گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

صدای فاصله

اتفاقات این مدت رو که مرور کردم رسیدم به گیسو و ناراحتی 

عجیبش نسبت به من . حقیقتا تا حالا نشده هیچکدوم از دوستام 

به من بگن اینجا با من بد رفتاری کردی یا رفتارت درست نبود .

برگشتم به قدم زدن باهاش تو بلوار و خیابون سپه و سر آخرم 

جریان شکلاتی که نمی خواست و براش خریدم .

یادم اومد بعد از شش ماه خرید نکردن و خونه نشینی وقتی نیاز 

داشتم با گیسو بیرون برم چقدر بی توجه به اون خیلی لارج شروع 

کردم به خرید کردن . در حالیکه تو مکالمه تلفنی گفته بود همه چیز گرون شده و نمیشه چیزی خرید .(قطعا نباید با اون می رفتم خرید)

من اون روز دوتا شلوار خریدم و گوشی جدیدم رو نشونش دادم .

ولی اون بین بارها ازش تشکر کردم که با شکم گشنه همراهم شد وچندین بار ازش خواستم برم برات چیزی بخرم ؟

بریم کباب بخوریم ؟ 

ولی قبول نکرد . حس کردم تو ذهنش در حال مقایسه ست ..

و بیشتر از اینکه ناراحت رفتار من باشه ناراحت شرایط بد خودش هست.

وگرنه چطور ممکنه وقتی بهش پیام دادم و ازش تشکر کردم که 

همراهم بود بعد دو روز پیامک بده که به کارهای بدت فکر کردی؟

یعنی من اینقدر اسکلم که حرف بدی زدم و متوجه نبودم .

منی که همیشه به صورت وسواسی نگران اینم که جمله ای نگم که 

طرف بهش بربخوره .به من گفت تو متوجه رفتارت نیستی !

دوباره برمی گردم به رفتارم .. مادرم می گفت تو نباید به زور برای کسی چیزی بخری .

من بهش گفتم یعنی خواهر خودم اگه گشنه ش باشه من براش 

چیزی نخرم ؟(دم آخری هرچی اصرار کرد گوش نکردم و براش چندتا دونه شکلات خریدم .از این شکلات خارجیا . چون می خواستم محبتش رو حالا طوری جبران کنم.اگه اجازه می داد می رفتیم جایی و چیزی می خوردیم ولی نداد.نمیخواستم دوستم دل ضعفه بگیره)

مادرم سکوت کرد ..

مشکل اینجا بود که با اون زیادی احساس صمیمیت کردم و کرده بودم .

اون رو خیلی نزدیک به خودم می دونستم .فکر کردم مثل میم 

می تونیم تو سر و کله هم بزنیم و فحش بدیم غیبت کنیم و ..

من بارها پول کافه میم رو حساب کردم و اون مهمون من بوده و من 

خیلی هم خوشحالم از این بابت ..

ولی جنس دوستیم با گیسو کاملا متفاوت بود و من متوجه نبودم .

کور بودم .

هزارتا علامت داشتم که ندیدم .

هزارتا ..

_دیروز بهش زنگ زدم پیام داد مهمونی ام و فردا بهت زنگ می زنم امروز بهم زنگ زد بعد از چهارتا بوق قطع کرد .انگار که راحت شده که من 

جوابی ندادم . 

_مادرم گفت باهاش قطع رابطه نکن . اون مجرده و دنیاش با تو فرق داره .ولی وقتی خیلی چیزهارو کنار هم می گذارم می بینم چیزهای زیادی 

تو دوستیم وجود داره که جور در نمیاد .

حوصله روابط پرخطر رو ندارم . حوصله اینکه با طرف بگم بخندم و بعد 

دو روز حضورش رو کمرنگ کنه و بعد تو فکر کنی کجا چه کردی .

هیچکی تا حالا باهام این رفتار رو نکرده بود .

گیسو زودرنج تر از من و حساس تر از منه ..

حس می کنم کم کم صدای دوری و فاصله میاد ..

حوصله ی رفاقتی که از نیت خوبش هزارتا داستان سرهم بشه ندارم .

باد گرم

تمام دیشب باد گرم وحشیانه ای می وزید .

برق چندین بار قطع شد و درب کرکره ای  پشتی پارکینگ رو  باد برد.

مادرم از پشت تلفن می گفت : باد داره یکجوری می وزه که همه ی سردی زمستون رو بندازه .

زنی نان به دست

بیرونم ..

تو خیابون ..

تنها ..

بوی کباب ،بوی فلافل ..شهر شلوغه 

و فصل سرد در حال گذره .

بهار نزدیکه ..


حس خوب

دلم می خواست تو این هوا می رفتیم اون جنگلی که دو سال پیش الف بعد از کار من رو برده بود . یک جایی تو ماسال بود. خیلی قشنگ بود الان اسمش رو یادم نیست  اونجا مرطوب بود ...انگار قبلش بارون ریزی زده بود .ماشین رو تو خاکی نگه داشته بودیم.آتیش روشن کردیم ..

درخت ها سبز پر رنگ بودند .چند تا تنه از درخت ها رو زمین افتاده بودند و بساط مسافرهای قبلی و باقی مانده های ذغالشون اونجا بود .

دو نفری چوب پیدا کردیم ،آتیش روشن کردیم .

.من سینه مرغ رو تیکه تیکه کرده بودم تو پیاز و زعفرون غرق کرده بودم .اونارو کباب زدیم .چای خوردیم ..یکم خستگی کار از تن الف در رفت ولی طبق معمول خوابالو بود .من عکاسی کردم .یک کیف قرمز داشتم اون رو گذاشتم کنار برگ های پاییزی .چیک چیک چیک عکس گرفتم ..آتیش که رفته رفته خاموش میشد روش خاک ریختیم .سوار ماشین شدیم 

و دور شدیم ..

خنده

خنده هاش رو دوست دارم .

از ته دل می گم .

_خیلی خوشحال می شم..