گذشته من

گذشته من

جای خالی
گذشته من

گذشته من

جای خالی

ذهن آشفته من (ارزش خوندن نداره)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

جوانه

یک غمی تو گلومه ،لای نوشته هام ،بین سیب زمینی سرخ کرده های توی تابه ،بین جملاتی که از کتاب می خونم یا نگاه کردن ،حرف زدن با بهار یا با هرکسی ،غمی که پر از تنهاییه ،پر از ترسه ،پر از عذاب وجدان و احساس گناهه ..همش می خواد نم اشکی بشه روی گونه م .منتظر یک اتفاقه.یک آهنگ غمگین ،یک سکانس تلخ ،یک نیشخند ،یک تلنگر ،تلنگر خیلی خیلی کوچیک تا بشکنه و جاری شه .تا خالی و تهی شم ..خاک شم ..برم اون ته ته ته و دوباره سبز شم .

سبز میشم ؟ 

_آره میشم .

ریشه ی من از امیده .من اینبار جوانه می زنم

ماوقع

تایپ کردن تو گوشی قبلیم واقعا سخته ولی به ناچار می نویسم تا ذهنم آسوده شه .

اول امروز گوش بهار رو سوراخ کردیم و دوتا گوشواره ی طلایی رنگ نشوندیم رو گوشش .برخلاف تصورم و حرف های دکتر و مادرشوهر و حتی منشی که می گفتند بهار گریه زاری و شلوغ می کنه و دیرآوردیش و ... بچه به قدری محو عروسکی که توی دستم گرفته بودم وبازی می کردم شده بود که جز یک جاخوردن و بعدش یک نم اشک کوچیک رو چشماش زود فراموشش شد.

حالا همونا که می گفتند دیر آوردی و فلان می گفتند دیدی الکی می ترسیدی و ..

دوم خبر رسیده که جاری حامله ست . :))

سوم خیلی خسته م .الان واقعا باید بخوابم .گوشیم رو انزلی جا گذاشتم و با این نمیشه تایپ کرد

چهارم  برادرشوهر باز  بدهی بالا آورده .این بار به جای خودش چک های زنش درگیره .حدود چهارصد میلیون . ماه پیش به جای پاس کردن بدهیش دویست میلیون پول رو برداشت خونه ش رو قشنگ کرد . صدتومنش رو از بابای الف گرفت و پول اون پیرمرد پیرزن روخورد .


یک

مادرشوهر و جاری آشتی کردند .الان دیگه جلوی من حرف جمعه بازار و سشنبه بازار می زنند و از جاهاییکه می خوان با هم برند یا آدم هایی که می شناسند حرف می زنند و من هم فقط می شنوم . 

سری آخر غیرمستقیم گفتم که دلم می خواد فلان جا برم و میشه با اسنپ رفت ؟ مادر شوهر حتی یک تعارف هم نزد که بیا با هم بریم . حقیقتا اونجا دلم نگرفت ولی بعد که جاریم اومد و فهمیدم فرداش با مادرشوهرم می خواد بره بازار محلی و به من حتی تعارف هم نزدند حس کردم بهم داره بی احترامی میشه . اگه تعارف هم می زدند نمیومدم . ولی اینکه تعارف نزدند یکجوری بود ..انگار که مثلا تو یک جمعی هستی دلت بستنی نمیخواد بعد صاحبخونه به همه بستنی تعارف می کنه به جز تو ..نمی دونم حسم رو رسوندم یا نه . اگه خانواده م رو تو انزلی نداشتم به حال خودم و تنهاییم های های گریه می کردم .اما مهم نیست ..


_اون شب رفتارشون رو به الف گفتم و الف حق رو به من داد . گفت متوجه شدم ..مطمئن باش سر فرصت می دونم چیکار کنم و چی بگم .


_تا الان چند بار از اول ازدواج به مادرشوهر مطرح کردم که دلم میخواد باهاش اون بازار برم ولی یک بار نگفت بریم . حسم می گه دو دلیل داره : یا از من واقعا متنفره یا به قدری پشتم حرف زده که می ترسه دیگران من رو باهاش ببینند .

_چندی پیش مامان بابام اومدن خونه م و به رسم ادب خونه مادرشوهر رفتند . با اینکه بعد ازدواجم اولین بار بود میومدن اونجا مادرشوهر شروع کرد درمورد مادرشوهر و شوهر خودش بد گفتن . 


_برادر الف چندین بار زنگ زده تا از الف پول بگیره ولی الف صراحتا گفته ندارم .

_حقیقتا رفتار مادرشوهر رو مخمه . هی پشت جاریم حرف می زنه ازونور باهاش جون جونی شده . عجب دورویی !

برای خودم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.