گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

تولدش

امروز تولد الف بود .دیشب باهم بیشتر کارهارو انجام دادیم .

یسری کارها اضافه شد و یسری کارها نصفه نیمه انجام شد .

اما درهر صورت تا حدود زیادی چیزهایی که تو لیستم بود انجام دادم .

ساعت سه دیشب دیدم دارم از خستگی میمیرم ولی خواب به چشم هام نمیاد ..قرمه سبزی رو بار گذاشتم .البته لوبیاش رو نریختم تا دم دمای ظهر چون له می شد‌. بعدشم تا هشت صبح بیدار بودم .هشت تا یازده ظهر خوابیدم ‌ ..بیدار که شدم خونه رو جاروبرقی زدم .

مادرشوهر به خواسته من زودتر اومد . خیلی شلخته بودیم هم من هم بهار .بهار شیر نخورد ..کلا این دو روز خیلی خیلی شیر کم می خوره 

واقعا نمیدونم چرا ..به سرعت باد کهنه ش رو تعویض کردم و موهاش رو شونه زدم و بستم . وقتی ترتمیز شد بعد از انجام یسری ریزه کاری ها و کمی حرف زدن با مادرشوهر سورو سات ناهار رو آماده کردیم .

قورمه سبزی و ماهی سرخ کرده .کنارش زیتون پرورده و خیار و پیاز و ماست و چندمدل نوشیدنی و این چیزا هم بود . 

شیرینی فروشی هم بسته بود و خودم با این پودر کیکای آماده در 

عرض دو دقیقه کیک درست کردم و خوردیم .

الف خسته بود .خیلی خیلی خواب آلود و خسته .

خودمم داغونم .مادرپدرش با اینکه روی مبل نشستند چندتا بالش پشتشون گذاشتم تا راحت تر بنشینند. سعی کردم هرکاری لازمه بکنم تا الف رو خوشحال کنم . گاهی الف وقتی بهم می گفت کاری رو انجام بدم تعمدا بهش میگفتم باشه چشم تا جلوی مامان باباش حس خوبی 

داشته باشه . خیلی سعی کردم بهش خوش بگذره .

صبح چندبار از پشت تلفن بهش گفتم دوستت دارم . گفت قربانت ،ممنون . خداحافظ ..

چندین بار زد توی حالم و دلم رو شکست .اما چیزی نگفتم .دم نزدم ..

الان به خودش بگم میگه سرکار جلوی همکارم نمیتونم بهت بگم دوستت دارم . ولی این بی احساس بازیا میره رو اعصابم ..

بگذریم .

با وجود اینکه تولد خودم به افتضاح ترین شکل ممکن سپری شد 

اما سعی کردم هرکاری لازمه براش بکنم تا خوشحالش کنم .

خودش می گه تولد چه مسخره بازیه من هیچ حسی ندارم .

اما موقعی که چندتا شمع رو کیک ساده ی پفکیم گذاشتم تا آرزو کنه و

فوتشون کنه چشماش برق خاصی داشت .‌


برای امروز

لیست کارها :

_خالی کردن آشغال های جاروبرقی ✓

_شستن ظرف ها وظرفشویی

_تمیزی پیشخون✓

_گردگیری ✓

_جاروبرقی ✓

_پاک کردن اجاق گاز✓

_مرتب کردن کتاب های کتابخونه✓

_گذاشتن چاقوها تو آب وایتکس ✓

_دستمال کشیدن کابینت و یخچال و لباسشویی ✓

_رسیدن به صورتم 

_انداختن روتختی و جارو کشیدن اتاق خواب ✓

_تمیز کردن میزتوالت

_تمیز کردن دستشویی

_گذاشتن پلاستیک در سطل های زباله

_خرید زیتون پرورده

_خریدکیک

_دستمال کشیدن میزتلویزیون ✓

_دستمال کشیدن میزغذاخوری

_شستن لباس ها و آویزون کردنشون✓

_کتاب خوندن(دو روز هست کتاب نخوندی)

_چای دم کردن ✓

_خریییییییییدددد چااااااااای (یادت نرههههه)✓

_پیدا کردن پیشبندهای بهار (آخه کجان)

_دستمال کشیدن کاشی ها ✓

_شستن میوه ها(فرداصبح)

_اگه حوصله داشتم (تمیز کردن قفسه های یخچال)

اضافه شده :

شستن توالت فرنگی ،تمیزکردن سطحی حمام

تمیزکردن پارچه روروئک و دستمال کشیدن پارچه صندلی غذا 

گردگیری دکور و لوازم روش✓

شستن پارچه های چرکی دراثر گردگیری ✓

جدایی

نوشته مادر یا پدر به تنهایی هم می تونند بچه رو بزرگ کنند .(منظورش بعد از طلاقه). می گه اگر یکسری نکات رو رعایت کنند بچه از نظر شناختی عاطفی آسیبی نمیبینه یا کمترین آسیب رو میبینه . اونم اینه که اگر بچه پیش مادر هست مادر نباید در مورد همسر قبلیش(پدربچه) بدگویی کنه .باید طوری رفتار کنه که پدر بچه مرد خوبی بوده .نباید عیب هاش رو بگه و برعکس ...

می گفت بچه جزئی از وجود پدر مادر هست و اگر ما اینکارو کنیم 

احساس امنیتش کم میشه ،آسیب می بینه ،پرخاش گر میشه ،کمتر حرف می زنه و کمتر کنجکاوی می کنه .

۲۲صفحه ای که دیروز خوندم

گفته بود اگه بچه ای مدام برای رسیدن به خواسته هاش قشقرق به پا می کنه تو نباید باهاش کل کل کنی .می گفت باید احساساتش رو درک کنی وتاکید کرد این احساساتی رو که ازش درک کردی بهش بگی و به زبون بیاری. بچه وقتی می بینه درک و فهمیده شده آروم میشه .

کلماتی مثل : متوجه ام که عصبانی هستی . میفهمم که خواهر کوچکترت رو دوست نداری ،منم بچه بودم همینطور بودم و امثال اینها کلمات خوبی اند . (,کلماتی که بیانگر درک و همدلی اند).

(ولی اکثر ما میگیم : خب که چی ،اینکه گریه نداره و.. که غلطه)


چیزی که یادگرفتم این بود که( برخلاف تصورم  )پرت کردن حواس بچه ها از مساله ای که ازش ناراحت ،عصبانی یا حتی وحشت زده اند کار درستی نیست و حتی باعث میشه تمرکزشون رو مسائل کم شه. اگه در مورد هیولایی تو اتاقشون حرف زدند می تونم از این کلمات استفاده کنم : بیشتر در موردش بگو _بیا در مورد هیولاهایی که میگی حرف بزنیم و داستان بسازیم،خب اسماشون چی بود؟

نه اینکه بگی هیولا وجود نداره .اینا خرافاته ،اینا الکی اند .

می گفت بچه ها وقتی از چیزی می ترسند که بنا به هر علتی حسش کرده باشند ،حتی آدم بزرگ ها هم اینطورند . باید اجازه بدی در مورد احساسشون باهات حرف بزنند .

اگه بهشون بگی این حرفت احمقانه است پس اگر چندسال بعد معلم پیانوش دستش رو بگذاره رو پاش فکر می کنه احساسش احمقانه است و اگه بیاد بهت بگه تو بهش می گی احمق .پس بهت چیزی نمیگه و در درون خودش نگه می داره .

کتابی که می خونم

کتابی که دارم می خونم می گه  وقتی کودکت ناراحته نبایدحواسش رو پرت کنی ،نباید خشم و ناراحتیش رو سرکوب یا مسخره کنی .مثلا نباید بگی اینکه ناراحتی نداره .یا چیزی نشده که ..می گه باید احساسات بچه ت رو بشنوی و درک کنی . بهش بگی می فهمم و تا وقتی که بتونم بغلت می کنم تا آروم شی .می گه قرار نیست تن به خواسته هاش بدی .مثلا اگه اصرار داشته باشه قبل ناهار بستنی بخوره تو قرار نیست بهش بستنی بدی ولی می تونی جلوش بنشینی و بهش بگی این حرفت رو میفهمم درکت می کنم . نباید با بی تفاوتی از جلوش رد شی .میگه این چیزها باعث میشه وقتی بچه بزرگ شد بتونه از احساساتش بدون ترس برات بگه .

یه تحقیق علمی در مورد زلزله و بچه ها بود .به بچه ها گفته شد که در مورد زلزله نقاشی بکشند .بعضی بچه ها نقاشی های ترسناک و بعضی بچه ها نقاشی های خنده دار کشیدند . تو کتاب نوشته بعد از اینکه زلزله اومد بچه هایی که نقاشی های ترسناک کشیدند نسبت به گروه دوم که خنده دار کشیدند کمترین آسیب هارو در زلزله دیدند .نوشته بچه هایی که می تونند ترس هاشون رو به راحتی بروز بدند چه تو نقاشی چه تو حرف و گفتار سالم ترند .نوشته ترس ها و حرف های ناگفته آدم رو مریض می کنه .و  در نهایت اینکه هیچ موقع برای حرف زدن با بچه و اصلاح رفتار دیر نیست . 

*برای اینکه فراموش نکنم