اندر احوالات این روزهای داغون .دیروز بخاطر اینکه به خودمون جایزه لاغری بدیم رفتیم بیرون . سمت فوشه که رسیدیم تابلوی بستنی فروشی رحمت رو دیدم . الف بستنی گرفت خوردیم .من گفتم ظرف رو بده من بندازمش آشغالی .سطل آشغال هم در حاشیه بستنی فروشی بود .چون بهار گریه می کرد بچه بغل رفتم ظرف رو انداختم . اون زنِ که بستنی میفروخت یهو داد زدو با نفرت و دعوا جلوی اونهمه آدم گفت خانم مای بی بیِ بچه ت رو اونجا انداختی؟
من برگام ریخت .اصلا نتونستم تشخیص بدم چی می گه .گفتم چی؟
دوباره تکرار کرد .منم خودم و جمع و جور کردم مثل لحن خودش با صدای بلند گفتم : نه همون چیزی که از شما گرفتم رو اونجا انداختم .
گفت خب باشه .بعد بهار رو تو بغلم جا کردم و در حالیکه داشتم از این قضاوت یکطرفه اش اونم جلوی دیگران دیوونه می شدم گفتم :حالاچرا داد میزنی؟
گفت بیا منو بزن .
گفتم خودت بیا منو بزن .بی ادب ..
و رفتم .
اگه زهرای قبل بودم فکر می کنم به یک نه اینجا ننداختم بسنده می کردم و باخودخوری فراوون می رفتم و تو ماشین گریه می کردم .
دیگه خسته شدم از سرکوب شدن ..خسته شدم از لال بودن ..خیلی خسته ام ..خیلی
پیامی که خواهرم بهم داده بود همون قسمتی که من رو سوزوند و بعد پیام خودم رو روزی بالغ بر پنجاه بار نگاه می کنم . حقیقت اینه از حرفی که زدم ذره ای پشیمون نیستم .چون باید اون حرف رو می خورد تا متوجه میشد به هرکس بخواد نمیتونه بی احترامی کنه .اما از این ناراحتم که احمقه و اونور با خودش نشسته و فکر می کنه که من چقدر بدم و چقدر براش نقشه های بد کشیدم و در حقش دشمنی کردم و ...
در صورتیکه من مدام دارم در حالیکه روی تخت خوابگاهش دراز کشیده تصورش می کنم ..که کاش غمگین نباشه ..
دلم بدجور شکسته ..دیشب مدام بهش فکر می کردم و توگلوم بغض مینشست.می دونم دیگه هرگز باهاش حرفی نمی زنم ..از اون دست آدم هایی هست که به شدت کینه شتری میگیره و همیشه دیگران رو مقصر میبینه .در مورد این قضیه که چقدر ناراحتم به مادرم نمی تونم چیزی بگم .کافیه مادرم فکر کنه از منظر ضعف بلند شدم .چنان بار سنگین گناه رو روی دوشم می اندازه که خودم برم بگم خواهر ببخشید ،غلط کردم .سری پیش که زنگ زد گفتم از این به بعد با هرکی ده برابر مثل خودش رفتار می کنم .دیگه اون زهرای ساده که حرف خورش ملس بود مرد . قبول نداره و میگه یعنی چه ..دیروز با عصبانیت گفت :این چه حرفیه آخه ..اگه سگ ببینی بخواد گازت بگیره چی می کنی ؟ منم با حرص گفتم اینقدر سگ رو چوب می زنم تا بفهمه نباید من رو گاز بگیره .سگ بیشعور :))))))
سعی می کنم خوب باشم اما حس می کنم با اون دعوا پنجاه درصد حال خوبم رو برای همیشه از دست دادم .
اصلا آدمی نیستم که بخوام فحش بدم تو پیام .خیلی خیلی کم ..صفر در صد پیش میاد .اگر فحشی بدم رو در روی طرفه اونم دیگه وقتیه که واقعا از حد خودش فراتر رفته باشه. چون تو پیام خیلی خودم رو کنترل می کنم .دلم خیلی گرفته ..ضعیف شدم ..دیروز بخاطر جریانات عن خانم به شدت عصبی و افسرده شدم .امروز خودم رو وزن کردم ۶۸کیلو و چهارصد شده بودم .
الان دارم فکر می کنم احتمالا قهر من و عن خانم تا سال ها طول بکشه .چون یادمه بچه هم بودیم قهرمون دو سه سال طول می کشید . یه بیماری ذهنی داره فکر می کنه همه نشستند دارند براش توطئه می کنند . هرکار خوبی که براش می کنی از وجهه بد برداشت می کنه .مریضه ..از وقتی رفته دانشگاه حس تازه دوران رسیدگی بهش دست داده و هرجور دوست داره با بقیه حرف می زنه . اصلا فکر نمیکردم در این حد وقیح شده باشه . نه احترام پدرو مادرش رو داره نه با من درست حرف زد . چقدر از خودم بدم اومد طرفش رو گرفتم .
ببخشید ولی بغیر از این عنوان بی ادبانه چیزی به مخم نرسید .
مامانم جواب تلفنم رو به زور میده .احتمالا برای جریان دیشبه ..
دیروز سر یه جریانی به خواهرم پیام دادم و خیلی دوستانه بهش گفتم که مامان از دستت ناراحته و شاید تو فکر کنی حق با توعه ولی باهاش مهربون باش . (یه گندی بالا آورده بود که کل خانواده رو درگیر کرده بود).جالب اینجاست وقتی اون گند رو بالا آورده بود من انزلی بودم و مادرم رو ترغیب می کردم که آبروش رو پیش دوستاش نبره و اشکال نداره و سعی می کردم آرومش کنم . ازونور بابا هم بهم گفته بود به خواهرت پیام دادی؟باهاش حرف زدی؟
خلاصه با خواهرم از در دوستی وارد شدم وخیلی مهربون باهاش حرف زدم که ما همه دوستت داریم میخوایم خوشبخت بشی اگرمامان کاری کرد که ناراحت شدی از جنبه ی مادرانه بودن نگاهش کن . حتی بهش گفتم من خودمم هزاربار مامان رو ناراحت کردم اینارو بهت میگم دارم نمیگم که خودم خوبم ولی مادره و خودم مادرشدم و این چیزا ...
ته پیام هام خیلی شاکی برام نوشته تو اگه واقعا خواهر خوبی بودی میومدی عادی سازی می کردی براشون و اینکه با وای و ووی کردن و پشت سر حرف زدن به قضیه دامن نزن .
یعنی به قدری با این جمله ش دلم شکست . یادم افتاد چقدر پشتش وایستادم و جانبداریش کردم ولی این بیشعور چجوری جواب منو داد .
یک ساعت خودم رو نگه داشتم که چیزی نگم از سر عصبانیت . از طرفی احساساتی داشتم که اصلا اون فحشایی که میخواستم نثارش کنم در قالب کلمات جا نمی گرفتند . اولش زنگ زدم به مامانم و گفتم از این به بعد این از دانشگاه اومد انزلی من هرگز پام رو انزلی نمیگذارم و مامانم گفت حالا حق رو به من میدی؟ نادانه .بعد گفت تو چیزی بهش نگو چون بهت بی ادبی می کنه .بعد یک ساعت تپش قلب و سردرگم شدن و هی ویس گرفتن و نفرستادن پیامش رو برای الف خوندم . الف وقتی دید اینقدر بی ادبانه برام نوشته گفت تو شیش سال ازش بزرگتری .چرا همیشه اون به تو بی احترامی می کنه .چرا بهش اجازه می دی هرجور دوست داره باهات رفتار کنه.
بعد یسری جملات خیلی بد نوشتم براش که تو فکر کردی چه ....هستی که من پشتت حرف بزنم و خودت رو دست بالا نگیر و تو لیتری چندی و گمشو و این چیزا و براش ارسال کردم .بعدم بلاک از هرجا که میشناختم .شب خونده زنگ زد به مامانم و نمی دونم چی گفته در مورد من . مامانم وقتی می خواست برام بگه گفتم دیگه هیچی در موردش بهم نگو . الانم که زنگ می زنم مامانم بهانه میاره که باهام حرف نزنه .