گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

رژیم

همین که فست فود رو از رژیم غذاییم حذف کنم دوباره وزن کم میکنم .

اینو مطمئنم .چند روزه غذامو دارم کمتر میکنم .دلم میخواد لاغرشم 

دوباره لباس جدید بخرم وقتی چاق هستم دست و دلم به خرید مانتو 

و لباس نمیره .

اندکی تامل

از عوارض بعد از مادرشدن :

_۴ کیلو اضافه وزن نسبت به قبل از حاملگی .

_فشار دادن دندون هام به فَکم به قدری که فکَم درد میاد 

_بی تحرکی و بی خوابی

_کمی افسردگی

_احساس ضعف در تعاملات اجتماعی

_کمبود اعتماد به نفس

_گاهی آرزوی مرگ و در صدم ثانیه پشیمون شدن و فکر کردن به اینکه 

هیچکس نمی تونه بعد از من به این اندازه دخترم رو دوست داشته باشه 

حتی پدرش

_احساس پوچی بخاطر صرف کردن تموم زندگیم به پای دخترم 

_احساس کافی نبودن

_احساس گناه برای بی تجربگبم تو بزرگ کردن دخترم

و .....

تنها چیزی که باعث میشه همه ی این هارو در نظر نگیرم و ادامه بدم 

دیدن پیشرفت بچه و بزرگ شدنش تو مراحل رشدشه .

دیدن خنده ش و بغل کردنش چون فعلا اونقدر کوچولو هست که قشنگ فضای خالی قفسه سینه م رو پر می کنه .


صیغه محرمیت

پدر من خیلی ادعای مذهبی بودنش میشه ولی هیچوقت یادم 

نمیره موقع نامزدی وقتی مادر الف گفت که صیغه محرمیت بخونیم تا 

بریم انگشتر انتخاب کنیم و لباس بخریم چه برخوردی از خودش نشون داد.

یک "نه قاطع انگار که به دخترش فحش دادند .

مرداب انزلی

دلم میخواد فقط برای چند ساعت زمان برگرده عقب .

من برم تو روزی که سوار قایق موتوری نشسته بودم و برای مسابقه 

عکاسی لاله های تالابی وسط مرداب گل لاله عکاسی می کردم.

دلم اون پرش روی موج هارو میخواد و بعدش اون سکوت بلاتشبیه رو

وسط مرداب که انگار همه جهان یکجا ایستاده و توام یکجا .

پ_ن : یک هفته قبل از عقدمون بعد از آزمایش خون از مامان اجازه گرفتیم

و با الف به بهانه خوردن صبحانه  رفتیم بلوار .

اونجا که سوار قایق شدیم مردی که قایق موتوری رو می روند بهم گفت

راحت باش دخترم .می خوای گوشیتو بده ازتون عکس بگیرم .

اینجا همه میان شال هاشون رو برمیدارن عکس میگیرند توام اگه خواستی 

راحت باش.

اونجا به حرفش خندیدم .

اون موقع ها الف بهم میگفت حاج خانم .

الان با خودم فکر می کنم اگر پدر مادرم اینقدر مذهبی نبودند و یک چیزهایی تو ذهنم تابو نبود حتما اینکار رو میکردم .نبخاطر اینکه موهام 

تو باد رها بشه و لذت ببرم .از لج این حکومت فاسد اینکار رو میکردم 

که تمام اسلامی بودنش به تار موی زن ها وصله .

حس مادری

بهار چند هفته ست واکنش هاش هوشمندانه تر شده .

حالا فرق چراغ خاموش و چراغ روشن رو متوجه میشه .میتونه وقتی 

نازش میدی بهت بخنده (اونم خیلی شیرین و دوست داشتنی).

من اونقدر موقع خنده هاش قلبم اکلیلی میشه که چشم هام همش پر

اشک میشه . گاه گاهی رفتار خودم رو با مادرم به یاد میارم.

روزهایی که خسته از دانشگاه میومدم و غذا نمیخوردم .

روزهایی که با پدرم حرف نمی زدم یا بحثمون می شد.روزهایی که 

غمگین توی اتاقم می نشستم و بیرون نمیومدم.مکالمه های تلفنی 

مخفیانه م با دوست هام تو سن بلوغ در مورد فلان پسرمحل که جایی

دیده بودمش یا افسردگی بیش از حدم بخاطر بیکاری بعد از فارغ التحصیلی .

حالا که خودم رو جای مادرم میگذارم فکر می کنم تو تک تک این مسائل

در بالاترین حد ممکن قلبش به درد اومده یا نگران شده و رفته تو فکر.

مادر بودن دغدغه ی خیلی بزرگیه .

بیش از حد درد می کشی .و بیش از حد عاشق میمونی