زیاد خوشحال نیستم .
دیشب موقع خواب حالت تهوع داشتم و تپش قلب گرفته بودم .الف خواب بود .نمی دونم چم بود ..اگه دست خودم بود می رفتم یک جای دیگه می نشستم و زار زار گریه می کردم .قبل از ازدواج خیلی با دوستام بیرون می رفتم .بعد ازدواج کم کم خونه نشین شدم .به ندرت بیرون می رم .اولا خوشم نمیومد و دائم دوست داشتم برم بیرون ..اما تو اون شهر کوچیک که خانواده هم پیشم نبودند هیچکس رو نداشتم باهاش برم .کم کم خونه نشینی بهم غلبه کرد .حالا اگه ذهنم بگه برو دلم می خواد همینجا باشم . حس می کنم دوست دارم از همه آدم ها دور باشم .دلم می خواد یک گوشه خلوت بشینم و خودم رو بغل کنم .
امروز گیسو بهم زنگ زد . بهش گفتم بهار خوابیده و بهت زنگ می زنم .اما زنگ نزدم . چند روز پیش که انزلی بودم به میم گفتم شنبه بریم بیرون اما بعدظهر پشیمون شدم .بارون رو بهانه کردم و خونه موندم .
دیگه هیچکی رو دوست ندارم ..
حتی ...
حتی خودمو ..
شاید باشگاه حالم رو خوب کرد .
درسته تی آر ایکس رو فقط سه جلسه رفتم و ادامه ندادم .اما دنیا به آخر نرسیده .این دفعه می خوام برم بدمینتون فردا استارتش رو می زنم .زودتر می رم تا دور سالن رو بدوام .می خوام به خودم سخت بگیرم .یک کیلویی که کم کردم دوباره اومده سرجاش
در کنار کتاب ژاپنیه یک کتاب دیگه آروم آروم می خونم که زود تموم نشه .کتاب به شدددددت خوبیه . اسمش« کتابی که آرزو می کنید والدینتان آن رو خوانده بودند» .گاه گاهی چیزهایی که ازش یادم
می مونه رو اینجا می نویسم . احتمالا کتاب بعدی ای که شروع کنم «کافکا در کرانه »باشه. زیاد حوصله کتاب های بزرگ بزرگ ندارم ولی دلم نمی خواد کتابخونه پر از کتاب های نخونده باشه . خوندنشون مثل شستن لباس چرکای بهار هست . ذهنم رو تمیز وخلوت می کنه . حتی اگه چیزی به معلوماتم اضافه نشه که صد درصد میشه . همینکه با خودم می گم روزم رو به بطالت نگذروندم حالم رو خوب می کنه .
خب شکر خدا شاید یک ماه و چند هفته باشه که کتاب خوندن رو شروع کردم. البته گاهی روزی دو سه صفحه و گاهی سه روز یکبار می خونم . اونوقت ها که می رم انزلی هم با خودم کتاب میارم و می خونم .دوتا کتاب تموم کردم تو این یک ماه .
یکی نیمه غائب از حسین سناپور (که فکر کنم فقط برای اهالی داستان ونوشتن) جذاب باشه .چون خیلی با محتوای داستان حال نکردم .بیشتر از زبان کار و طرز نوشتنش خوشم اومد .(فضای داستان،توصیفاتش،دیالوگ هاش ،عقب جلو بردن زبان هاش)
این جمله از کتاب رو تو هزارتا کانال تلگرامی دیده بودم :
فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است.دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است، عشق خیلی بیشتر...
کتاب بعدی «اسم تو» که ژاپنیه.
در مورد دختر و پسری هست که چند روز جاهاشون عوض میشه .پسر میره تو جسم دختر و دختر به جسم پسر میره .
این خیلی کم به معلوماتم اضافه کرد و تنها چیزی که به ذهنم نشست. مفهوم دژاوو و موسوبی بود .که اصطلاحاتی تو زبان ژاپنی هست که سرفرصت می نویسم.ولی قشنگ بود و انیمه ش هم ساختند و کلی جایزه برده .
بازم درد دندان درآوردن .
بازم بیخوابی های شبانه ،گریه،بی تابی،کم شدن شیر ..
و در عوض شیرین تر شدن بچه ،دست زدن،معلوم شدن احساساتش
عصبانیت،خوشحالی،حرص دراومدن و یسری چیزهای دیگه که الان
نمیتونم بهش اشاره کنم چون جلوم داره به پهنای صورتش زار میزنه .
چرا؟ فقط بخاطر اینکه نگذاشتم وارد آشپزخونه شه تا در کشو رو باز کنه و پوست چیپس رو گاز بزنه .