نمیدونم چه حکمتیه تا الف میره و تنها میشم دوست دارم برم این
فیلم های زایمان طبیعی رو ببینم و بفهمم شش ماه دیگه قرار هست چه
بلایی سرم بیاد . بعد که یک قسمتیش رو میبینم اعصابم خورد میشه و
ضربان قلب میگیرم و اشکم در میاد از ناراحتی .
دیشب بخاطر همین چیزا اصلا نتونستم درست بخوابم .
آبان ماهی ضربان قلب بالایی داشت .
جواب آزمایشم رو که تو این برنامه های مخصوص خانم های باردار
گذاشتم .یسریا نظر دادند که دختره بخاطر همین ضربان قلب بالا.
از طرفی دیشب دوباره درباره ی وضعیت خلفی سوال پرسیدم (چون وضعیت جفت خلفی هست_یعنی فشار به ستون فقراتم وارد میشه)
بعد چند نفر گفتند پسره .
ذهنم خیلی مشغول شد یکهو .
دوست دارم جنسیتش زودتر معلوم شه .خسته شدم
حقیقت اینه که هرچقدر جلوتر میرم نیازم به دریافت آرامش و دوری از
هرگونه بحث ،پالس منفی،مشاجره،دریافت غلط یا هرچیز دیگه ای بیشتر میشه .دلم میخواد رها بشم از آدم ها و قضاوتشون و تو این گوشه امن
زندگیم به راحتی زندگی کنم .
نمی دونم خدا تو بعضی صبح ها چه پودر طلایی رنگی ریخته که از وقتی از خواب بلند میشی پر از ایده و انگیزه های جدید میشی .
فعلا حوصله گیسو رو ندارم.
بحثمون چند روز پیش هم شکل گرفت .
بهم گفت از روی لجبازی چون من قرار صبح رو کنسل کرده بودم
اونم خواسته بعدظهرو کنسل کنه .
منم برگشتم گفتم اینجوری برام قابل درک شد تا اینکه بیای یک ایموجی
بوس بفرستی بگی کار داشتم بعدظهر .
بین حرف ها هنوزم به خاطر آشناییم با الف از من دلخور بود که چرا من
جزئیات رو بهش نگفتم .واقعا من نمیدونم دیگه انتظار داشت من چی رو بهش بگم .واقعا چیزی نبوده که بخوام ازش مخفی کنم .هرچی به ذهنم اومده و اون لحظه یادم بود رو گفتم .
من همش فکر می کنم منتظر فرصت هست تا با من قهر کنه .
این مسائل جوری نیست که منو واقعا درگیر و ناراحت کنه .
چون اینجا کمی در موردش نوشتم گفتم ادامه ش رو بنویسم .
ولی فقط این رو بگم واقعا بعد از یک مدت آدم متوجه میشه طرف مقابلش رو نمیشناسه . من تا الان باهاش رو بازی کردم ولی اون کلا زیر بود.
ببخشید ولی با اینکه نظرم رو بهش گفتم و ازش توضیح خواستم بازم و حتی بعدش گفتم الان باهات صاف شدم هنوزم نمیتونم باهاش دیگه مثل قبل باشم . حس منفی گرفتم ازش .دیگه برام قابل اعتماد نیست