گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

ازدواج غلط

ولی ازدواج با یک فرد غلط می تونه آدم رو به قهقرای گه خوردن بکشونه .

ببخشید که اینقدر رک گفتم . ولی چون دیدم دارم میگم .

به طرزی باعث سقوطت میشه که از یکجایی به بعد علاوه بر اینکه حتی به روال قبل نمیتونی زندگی  کنی میبینی هر روز همه چیز داره بدتر از دیروز میشه . اونقدر حالت بد میشه که زندگی داغونت با خانوادت رو ترجیح میدی تا زندگی کنار اون فرد . اینارو از حرف های اون دوستم که به شدت عاشقانه ازدواج کرد و کارش به طلاق کشیده برداشت کردم و نوشتم .

پ_ن : معمولا حرف بد نمی نویسم ولی واقعا ایندفعه لازم بود.

آش

امشب خونه مادرشوهرم شلوغه .

همه جمعند و در تدارک درست کردن آش ولی من نرفتم .

دلیلم هم این بود که بهار دیشب رو اصلا نگذاشت بخوابم و تا همین حالا 

نهایت نهایت نهایت دوساعت خوابیده باشم.

قوت ندارم .دل و دماغ ندارم .اگر میومدم هم نیتم خالص نمیشد .

محض دو رویی و ریا میشد که برای اینکه دهن دیگران رو ببندم که عروس 

فلانی کمکش نکرد و این داستانا می رفتم . برادرشوهرم زنگ زد گفت چرا زهرا نمیاد کمک . همیشه اینطوره .با شوخی و خنده من رو اذیت می کنه .منم اصلا جنبه ی این مدل اذیت کردناش رو ندارم چون نمی تونم بخاطر الف جواب درخورش رو بهش بدم و خیلی حرص می خورم . این بار جای اینکه دوباره گول این رفتارش رو بخورم و مثل ساده ها برم اونجا ،زنگ زدم مادرشوهرم و شرح حالم رو گفتم .گفتم امروز نخوابیدم چون خانواده م اومدند اینجا و بهار رو بردیم بهداشت و از طرفی با بی خوابی شب قبل حالا یک مرده متحرکم و اونم اتفاقا گفت کمکی نیاز نیست و همه هستند و تو همینکه مواظب الف من و بهار من باشی کافیه و کجا میخوای بیای دختر و فلان . ته حرف هام هم گفتم که فردا صبح می رم برای هم زدن آش و نذر و نیت .

نمی دونم چرا نذر کردن رو دوست ندارم .

حس می کنم اینجوری با خدا معامله می کنم .

دلم میخواد مثلا برای شادی یا رفع نیاز یکی در راه خدا کمکش کنم نه 

اینکه مثلا بگم خدایا من این  کارو می کنم که توام اینکارو بکنی .

نمیدونم شاید هنوز به در بسته ای نخوردم .

مثلا مجرد که بودم وقتی آش هم می زدم دلم میخواست سرکار برم ،

دلم می خواست پول دار بشم ، آدم های درستی تو مسیر زندگیم قرار بگیرند ، عاشق بشم و عشق رو با فرد درستی تجربه کنم ...

اما الان ... فقط دوست دارم بخوابم ، دوست دارم نسکافه بخورم و قدم بزنم . هیچ بلند پروازی ای نیست که بخوام بهش فکر کنم . وقتشو ندارم . زیادی غرق روزمرگی شدم .اونقدر که دارم از خستگی می میرم 

زن ستیزی

من همیشه فکر می کردم مردهای گیلک و شمالی کاملا مطیع حرف های زنشون هستند و به شدت زن دوست هستند. درسته با یه چوب نباید همه رو زد ولی از وقتی ازدواج کردم و اومدم این شهرجدید و افراد مختلف رو 

میبینم متوجه شدم زن ستیزترینند و این براشون افتخاره .

مثلا اینکه الف میاد به من تو کار آشپزخونه کمک می کنه برای برادر شوهر و

پدرشوهرم یعنی اُفت کلاس الف و زن ذلیل بودنش .

افتخار اینه که تو مثل سیب زمینی یکجا بشینی و مرد بودنت رو با کاری 

نکردن نشون بدی .حتی اگر الف بیاد کاری هم انجام بده مادرش با 

پوزخند نگاهش می کنه .این یه فرهنگ عقب مونده و داغونه که جا افتاده .

بدتر از اون اینه که تو وجود خانم ها نهادینه بشه که آره تو چون زنی 

پس باید برای مرد همه کار بکنی و اون باید یکجا بنشینه چون مرد هست .

_من خودم شمالی ام و انزلی دنیا اومدم و زندگی کردم ولی اجداد پدریم تُرک هستند .



جاری

جاریم کل سال داره غیبت تمامی اطرافیانش رو می کنه .

پشت سر تک تک افرادی که باهاشون رفت و آمد یا رابطه نزدیک داره 

حرف می زنه .بعد هرسال هم نذر آش فاطمه زهرا می کنه .

حالا این پست برای این نیست که بگم من خوبم یا اون بده .

من که خودم هزار و یکی آدم بد و بدترین و اصلا بدترین آدم دنیام.

فقط می خوام بگم اگه این خانم به جای این کار سعی می کرد بدگویی 

افراطیش رو در مورد آدما کمتر کنه بیشتر ثواب داشت یا اینکه همیشه 

اینکارو انجام بده و فکر کنه با یک آش همه چی تمومه .

بینیش رو پارسال این موقعا عمل کرد‌.امسال می خواد پلکش رو عمل کنه .

(عمل زیبایی).

اونوقت از اونطرف شب و روز میان میگن ما بی پولیم ما هیچی نداریم و 

هی قرض می گیرند از این و اون ...

آدم یچی میشنوه بچی دیگه میبینه °°!!! 



چه کنم

مشکل بابا و الف از جایی شروع شد که بحث سیاسی کردند .

پدر من با وجود اینکه همه ی بچه هاش خلاف نظرش هستند حتی 

تحمل شنیدن نظر مخالف رو نداره و دلش رو خوش کرده به بیست و سی .

الف هم میره اونجا و میبینه بابا تو قیافه ست خوشش نمیاد .

البته ما که میریم اونجا من میبینم که بابا باهاش باب گفتگو رو باز می کنه و

پیش قدمه . ولی نسبت به قبل با الف سرد شده و دیگه گرم نیست .

مثلا موقع غذا خوردن قبلا میومد به الف می گفت بفرمایید الان اینکارو نمی کنه .

یا موقع سلام کردن جلو نمیاد دیگه تا خود الف بیاد جلو و برگرده سلام بگه و این داستانا . اینا حرف های الف هست و بهانه گیری های دیروزش برای 

نیومدن به انزلی .خیلی هم از دست رفتارهای بابا عصبانیه .منم موندم حق رو به این بدم یا به بابای خودم که از بچگی این رفتارهارو با همه مون داشت.حالا من موندم چه کنم !!! چون واقعا نیاز دارم هفته ای دو سه روز اونجا بمونم و رفرش شم و بعد برگردم .