چشم هام رو می بندم ..بگذره امشب ،بگذره لطفا
از وقتی عروس این خانواده شدم همیشه عیدها و سال تحویل به نحوی یا دعوا شده یا قهر کردند با هم یا مصیبتی رو گذروندند و افسرده و عبوس اند .دلم براشون می سوزه .
مادرشوهرم بچه ش بخاطر بدهی افتاده زندان با گریه و ناله مخ الف رو زده تا ماشینش رو بفروشه سیصدمیلیون آقارو بده. بعد پدرشوهرم قرونی نمی خواد به پسرش بده .
الف صدوپنجاه میلیون از دوستش قرض گرفت .
باقیش هم روی ماشین حساب کرده که بفروشتش .
خدایا من باید چی بگم ؟؟؟
باید بگم بهش کمک نکن ..
اگه برادر خودم میوفتاد زندان کمک نمی کردم ؟
گیجم ...عصبی و افسرده ام . خونه کثیفه ,اجاق گاز کثیفه ,بچه جاریم رو فرش شکلات چسبونده,هنوز وقت نکردم مانتوم رو برای
تعمیرات بدم خیاطی,,کابینت رو مورچه گرفته ،زیرمبل ها تارعنکبوت پیدا شده .یکی نجاتم بده
خیلی خسته ام .امروز بچه جاریم اینجا بود و تا لحظه ای ازش
غافل می شدم بهار رو آزار می داد . یک بار به قدری محکم بوسش
کرد که بهار گریه کرد و بعد ترسید .
وسایل خونه رو بدون اجازه برمی داشت و حرف من رو گوش نمی داد.
همه انرژیم رو گذاشتم امروز و کلی باهاش بازی کردم.
بچه پنج ساله بعد از شش ساعت موقع برگشت به خونه به جای بی قراری یا وابستگی برای دیدن مادرش می گفت بهش زنگ نزن دوست دارم اینجا بازی کنم .
_اوضاع برادرشوهرم خوب نیست ...بازم بدهی ...
_طبق معمول ما هم باید قسمتی از بدهیش رو بدیم .
_واقعا خسته ام ...