ساعت پنج صبح خیلی آنی تصمیم گرفتم برم پارک .
بهار تقریبا بیدار بود و لباس ترتمیزی هم تنش بود .شیرش رو آماده کردم و شال و کلاه کردم .بیرون که رفتم بهار با تعجب و اخم اینور اونور و آدم هارو نگاه می کرد .داخل پارک تک و توک گروه های ورزشی یا آدم ها بودند . بعد از کمی پیاده روی بهار رو سوارتاب کردم ولی چندان علاقه ای نشون نداد .یکی از خدمه پارک به بهار زل زده بود و میگفت :
سیاه چومه سیاه چومه جان چیه ؟به چی نگاه می کنی تو آخه ؟ همه رو نگاه می کنی؟
«سیاه چومه به معنای چشم مشکی» هست .
موقع برگشت پیرزن خمیده ای رو دیدم که ساک قرمزی دستش گرفته و سلانه سلانه با سرعت لاک پشتی و مردد به سمت اونور پیاده رو می ره .ناراحت و مضطرب بود . دژاوو اومد سراغم و دلم لرزید .
اینم صرفا برای ثبت لحظه که یهویی گرفته شد .


_امروز بعد از کلی درگیری و ثبت شکایات و این داستان ها با
تیپاکس سرآخر دست به دامان پدرشوهرم شدم تا بسته ای که سفارش دادم رو بره و بگیره . چون نمایندگی تیپاکس این شهر هزینه پستی مردم رو می خوره و به جای اینکه کالارو درب منزل تحویل بده زنگ می زنه و می گه بیا این آدرس بگیر .خود تیپاکس تهران هم هرچقدر زنگ زدم کاری برام نکرد و ارجاع می داد به تماس کارشناس که اونم به هیچ وجه هیچ کاری نکرد .
_سرشونه ام یک دونه گوشتی زده که این روزا گاهی تیر میکشه و سوزش می کنه وگاهی خارش میده .یکم می ترسم.
_دلم میخواد کتاب خوندن رو ادامه بدم و کنار نگذارم
_دلم میخواد خونه م تمیز باشه ولی هرکاری می کنم نمیشه دیگه خسته شدم .از هرجا جمع میکنم یکجا دیگه می ریزه .حتی اگه کل خونه هم تمیز کنم فرداش باز هم انگار هییییچ کاری نکردم
_حوصله مادرشوهر ندارم اما دلم براش می سوزه .فردا ناهار خونه شون دعوتیم .
من واقعا اومدم به این جهان تا چکاری کنم ؟
قرار هست کار خاصی کنم یا فقط مقدر شده زندگی کنم ؟
اگه قرار هست کارخاصی کنم که فعلا زدم جاده خاکی.
اگر هم قرار هست فقط زندگی کنم که اونم نمی کنم .
این روتین نفس کشیدن ،خوردن،دستشویی کردن و شست وروب و
بشین پاشو برای بچه بزرگ کردن تنها چیزی که عایدم می کنه
پوچی و جوانی از دست رفته ای هست که به تماشاش نشستم .
لطفا بیاین من رو از این اشتباه دربیارید
یک کتاب جدید شروع کردم که خیلی خوبه .
توش نوشته چیزی به عنوان والد بد یا خوب وجود نداره چون همه
انسان ها نقص دارند .نوشته ممکنه یک والد ترش رو ولی صادق
بهتر از والد مهربان ولی ناامید باشه .«ناامید مثل مادری که از غذاش تعریف می کنی می گه نه بابا غذای خوب نخوردی»یا مثلا جلوی آینه می ایسته و میگه چقدر چاقم و از خودش ایراد می گیره .»
مهم تر از همه به این نکته اشاره کرده که هی خودتون رو قضاوت نکنید .
نه جلوی بچه هاتون نه تو دل خودتون . هر وقت اون صدای قضاوت گر اومد فقط به صدا بگید ؛توام می تونی نظر خودت رو بگی و دیگه بهش فکر نکنید .مثلا اگه همه کارهارو نیمه تموم میگذاری و تا آخر انجامشون نمیدی ممکنه تو دلت بگی:من پوچم٬، من به دردنمیخورم .من شایستگیش رو ندارم .من نمی تونم .هیچ کاری رو تا تهش نمیرم.
میگه اگر هم اینارو میگی به خودت جواب بده که باشه تو نظر خودت رو داری و رد شو.امروزِ خودت رو قضاوت کن نه گذشته ت رو .بگو امروز فلان اتفاق افتاد نشد و فردا حتما میشه .
اگر دو جلسه کلاس یوگا رفتی و خسته شدی .نگو من نمیتونم ،بگو جلسه دوم بهتر از جلسه گذشته بودم .
گفت اگه مدام خودت رو در معرض قضاوت و سرزنش بگذاری هرگز نمی تونی رفتارهای سازگار با کودکت داشته باشی یا اشتباهاتت رو ترمیم کنی چون به صورت اغراق آمیزی خودت رو گناهکار می دونی و غالبا
اینطوریه که وقتی به والد خوب و بد اعتقاد داری پس فکر میکنی با کوچکترین اشتباهی تو خیلی بدتر از باقی والدین هستی در نتیجه به جای اینکه سعی کنی عیب یابی کنی و در مسیر گذشتت قدم برداری که «چرا من این رفتار رو با نوزادم انجام دادم » میای برچسب ناکافی بودن به خودت می زنی و باکلی عذاب وجدان روزت رو طی می کنی .
_برای اینکه یادم بمونه نوشتم .کاش به درد شما هم بخوره