دیروز به بهار غذای جامد دادم .
فرنی (آرد برنج +شیرخشک+کمی شکرو آب).
بهار خورد . و بعدش به قدری گشنه بود که دوباره کلی هم شیر خورد.
_این روزها صدای گربه از خودش در میاره
_بهتر می خوابه
_اگه عصبانی بشه جیغ می زنه
_از نظر دفع بهتر شده
_هنوز نسبت به غریبه ها احساس ترس نداره .برای همه
می خنده و وقتی بغل دیگرانه بی تابی نمیکنه .
انگار نه انگار مادری داره :///
_سر هم زدن فرنی با الف دعوا کردیم و بعد آشتی کردیم .
موقع دعوا هر دو میخوایم حرف خودمون رو بزنیم .
امروز بهار وارد شش ماهگی شد .
از اونجایی که مادرم مریض شد ما انزلی نرفتیم .
الان که دارم این رو تایپ می کنم غرغر بهار شروع شده و چشم هام داره
از بی خوابی بسته میشه .
من و الف به گشت و گذار تو ماسال و شاندرمن پرداختیم .
قرار بود برای اولین بار ناهار رو سه نفری بیرون بخوریم.
یعنی بهار هم باهامون باشه . فکر می کردم آبروریزی بشه و
جیغ بزنه اما خدارو صدهزار مرتبه شکر امروز خوش اخلاق بود.
بعد از ناهار رفتیم پارک جنگلی شاندرمن .خیلی خلوت بود.
بیشتر درخت های بدون برگ بلند و آسمون آبی بود تا پارک ..
اینم عکسش

مریم بهم گفت اگه دوستیت ارزشش رو داره باهاش حرف بزن .
دارم فکر می کنم فعلا به قدری ازش انرژی منفی دارم که بخوام هم
نمی تونم.