که اونم وقتی برمیگرده ست وبه شدت خسته ست .
نمیدونم این چه حس و حال مزخرفیه که برای تک تک کارها و حرف هام
عذاب وجدان میگیرم .بعدش هم تمام اسلحه هارو سمت خودم میگیرم و یک مرتبه بامب . با یک شلیک به کل متلاشی میشم تا صبح بعدی که بیام خرده ریزهام رو جمع کنم و از جا بلند شم .
واقعا به اونایی که میگن فردا یا امروز میرم آنومالی حسودیم میشه .
دو هفته صبر کردن برای اینکه تازه طرف بیاد برات نسخه بنویسه مسخره ست .
اعصاب خوردیه .
پ_ن : مامان الف دوست داره پسر شه .
پ_ن : من برام هیچ فرقی نداره هرچی خدا بخواد
من اون روز توی خونشون اوج فلاکت و سیاه بختی رو دیدم .
اوج نا امیدی رو دیدم .تمام دیروز چه وقتی مادرم غذای موردعلاقه م
رو درست کرده بود یا وقتی داشتم با الف توت فرنگی می خوردم وقتی
یاد اون موش خاکستری تو حیاطشون میوفتم یا یاد حرف ها و داد و بیدادهای
مادرش ...یا وقتی حرف اون زن که زندگی اونهارو خراب کرد رو از زبون مادرش شنیدم ...
قیافه ی اون دختر ...اون دختر که همیشه فکر می کردم زندگی نسبتا
خوبی داره میاد جلوی چشم هام .
از من بارها معذرت خواهی کرد .بیشتر بخاطر حرف هایی که مادرش تو اوج
استیصال و عصبانیت فریاد کشیده بودو من ناخواسته شنیده بودم .
بهم گفت که مادرم نیاز به روانشناس داره .
قیافش شبیه سال ها پیش شده بود وقتی تو باجه ی اتوبوس با هم
قرار گذاشتیم و بهم گفت که مادر پدرش میخوان جدا بشن .
حالم بد بود . خیلی سعی کردم تعجب و ترس و شدت ناراحتیم رو پنهان کنم .
بهش گفتم نگران نباش .مادر من هم بارها عصبانی شده اینجوری .بهش گفتم این مدل چیزا نرماله اصلا احتیاجی به عذرخواهی نیست .دروغ گفتم
بعد سریع خداحافظی کردم تا قَضیه بیشتر از این براش سنگین تموم نشه .
تمام اون روز چه وقتی گل هاش روی داشبورد ماشین بود چه وقتی رسیدم خونه ی خودمون چه وقتی کتاب میخوندم اون حرف ها توی گوشم خونده میشد .حالم بدجور بد بود ..بدجور ..
خدا میدونه چقدر براش ناراحت شدم .