گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

کم بودن

نمی دونم از بچه دار شدن راضی ام یا ناراضی .

فقط در شبانه روز بارها به ذهنم میاد که لیاقت این بچه رو ندارم .

مادر خوبی نیستم واسش .یا اینکه این بچه بدشانسه که قسمتش من 

شدم .و این حقیقت ناراحتم می کنه غصه دارم می کنه و باعث میشه 

گاهی شب ها بالشتم خیس شه

واکسن دوماهگی

امروز واکسن بهار رو زدیم .

نکات جالبش این بود که قبل از زدن واکسن وقتی پاچه شلوارش رو 

کشیدیم پایین و پای کوجولوش رو نگه داشتیم شروع کرد به گریه کردن .

وقتی سوزن زد گریه ش شدیدتر شد . ده ثانیه بعد وسط گریه نفس کشیدن رو فراموش کرد و بعد وقتی یکم تکونش دادیم به حالت قبل برگشت و سریع آروم شد.

_به ما گفتند نیم ساعت به نیم ساعت کمپرس آب یخ بگذارم اما مامانم 

برای بچه دلسوزی بیجا می کنه . فکر میکنه یخ میزنه و مرتب و سرتایم نمیگذاره

_مامان اینا تلویزیون خریدند

_خواهرم هنوز از دانشگاه نیومده تا بچه م رو ببینه ! دو ماه شده بچه رو 

ندیده .

پیچیده

دیشب به الف گفتم : یعنی میشه یک روز برسه که تو کلید رو بندازی

تو قفل در بعد بیای تو خونه ببینی من ناهار درست کردم و خوشحالم .

بهار چهار دست وپا بیاد جلو و با هم سه تایی بخندیم ؟

یعنی میشه آرامش داشته باشیم،خسته و کم خواب نباشیم و خوشحال 

زندگی کنیم؟

_گفت نه ما همیشه باید نگران باشیم .

و من طبق معمول از این شوخی خرکی با غصه و دلهره زیاد بلند بلند خندیدم و باز اون نفهمید این موقع ها باید جدی باشه با من ..

پ_ن : داریم تمرینِ دوست دارم گفتن می کنیم که تو جریان زندگی یادمون 

نره .هم رو گم نکنیم .

پ_ن : هرچند هیچوقت رابطه ما مثل روزهای اول نمیشه .

حالا من دیگه یک زن یا معشوقه برای اون نیستم .

من مادر بچه شم واون پدر بچه مون و این فاصله ای که بین ما 

افتاده مارو خیلی دورتر از قبل و از طرفی خیلی نزدیک تر از قبل کرده.

اسمم

تو پست قبل سوتی دادم .عصبانی بودم و با بغض تایپ می کردم .

اصلا نفهمیدم اسمم رو لو دادم .

بهرحال ....

زهرا هستم ...

از صفات خوبم مهربونی

از صفات بدم حساس و زودرنج بودن



مراسم

مراسم درگذشت پدربزرگ الف بدون حضور الف با حضور من 

امروز تو خونه ی پدربزرگش برگزار شد .

بچه رو سپردم به الف و مادرش . همه برام بلند شدند و من هم به تک تکشون تسلیت گفتم .

پ_ن : برادر الف من رو گیر آورد .

به الف گفته به زهرا بگو عکس بابابزرگ رو فتوشاپ کنه من به اینا گفتم

زهرا بلده اگه فتوشاپ نکنه آبروم میره .من بچه بغل تو خونه مونده بودم 

که الف گفت .اولش که عکسی که فرستاده بود به هیچ وجه تو برنامه 

باز نمیشد بعد از عکس اسکرین گرفتم و درستش کردم و اون آدمی که کنار 

بابابزرگش بود رو حذف کردم .

الف عکس رو فرستاد دریغ از یک کلمه حرف.

به جاریم گفتم .گفت :گیر آورده بود تو رو .اینا همه اینجا درگیر بودند 

فکر میکنی کسی بود که بخواد بیاد عکسی که تو ادیت کردی ببینه

اینقدر ناراحت شدم نزدیک بود گریه م بگیره .

فقط گفتم : من با یه بچه کوچیک با چه بدبختی ای فتوشاپ کردم

_تقصیر خودمه .بخاطر احمق بودن و ساده بودنمه که دیگران به راحتی

من رو بازی می دن .از خودم متنفرم که به همه حسن نیت دارم .

حسود عوضی فکر کرده بود من برای خوش اومدن دیگران یا نشون دادن

خودم اینکارو کردم . چون خودش هیچ هنری بغیر از بچه داری بلد نیست 

داره می ترکه از حسادت .نمیفهمه بخاطر احترام گذاشتن به شوهرش(برادر الف)اینکارو کردم . 

پ_ن : هرچی به الف گفتم گفت نه !اون اینطور نیست و حرفی که زده 

راست بوده ولی خودم ته توی قضیه رو درمیارم .

پ_ن : کاش اینطوری نبودم