گیسو بهم پیام داد و حالم رو پرسید .
بهش رسوندم که ناراحتم و اونم زد به در شوخی و خنده و منم چیزی
نگفتم . حقیقتش حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو ندارم.دلم میخواد یک گوشه ی خلوت پیدا کنم و به حال خودم گریه کنم . حس می کنم تو بد هچَلی خودم رو انداختم . نه پشیمون نیستم که الان تو دلم یک موجود زنده است .
پشیمون نیستم که اگر کلسیم لازم رو به بدنم نرسونم اون از استخونام برمیداره و دچار پوکی استخوان میشم .
حتی نگران مبتلا شدم به دیابت هم نیستم .
بخدا فقط از این می ترسم که نتونم از پسش بربیام ..
از این میترسم که این مسئولیت برای شونه های من زیادی سنگین باشه .
که نتونم مادر خوبی باشم .که از پسش بر نیام .
امروز دچار بیماری صبحگاهی شدم (حالت تهوع)و بعدش هم روونه ی دستشویی و ...
بعد هم که اون اتفاق افتاد،خلط خونی داشتم .
آبان ماهی من خیلی می ترسم که نتونم مراقبت باشم .
این روزها اونقدر که به تو فکر می کنم خودم برای خودم مهم نیستم .
هرشب از شدت آلرژی و کیپ شدن وحشتناک بینیم با دهن باز میخوابم .
آبان ماهی من هزار بار میخوابم هزار بار بیدار میشم .
دلم نمیخواد اذیتت کنم. بخاطر تو حتی اسپری به بینیم نمیزنم چون دکتر گفته اگه مجبور باشم بزنم و من همش تحمل می کنم .
دوست دارم تو سالم باشی .دوست دارم شاد زندگی کنی .
غمگینم .میترسم ..کاش مادرم کنارم بود ...
امروز صداتو شنیدم و نمی تونم بگم چقدر مشتاق شدم بیشتر اون تصویر
نشستن پشت میزو حرف زدن رو تو ذهنم تداعی کنم .
صدات خوب بود و شکسته بندی می کردی ..
حس کردم می تونم تا حدی باهات "با شخصیت واقعیت ارتباط برقرار کنم و
دوستت داشته باشم .
پ_ن : به تاریخ ۲۴ آذر ۹۸ این رو برای الف نوشته بودم .
پ_ن : امیدوارم همه ی اونهایی که واقعا عاشق هم و مناسب همدیگه هستند حس به هم رسیدن رو تجربه کنند .
پ_ن : واژه شکسته بندی" به عمد نوشته شده . من همیشه اینطوری تلفظش می کنم .
آبان ماهی فقط خودشو با گشنگی و ضعف فراوان به من یادآوری می کنه .
ساعت سه صبح می بینم گشنمه و برام قابل تحمل نیست .
از طرفی به شدت هم خوابم میاد .تنها چیزی که میتونم با چشم های بسته و خوااب آلود بخورم یک تیکه نونه؛ اونم با دهن خشک که به زور می جومش تا بتونم دوباره بخوابم .و این داستان شب های زیادی اتفاق میوفته .البته ما شام نمیخوریم شاید به همین دلیل باشه که اینطور ضعف میکنم .
همین چند دقیقه ی پیش تازه رسیدم خونه .
تا آموزشگاه پیاده روی کردم .جلوی آموزشگاه شلوغ و پر از آدم بود .
دیدم یک مربی داره از بین اون جمعیت میاد . ازش پرسیدم داستان
چیه چرا شلوغه؟گفت اینا دارن برای ثبت نام آیین نامه اقدام می کنند .
تشکر کردم و رفتم داخل .اون پیرمرد هیز کم مو که همش لاسش میگیره
با دخترا جلومو گرفت .بهش که توضیح دادم رفت کنار و از بین بچه ها و شلوغی اتاق دنبال اون خانم که الان فامیلیشم یادم نیست افتادم .یک خانم صورت گردِ بور که البته میخورد ازدواج نکرده باشه بماند این حدسم از کجا نشات میگیره.خلاصه دنبال اون رفتم اتاق به اتاق و بعد از دادن کدپستی و آدرس یک برگه دستم داد و گفت چهل تا چهل و پنج روز دیگه گواهینامه دستم میرسه . اون وسط یک دختره هم بود که هنوز آیین نامه رو نداده بود و وقتی فهمید که آزمون شهر رو قبول شدم با یک حسرت خاصی نگاهم کرد.
با خودم گفتم طفلک کاش این لحظات پراسترس رو تموم کنه.
چون واقعا گواهینامه گرفتن ارزش این همه استرس و سلب آرامش رو نداره که من تجربه ش کردم . خلاصه وقتی برگشتم خونه نفس راحت کشیدم و تمام