همین که فست فود رو از رژیم غذاییم حذف کنم دوباره وزن کم میکنم .
اینو مطمئنم .چند روزه غذامو دارم کمتر میکنم .دلم میخواد لاغرشم
دوباره لباس جدید بخرم وقتی چاق هستم دست و دلم به خرید مانتو
و لباس نمیره .
از عوارض بعد از مادرشدن :
_۴ کیلو اضافه وزن نسبت به قبل از حاملگی .
_فشار دادن دندون هام به فَکم به قدری که فکَم درد میاد
_بی تحرکی و بی خوابی
_کمی افسردگی
_احساس ضعف در تعاملات اجتماعی
_کمبود اعتماد به نفس
_گاهی آرزوی مرگ و در صدم ثانیه پشیمون شدن و فکر کردن به اینکه
هیچکس نمی تونه بعد از من به این اندازه دخترم رو دوست داشته باشه
حتی پدرش
_احساس پوچی بخاطر صرف کردن تموم زندگیم به پای دخترم
_احساس کافی نبودن
_احساس گناه برای بی تجربگبم تو بزرگ کردن دخترم
و .....
تنها چیزی که باعث میشه همه ی این هارو در نظر نگیرم و ادامه بدم
دیدن پیشرفت بچه و بزرگ شدنش تو مراحل رشدشه .
دیدن خنده ش و بغل کردنش چون فعلا اونقدر کوچولو هست که قشنگ فضای خالی قفسه سینه م رو پر می کنه .
پدر من خیلی ادعای مذهبی بودنش میشه ولی هیچوقت یادم
نمیره موقع نامزدی وقتی مادر الف گفت که صیغه محرمیت بخونیم تا
بریم انگشتر انتخاب کنیم و لباس بخریم چه برخوردی از خودش نشون داد.
یک "نه قاطع انگار که به دخترش فحش دادند .
دلم میخواد فقط برای چند ساعت زمان برگرده عقب .
من برم تو روزی که سوار قایق موتوری نشسته بودم و برای مسابقه
عکاسی لاله های تالابی وسط مرداب گل لاله عکاسی می کردم.
دلم اون پرش روی موج هارو میخواد و بعدش اون سکوت بلاتشبیه رو
وسط مرداب که انگار همه جهان یکجا ایستاده و توام یکجا .
پ_ن : یک هفته قبل از عقدمون بعد از آزمایش خون از مامان اجازه گرفتیم
و با الف به بهانه خوردن صبحانه رفتیم بلوار .
اونجا که سوار قایق شدیم مردی که قایق موتوری رو می روند بهم گفت
راحت باش دخترم .می خوای گوشیتو بده ازتون عکس بگیرم .
اینجا همه میان شال هاشون رو برمیدارن عکس میگیرند توام اگه خواستی
راحت باش.
اونجا به حرفش خندیدم .
اون موقع ها الف بهم میگفت حاج خانم .
الان با خودم فکر می کنم اگر پدر مادرم اینقدر مذهبی نبودند و یک چیزهایی تو ذهنم تابو نبود حتما اینکار رو میکردم .نبخاطر اینکه موهام
تو باد رها بشه و لذت ببرم .از لج این حکومت فاسد اینکار رو میکردم
که تمام اسلامی بودنش به تار موی زن ها وصله .
بهار چند هفته ست واکنش هاش هوشمندانه تر شده .
حالا فرق چراغ خاموش و چراغ روشن رو متوجه میشه .میتونه وقتی
نازش میدی بهت بخنده (اونم خیلی شیرین و دوست داشتنی).
من اونقدر موقع خنده هاش قلبم اکلیلی میشه که چشم هام همش پر
اشک میشه . گاه گاهی رفتار خودم رو با مادرم به یاد میارم.
روزهایی که خسته از دانشگاه میومدم و غذا نمیخوردم .
روزهایی که با پدرم حرف نمی زدم یا بحثمون می شد.روزهایی که
غمگین توی اتاقم می نشستم و بیرون نمیومدم.مکالمه های تلفنی
مخفیانه م با دوست هام تو سن بلوغ در مورد فلان پسرمحل که جایی
دیده بودمش یا افسردگی بیش از حدم بخاطر بیکاری بعد از فارغ التحصیلی .
حالا که خودم رو جای مادرم میگذارم فکر می کنم تو تک تک این مسائل
در بالاترین حد ممکن قلبش به درد اومده یا نگران شده و رفته تو فکر.
مادر بودن دغدغه ی خیلی بزرگیه .
بیش از حد درد می کشی .و بیش از حد عاشق میمونی