بعد از اون جریان هربار مامانم زنگ زد یکجوری باهام سنگین بود .منم دیگه سنگین شدم و مثل خودش جواب می دم .کافیه یک لحظه از خودم ضعف نشون بدم تا محکومم کنه به بد بودن.
امروز تولد بهار هست . سال پیش این موقع ها بیمارستان بودم و خدا می دونه چه دردی رو تحمل می کردم.بازش نمی کنم اما اینکه می گن گناهات بخشیده میشه و فلان ..امیدوارم راست باشه چون من واقعا درد کشیدم .به جای اینکه امروز خوشحال باشم به قدری ناراحتم که فقط دوست دارم یک گوشه بنشینم و های های گریه کنم .بهار مریض شده .ما قرار بود به خانواده ها جداجدا نهار و کیک بدیم رستوران . اما برنامه رو انداختیم برای جمعه . الان خونه نامرتبه ..هر کمدی رو میبندم تا پشت می کنم بهار وسایل توش رو درمیاره و دوباره می ریزه بیرون .هر کابینتی رو می بندم دوباره همون لحظه بازش می کنه . انگار دارم فقط دور خودم می چرخم .چسب و این چیزا هم زدم یاد گرفته چسب رو می کنه و می خوره :)
خسته م . دلم می خواد یکی درکم کنه .الف هم دقیقا همینه ..هر وقت من میخوام بگم خسته م میبینم اون لهه .دوتایی یجا ایستادیم داریم درجا می زنیم. یسری دونه های قرمز روی پوستم زده و بهار هم چند تا دونه قرمز رو صورتش دراومده .نمیدونم چیه ..ذهنم هزارجا می چرخه ..بیشتر از هرچیز نیاز به غذاخوردن و خواب دارم .
امروز خودم رو وزن کردم ۶۷کیلو و نهصد .
حقیقتا دیگه رعایت نمیکنم کالری به کالری غذا بخورم . گشنه م باشه تا حدی میخورم که سیرشم . اما هله هوله نمیخورم .یا خیلی کم
دوبار فست فود خوردم .اما فرداش رعایت کردم و غذا کمتر خوردم ..
دلم لک زده برا کیک شکلاتی ،برا ساندویچ فلافل ،برا چیپس فلفلی با ماست موسیر.
زنگ زدم ویدیوکال میبینم مامانم سرسنگینه . چیشده مامان ؟ هیچی ناراحتم بین شما شکر آب شده .
مامان اون به من بی ادبی کرد .شاید به شما بی ادبی کنه شما بترسین و جوابش رو ندید ولی نسبت به من از این خبرها نیست . حق بی احترامی به من رو نداره و نخواهد داشت .چرا از دست من ناراحتی مامان .من وقتی میبینم ناراحتی فکرو خیال می کنم ناراحت می شم . من واقعا نسبت به حرفی که بهش زدم پشیمون نیستم .
مادر: اون گفت تو بهش فحش دادی .
من : اون به من بی ادبی کردو من رو قضاوت کرد منم مثل خودش جوابش رو دادم .
مادر: اون ناراحته می گه من به بهار وابسته شدم الان بهار رو نمی تونم ببینم .
من : اشکال نداره اتفاقا بگذار این براش یک تجربه بشه که قبل از اینکه دهنش رو باز کنه و هرچی می خواد بگه برای خودش دو دوتا چهارتا کنه ببینه چه چیزهایی رو از دست می ده . بعد حرفش رو بزنه .
مامان انتظار داری من برم ازش معذرت خواهی کنم ؟
_نه اگه تو معذرت هم بخوای چیزی درست نمیشه .
(اینجا یعنی آتیش گرفتم)
من :مامان من کله م به کله ش نمی خوره .ساختارمون با هم فرق داره . اون تمام زندگیش من رو به خاطر حرف های نزده و کارهای نکرده م دشمن خودش می دونست یک بار بخاطر حرفی که زدم بهش دشمن ببینه .مامان تو میگی وابسته بهار هست بعد چطوره که وقتی ما میایم انزلی ناهار پایین نمیاد پیش ما بعدظهر فقط میاد پایین یکم با بچه بازی می کنه میره بالا .این وابستگیه ؟
دوباره من : مامان بسته .من اینجوری نیستم لی لی به لالاش بذارم ..خودت نگاه کن کاری باهاش کردی که به خودش اجازه می ده ساعت شیش غروب از اتاق بیاد بیرون تو براش ناهارشو گرم کنی بهش بدی بعد بره بالا ،اگرم ناهار مثلا سالاد یا سیب زمینی سرخ کرده بود انتظار داره براش همه نگه دارید .هرجور خواست باهات حرف بزنه .باز نازشو بکشی بهش هیچی نگی . نسبت به من از این خبرا نیست . هرچقدر به من بی احترامی کنه همون اندازه بلکه بیشتر پاسخش رو می گیره . من از چی بترسم ؟ از اینکه رابطه م باهاش قطع شده ؟ مگه قبلا باهاش چه رابطه ای داشتم .
نه اون ناراحته چون دیگه با بهار نمی تونه باشه .
_بذار ناراحت باشه تا یاد بگیره با بزرگتر خودش چجوری حرف بزنه .
من ازش پشتیبانی کردم پیش شما بعد اون اومده به من بی ادبی می کنه .
مادر: من گاهی فکر می کنم تقصیر منه ..من کوتاهی کردم .
من: نه مامان جان تو هیییچ تقصیری نداری . من اگه الان باهاش دعوا نمی کردم حتما یک روز باهاش دعوام میشد .این دقیقا مثل فلانی وقیح شده .بین ما دیگه آب تو یک کاسه نمیره .
اندکی سکوت ..
عوض کردن موضوع ..
خداحافظی
از وقتی رابطه م با عن خانم بهم خورد مدام می بینم تو استوری دوستام هرکی عکس خواهرش رو گذاشته و داره قربون صدقه ش می ره .این قضیه میره رو اعصابم .حسادت نه به اون معنا که برای اون شخص بدی بخوام ولی به این معنا کع چرا خواهر من عتیقه درومده دلم رو تیغ می زنه .زخم این تیغ هیچوقت خوب نمیشه .امروز به مادرم زنگ زدم و هیچ حرفی در اون مورد نزدیم(در مورد عن خانم) .فقط آخر حرفاش گفت نمیدونم هنوزم کامل حالم خوب نشده و معلوم بود چقدر ناراحته .خیلی دلم درد گرفت براش . خودم رو جاش گذاشتم .مطمئنم بیشتر از همه خودش رو مقصر می دونه .حتما فکر کرده کجا کوتاهی کرده در حق ما که اینجوری شدیم . کاش فرصتی پیش بیاد تا بهش بگم مقصر نیست ..
دلم براش می سوزه .من می نویسم .کسی رو دارم که گوش بده و طرفم رو بگیره ولی اون تنهاست .خیلی تنهاست