گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

خرید

دیروزانزلی بودم. آفتاب ملیحی زده بود .

بچه رو دادم مامانم ،بارونیم رو پوشیدم و تنهایی رفتم میدون امام و خیابون 

سپه.پشت یکی از ویترین ها یک دُرس خردلی راه راه برای الف دیدم که خیلی خوشم اومد .ازونجایی که الف به هیچ وجه اهل خرید نیست شیر شدم

و رفتم داخل . وقتی براش خریدم خیلی ذوق کردم‌.

بماند که الف چجوری زد تو ذوقم (به اسم شوخی) .

که خانم گرون خریدی .خانم سایز من نیست من حالش رو ندارم دم 

غروب از خواب پاشیم بریم تعویض و ..مخصوصا وقتی یقه رو انداخت اصلا

نرفت تو کله ش :)) جالب اینجاست وقتی نشون خانواده م دادم همه 

می گفتند این اندازه شه .

لباسش ترک بود و نزدیک یک تومن خریده بودم .

بعد برای خواهرم و داداشم کلاه کاموایی سفید خریدم .

برای مامانم هم یک شال خردلی که میخوام ۲۶ دی که تولدشه بهش بدم.

برای الف یه گوشگیر هم خریدم که اون رو با خودم فکر کردم بدم 

به پدرشوهرم . برای مادرشوهرم هم یه روسری از این لیزا خریدم ولی 

قشنگه . روسری سُر نمیگذاره ولی به دلم نشست .حس کردم بهش 

میاد .خلاصه فقط برا بابا هیچی نخریدم .

چون واقعا برای مردها خرید کردن سخته ..شانس آوردم کادوی مامانم رو ندادم وگرنه بابا حساسه زود واکنش نشون میده .

پ_ن : واقعا خرید کردن مثل یه بمب روحیه حال آدم رو خوب می کنه .

وقتی برگشتم خونه و خودم رو توآینه نگاه کردم دیگه از اون چهره ی 

خسته و درهم خبری نبود .

صلح تقلبی

بعد از مکالمه ی تلفنی با مامان و گفتن شرح حال که الف از دست قیافه گرفتن های بابا ناراحته (بخاطر بحث سیاسی)و به نظرت ما باید چی کار کنیم مامان ابتکارجالبی زد . به بابا گفته : که الف پشیمونه که صداش رو بالا برده و به زهرا گفته و حالا تو بخاطر سربلندی زهرا بیا زنگ بزن به الف و مثلا به یه بهانه بگو اگه پولی چیزی خواست ما در خدمتیم که قرض بدیم(اون زمان بخاطر ماشین که تو بورس کالا ثبت نام کرده بودیم نیاز داشتیم ولی بهرحال خودمون شکرخدا جورش کردیم).بابا هم زنگ می زنه و خلاصه الف میاد خونه و میگه بابات زنگ زد .

من هم دیگه نمی گم بهش جریان رو و می گذارم تو عالم خودش باشه .

الان که فکر می کنم این اولین باری هست که چیزی ازش مخفی می کنم .

خلاصه این سه روز آخر هفته که انزلی بودیم الف و بابا جوجه کباب تو حیاط می زنند و دوباره با هم آشتی می کنند .


به وقت نوشتن

چقدر دوست دارم که یکی من رو می خونه .

که یکی من رو می فهمه .

که یکی غرغرهام رو هر روز می شنوه و نمی گه باز این حرف های 

تکراری زد . باز این شروع کرد به ناشکری.که نمی گه برو خداروشکر کن

که فلان کس فلان جور شد و تو نشدی ،که نمیگه حالا کجاشو دیدی و بعدها 

بدتر میشه،که نمیگه من شرایط بدتری داشتم و شرایط تو خوبه،.

که وقتی می گم سرشونه هام درد می گیره نمی گه سرشونه ی منم درد می گیره .وقتی می گم عجیب خسته ام نمیگه خسته نباشی و به افق خیره شه .

حالم خوب میشه وقتی می نویسم.

حس می کنم از این تنهایی که گاهی عجیب به قلبم چنگ می اندازه 

رها می شم .

آش۳

الان انزلی ام ،کنار شوفاژ اتاقم و دارم تایپ می کنم.

اون روزی که رفتم برای آش حقیقتا خیلی خسته بودم اما اگه کاری از 

دستم برمیومد انجام می دادم .دروغ چرا تا جایی هم که تونستم از این جمع های زنانه که تو حیاط دور دیگ آش می موندن و حرف می زدند فاصله گرفتم .از نگاه های ممتد و سوال جواب خوشم نمیومد . جای صلوات هی حرف های خاله زنکی می زدند .به جاش جاریم از اول تا آخر کنار مادرشوهرم موند و من کاملا در حاشیه .اگه تو مجلس ما بودید .من رو یا پایین پیشخون یک گوشه ی نامعلوم و مخفی در حال سبزی پاک کردن می دیدید یا در حال چای تعارف کردن و ظرف شستن . گاهی هم با فامیل الف حرف می زدم . مخصوصا با یکی از دخترخاله هاش که بارداره .

یک جا هم حرصم از مادرشوهرم درومد و نتونستم خودمو نگه دارم .

اما پشیمون هم نیستم .

یه لحظه رفتم تو جمعشون یک قاشق فلفل دادند دستم گفتند بریز تو 

آش .دیدم همه یکطوری نگاهم می کنند گفتم برای چی ؟

گفت : مادرشوهرت نذر کرده بچه بعدی پسر شه .

من خندیدم و قاشق رو پس دادم .

گفتند نه خودت نیت کن . هنوز فلفل رو نریخته بودم .

مادرشوهرم پرسید چه آرزویی کردی . گفتم آرزو کردم آرزوی شما 

براورده نشه .

دوباره همه خندیدند .

سر آخر قبل از ریختن اون قاشق فلفل یک نگاه زیرچشمی به همه ی اون جمع انداختم .داستان زندگی هرکدوم از این هارو از زبون الف و مادرشوهرم شنیده بودم .از اون زنی که شوهرش پول دار بود و انگشتر طلای چند میلیون تومنی انگشتش انداخته بود ولی دستش کج بود و آبروش رفته بود تا شوهر زنی که سال پیش از نردبون افتاد و مرده بود .از زن روضه خون محله شون که پشت همه حرف می زد و صورت مهربونی داشت تا همسایه بغلیشون که نوه ش تازه دنیا اومده بود و خونه شون رو چراغونی کرده بود .

همه شون آدم های بدبخت و ساده ای بودند .آدم های سطحی که تو روزمرگی ها و غم هاشون قاطی و گم بودند .

معلوم نبود کجا می رند یا بزرگترین بلندپروازیشون چیه ...

یکی ازیکی بدتر.مثل خود من که جای لذت از زندگیم گیر حرف های خانواده

شوهر و بزرگ کردن بچه م افتادم .

قاشق فلفل رو که قاطی آش کردم آرزوی عاقبت بخیری همه مون رو کردم .

این رو از ته دل آرزو کردم‌.


آش ۲

دیشب از ساعت پنج تا هشت و پنجاه خوابیدم .

می گیریم چهارساعت .چرا این بچه شب ها این اندازه بی قراره!!!!!!

داریم میریم خونه ی مادر الف واسه آش .

نسبت به دیشب یکم قوت دارم .

ولی فقط یه کوچولو .