روز اول تقریبا همه چیز خوب بود .چهل ستون و نقش جهان و بعد چهارباغ رفتیم. الان فقط تصویرها توی ذهنم هست و دلم نمیخواد بیش از اون فکر کنم.
تصویرهای :
_پسربچه ای که وقتی چهل ستون بودیم و داشتیم عکس میگرفتیم اصرار داشت صورت بهار رو ببوسه
_الف و من که دوشادوش هم راه می رفتیم و هر از گاهی دست هم رو می گرفتیم .
_آفتاب که لپ هام رو سوزوند
_لیوانی که طرح گل های آبی داشت
_کرم شب تاب اسباب بازی که به نخی بسته شده بود و دست اغلب بچه ها بود .
_سی و سه پل .شب بود ..پسری که ازمون عکس گرفت و همراه دخترش گفت بلاخره رشته عکاسیت یک جا به درد خورد .
_هوای باد و بارونی
_صبحانه هتل
از اصفهان برگشتیم .
مردمش رو خیلی دوست داشتم .با وجود اینکه تو شهر غریب بودم اما مثل تهران یا مشهد برام نبود که فضای نامانوسی تو دلم ایجاد کنه ،که با خودم بگم وای چقدر اینجا غریبم .خیلی راحت باهاشون ارتباط می گرفتم ،به هم لبخند می زدیم .خیلی مهربون و دوست داشتنی بودند ..مخصوصا خانم هاشون ..
ما فردا میریم اصفهان برای مسافرت .
از وقتی این مساله رو گفتیم، الف مریض شد و سه روز خودش رو تو اتاق قرنطینه کرد . امروز بینی بهار آب افتاد و من هم نمیدونم کار درستی کردم یا نه اما بهش شربت سرماخوردگی و استامینوفن دادم چون تب هم داشت کمی .الان نمیدونم خرافاتی باشم یا نه .ولی اینجور وقتا که کائنات با آدم یار نیست ،وقت هایی که هی پشت هم بد میاره دلش می خواد گردن کسی بندازه . من از دوماه پیش که برنامه امروز رو ریخته بودیم به شدت ذوق زده بودم . اما چرا واسه ی هرچیزی برنامه می چینم یک اتفاقی باید بیوفته تا ناتوانی من و زورِ روزگار رو بهم ثابت کنه و بعد به ریش نداشته م قاه قاه بخنده ؟؟؟
منم بعد از این همه مدت حقم بود کمی استراحت کنم .
می دونم که رفتنم به پرِ هیچکی نبود . برگشتنم هم همینطور.
هرجا رفتم نتونستم بنویسم ..مثل یه آدم آواره و سرگردون بودم که خونه ش رو گم کرده .اونقدر پُرم که هیچ چیزی تخلیه م نمی کنه . دلم آغوش مادرم رومی خواد ..
نه این مادری که این چندماه اخیر با رفتارهاش بهم نشون داد دوستم نداره . مادری که آغوشش رو برام باز کنه و فقط بهم بگه میفهمم ...
میفهمم زهرا ..به خدا قسم ..حرف های تو رو می فهمم .
همون مادری که توی تصور کودکانه م پناهگاه امنم بود .
مادر بچگی هام . مادری که موقع شیطنت های کودکانه م بعد از زمین خوردن بتادین روی زخم زانوم می گذاشت ،مادری که بعد از خواب بد نوازشم می کرد . همونیکه وقتی عزیزجون رو بردند تهران به فکرش بودم ..که کیِ ...کِی بابا این مسیر لعنتی رو به انتها می رسونه ،می رسیم خونه تا یک دل سیر بغلش گریه کنم و بگم عزیزجون رو از ما گرفتند .
تنهام ..
زیادی تنهام .
دیشب تا حالا بیدارم .قرص خوردم ولی سرم درد میگیره .
دائما چهره مادرم جلوی چشمم میاد .اون بی گناه ترینه ...اون بی گناه ترینه . اما چرا با پدرم ازدواج کرد ؟ واقعا چرا